مامانم ، مامان خوشگلم، مامان مهربونم، خودت بهم بگو چطوري نبودنت و باور كنم ؟؟؟ خودت خوب ميدوني كه هرلحظه با تو نبودن چقدر سخت و غم انگيزه، پس من چطور تا روزي كه زنده ام غم نديدنت رو تحمل كنم ؟؟ چطوري باور كنم كه اينقدر زوود مارو تنها گذاشتي و رفتي؟ چطور باور كنم كه ديگه صداي مهربونت و نمي شنوم؟ چطور باور كنم كه ديگه وقتي ميام خونت ، چراغاي خونت خاموشه و تو جلوي در نيستي كه از من و برديا استقبال كني؟ ديگه وقتي احساس تنهائي ميكنم و دلم برات تنگ ميشه نيستي كه باروبنديل جمع كني و بياي چندروزي خونه ام بموني؟ يادمه هميشه وقتي با يه ساك بزرگ از در ميامدي توو به همخونه ميگفتي، الان ميگي باز اين مادرزن با يه چمدون اومد.... چقدر روزاي با تو بودن خوب و شيرين بود و به همون اندازه روزاي بي تو بودن سخت و غيرقابل باور...

هنوز صورت سرد و بي رنگت جلوي چشمامه، هرروز بارها و بارها لحظه هايي كه آخرين نفسهاتو ميكشيدي جلوي چشمم مياد و اشكهام سرازير ميشه، گاهي احساس ميكنم هرآن قلبم از حركت مي ايسته.

مامانم هميشه ميگفتي تنها دردي كه چاره نداره مرگه، يعني الان ديگه درد من چاره نداره و فقط بايد با اين درد مدارا كنم.... هركسي ميپرسه ازم كه چطوري؟ ميگم هستم.  درسته مامان، هستم ، ميگذرونم، ولي چطوري؟؟؟ اونو فقط خدا ميدونه و تو . 

دعا ميكنم روح مهربونت در آرامش ابدي باشه و يادت تا ابد توي قلب من.

دوست دارم مامان خوبم ....