نمايشگاه كتاب
امسال دومين سالي بود كه با پسركم به نمايشگاه كتاب رفتيم،واقعا احساس قشنگ و شيريني بود ![]()
سه شنبه قرار گذاشتيم كه چهارشنبه پسرك با مامان جون بيان اداره و بعداز ساعت كاري سه تائي باهم بريم نمايشگاه، چون محل كارم به نمايشگاه خيلي نزديكه ،واقعا جون اينكه بخوام بعدازساعت كاري برم دنبال پسرك و دوباره اين راه و برگردم و نداشتم ، ولي از شانس بد من چهارشنبه صبح كه طبق عادت هرروز و هميشه حدود ساعت ۱۰ به مامان زنگ ميزنم، ديدم كه اصلا حالش خوب نيست و يه سرماخوردگي شديد در راهه، طوريكه بلافاصله بعداز خوردن صبحانه رفته بود دكترداخلي و با كلي آمپول و قرص برگشته بود خوونه و فقط خوابيده بود، حدود ساعت ۳ كه پسرك رسيد خونه باهاش تماس گرفتم و بهش گفتم كه مامان جون مريضه و نميتونه شمارو بياره اداره ماشين باباجونم كه پلاكش فرده و نمي تونه تا اداره مابياد، اونم قبول كرد كه پنجشنبه صبح بريم
يه اخلاقي كه اين پسرك من داره اگر تاريخي رو براي انجام كاري مشخص كنيم شديدا" اصرار داره كه همون روز اون كارانجام بشه و حتي اگر به فرداش موكول بشه حسابي ناراحت ميشه و بداخلاقي ميكنه ولي خوشبختانه اون روز قبول كرد كه فرداش بريم نمايشگاه، خلاصه با وجود اينكه پنجشنبه براي شام مهمون داشتم صبح ساعت ۷ بيدار شدم و کمی از كاراي شب و انجام دادم و ساعت هشت و نيم از خونه رفتيم بيرون، اولش قرار شد كه سه تائي بريم و همخونه تو مسير اداره پياده بشه و ما با ماشين بريم ، ولي با تفاسيري كه از پاركينگ نمايشگاه شنيده بودم پشيمون شدم و نزديك مترو ميرداماد پياده شديم و همخونه با ماشين رفت و من و پسركم با مترو رفتيم مصلي. اونم چون اولين باري بود كه سوار مترو ميشد حسااابي كيف كرد و همش ميگفت مامان بهانه مرسي كه منو سوار قطاركردي، بچم فكركرده بود چه كار مهمي براش كردم
حدود ساعت نه و ربع رسيديم و فهميديم كه ساعت ده غرفه ها باز ميشه، وقتيكه وارد سالن كودك و نوجوان شديم حسابي ذوق زده بود و همش دنبال غرفه هايي ميگشت كه به قول خودش "آموزشي" باشه، برعكس پارسال كه همش دنبال كتابهاي داستان و پازل و اين چيزا بود، درست مثل يه آقاي جنتلمن كنارمن راه ميرفت و غرفه ها رو برانداز ميكرد و هركجا كه كامپيوتري بود و موزيكي گذاشته بودن و ظاهر غرفه به نظرش پرزرق و برق مياومد به سمت اونجا ميرفت، خلاصه كلي سي دي آموزشي خاله ستاره و تاتي خريد و بعدشم از انتشارات قدياني و كتابهاي بنفشه و فسقلي ها كلي خريدكرد و از خريدشم راضي و خوشحال بود ![]()
ديگه حدود ساعت ۱۲ بود كه خودش پيشنهاد كرد كه بريم خونه
فهميدم كه ديگه خسته شده و واقعا ميخواد كه برگرده.
باهم از سالن بيرون اومديم و همونجا جلوي درب خروجي ميني بوس قرمزوخوشگلي بود كه داخل محوطه ميچرخيد و مردم و سوار ميكرد . ماهم پريديم بالا و چرخي زديم و جلوي درب جنوبي پياده شديم، از ميني بوسشم كه به قول پسرك تابستوني بود كلي لذت برد و ذوق كرد و وقتي هم كه ميخواست پياده بشه گفت كه ازش عكس بگيرم تا به باباش نشون بده
وقتي ميخواستيم از درب جنوبي نمايشگاه بيرون بريم با همخونه تماس گرفتم كه ببينم اگر تو اداره كارش تموم شده بريم اونجا و باهم برگرديم خونه (گفتم كه اداره به نمايشگاه خيلي نزديكه) اونم گفت كه هنوز خيلي كار داره ولي ما ميتونيم پياده بريم تا اداره و ماشين و از تو پاركينگ اداره برداريم. ولي دوباره پسرك شروع به خواهش و تمنا كه بازم سوار قطار بشه. منم منصرف شدم و دوباره به سمت ايستگاه مترو رفتيم و تا آخر خط مترو رفتيم كه اينبار ديگه حسابي كيف كرد، آخه موقع رفتن فقط دوتا ايستگاه سوار مترو بوديم و به قول خودش "زودي رسيديم" ولي اينبار كه بايد تا آخر خط مترو ميرفتيم هشت يا نه تا ايستگاه بود و اونم از خدا خواسته
البته منم بدم نيومد چون اينطوري مجبور نبودم ماشين دربست بگيرم و ته مونده كيفم و خالي كنم هرچند كه وقتي انتهاي مترو رسيديم از زور خستگي و باروبنديلي كه تو دستم بود بازم مجبور شدم دربست بگيرم ![]()
ولي با وجود خستگي كه از صبح داشتم و بعدشم كه رسيدم خونه سريع ناهار پسرك و آماده كردم و بعدشم مشغول كاراي شب كه مهمون داشتم شدم، آخرشب كه رفتم تو رختخوابم سبك سبك بودم، وجدانم يه كمي آروم بود كه بالاخره بعداز مدتها تونستم يه وقتي براي پسركم بذارم و ساعتي از روز و باهاش باشم و اونم خيلي خوشحال بود. گاهي اوقات كه فرصتي براي فكركردن پيدا ميكنم واقعا عذاب وجدان ميگيرم كه اصلا نميتونم اونطور كه بايد براي پسركم وقت و انرژي بذارم، اينقدر ديرميرسم خونه كه فقط فرصت دارم دوشي بگيرم و شام آماده كنم و وسائل فرداي پسرك و آماده كنم و بعدشم آمادش كنم براي خواب، روزاي پنجشنبه و جمعه هم كه به حساب خودم تعطيلم اينقدر كاراي عقب افتاده دارم كه اصلا نميفهمم كي تعطيلي تموم شد و دوباره روز از نو ...![]()
گاهي فكرميكنم من اصلا مامان خوبي نيستم و واقعا براي پسركم كم ميذارم، ولي كاشكي خودش متوجه بشه كه تمام سعي و تلاشم به خاطر آسايش و راحتي و بخصوص آينده خودشه، آينده اي كه براي من مهمترين چيز تو زندگيمه و ميخوام كه بهترين براش باشه . خداكنه كه موفق بشم .
شبا كه پسرك و ميبرم تو اتاق خوابش تا بخوابه، كنار تختش ميشينم و يه كتاب كوچولو براش ميخونم ، اونم تمام مدت يه دست منو ميگيره و زيرصورت كوچولو ميذاره و هر چنددقيقه يكبار ميبوسه
هربار كه اينكار و ميكنه تمام وجودم لبريز از عشق ميشه ، عشقي كه تك تك سلول هام و به جوش مياره و روح خستمو به پرواز درمياره، پروازي كه تمام خستگي ها و غصه ها رو از دلم دور ميكنه ...
" اگر در كودك مان چيزي وجود دارد كه آرزو داريم تغييرش دهيم، بهتراست اول ببينيم آيا آن چيز هماني نيست كه بايد در خود تغيير دهيم؟؟ " ((يونگ))