سخت ميگذرد :(

تصميم داشتم هيچوقت نه اينجا و نه هيچ كجاي ديگه چيزي در مورد كاري كه كردم ننويسم و نگم، ولي احساس كردم گذاشتن يه علامت سئوال يا تعجب براي كساني كه ميخونن و سئوال ميكنن و واقعا براشون مهمه كه چكاركردم كارقشنگي نيست، پس به اختصار ميگم كه :

ادامه نوشته

اشك شوق

جمعه 15 مرداد پسركم اولين مسابقه جدي زندگيش رو با موفقيت پشت سرگذاشت.

توي مسابقات سراسري استان تهران، رشته كاراته (كيوكوشين) وزن 30-  كيلوگرم وارد فينال و صاحب مقام دوم شد  و مادرش و غرق غرور و شادي كرد. اون روز انگار تمام غمهايي رو كه اين مدت روي دلم سنگيني ميكرد و از ادامه راه منو منصرف كرده بود از روي دلم پاك شد و وقتي خبرنگارا براي گرفتن عكس براي روزنامه از پسرك كوچولوم با لباس كاراته و كمربند زرد ،صورت خسته و عرق كرده و درعين حال غمگين به خاطر مقام دوم و سينة قشنگش كه در اثر ضربات مشت حريفش قرمز و خون مردگي پيدا كرده بود پيش دستي ميكردن، شادي آورترين اشك زندگيم و ريختم . پسركم تنها اميد و تنها دلگرمي زندگيمه و فقط اونه كه بعداز خدا ميپرستمش و با صداي نفسهاش ، گرما و عطر تنش زندگي ميكنم.

                       "خدايا، اميد هيچ مادري رو ازش نگير و

                  هيچ مادري رو هم با فرزندش به امتحان نگير"

 امروزم مسابقه شنا داشت  و دوباره مدال گرفت، خودم نتونستم باهاش برم ولي پدرخوبم مثل هميشه حضور داشت و نبود منو براش جبران كرد.

        "خدايا به همه پدر و مادراي واقعي و فداركار، سلامتي و عمري طولاني بده و عطروجودشون و از خونه ها محو نكن"

 

------------------------------------------------------------------------------

توي اين مملكت فقط يه جا هست كه كارا سريع  و بي معطلي انجام ميشه (دادگاه خانواده)