........

 

    حتي در كوچة بن بست هم راه آسمان باز است، پس پرواز را بياموز...

 

دوخط موازي

 

بالاي سرم وايستاده و زل زده تو چشمام ميگه:  خوبي ، سرحالي ؟ نگاش ميكنم و ميگم:  بدنيستم، ميگه: وقتي توميگي بدنيستي يعني اصلا خوب نيستي، بگو ببينم چي شده؟ ميگم : دوتا مسئله باعث شده كه ۱۰۰٪ خوب نباشم، ۵۰٪ به خاطرمسئله اول و ۵۰٪ به خاطر مسئله دوم . ميگه : خب بگو ببينم چي شده، كي اذيتت كرده؟ ميگم: تو ،  ميكه: من؟؟!!!!!! جدي ميگي؟؟!!!!! من غلط بكنم تورو اذيتت كنم، خودتم خوب ميدوني كه واقعا دوست دارم، پس دليلي نداره كه اذيتت كنم ، حالا بگو ببينم چي گفتم كه تورو ناراحت كرده، اونم تو!!! توئي كه الهة صبوري و آرامش و گذشتي، زودباش بگو چي كاركردم،چي گفتم ؟

ميگم : باشه برو پنج مين ديگه بيا مسنجر بهت ميگم. با سرعت ميره و هنوز چندلحظه نگذشته كه چراغش روشن ميشه و ميگه: زودباش بگو . بدون هيچ مقدمه اي ميگم: ديروز كه داشتيم در مورد آقاي ... حرف ميزديم بهم گفتي .....

ميپره وسط حرفم و ميگه : بهانه بي خيال مسنجر اومدم پيشت . يك دقيقه ديگه كنارم ايستاده ، ميگم : ديروز كه داشتيم در مورد آقاي... حرف ميزديم بهم گفتي كه ....................... و من  اصلا از تو انتظار نداشتم اينطوري در موردم فكركني.

ميگه : نه ه ه ه  باوركن جدي نگفتم فقط باهات شوخي كردم، البته دروغ چرا همون لحظه ازت لجم گرفته بود، آخه يكربع داشتي با .... حرف ميزدي و ميخنديدي، خب من انتظار داشتم همون يكربع و پيش من باشي  باوركن از حسوديم اون حرف و بهت زدم ، اصلا" نميخواستم ناراحتت كنم ، انگار هنوز باورنداري كه دوست دارم.

نگاهش ميكنم و يه لبخندميزنم و ميگم: اوكي، قبوله، فهميدم، ولي بذاربگم كه همون حرف تو باعث شد كه يه كمي بيشتر به خودم فكركنم، به رفتارم، به برخوردم و بيشتر به اينكه با هركسي چطوردر حد جنبه خودش برخورد كنم.

ميبينم كه گل از گلش ميشكفه و ميخنده و ميگه: عاااليه بهانه عاااليه، منم سعي ميكنم كمكت كنم تا بيشتر آدماي اطرافت رو بشناسي، آخه دخترتا كي ميخواي همه رو از دريچه چشم خودت نگاه كني، تا كي ميخواي با همه صاف و صادق باشي آخه توديگه سني ازت گذشته، يكهوخودش ساكت ميشه و ميگه: البته منظورم اين نيست كه سنت بالارفته چون در نظر من تو هميشه يه تينيجري  ميگم: خبه ديگه حالا سعي نكن درستش كني، ميخواستي سنم و بهم يادآوري كني كه كردي عيزم.

و اين گفتگو ادامه پيدا كرد تا......

خب حالا ۵۰٪ دوم و بگو، ميگم: تحت فشارم، خسته شدم، داغونم، ديگه كم آوردم، با تعجب نگام ميكنه و ميگه: چي ميگي تو. چرا اينطوري شدي، من مشكلات تورو درك ميكنم ولي تو هميشه قوي عمل ميكني ، كمتر پيش مياد كه اينطوري حرف بزني حالا بگو ببينم چي شده كه اينطوري حرف ميزني؟

ميگم : اينجا نميشه بايد سرفرصت برات بگم، يه جاي مناسب كه آرامش داشته باشم ، فقط در همين حد بگم كه خسته شدم ازبسكه خودم نبودم، ازبسكه از خواسته هام گذشتم و اونارو زيرپام له كردم، خسته شدم از بسكه خودم و تحت فشارگذاشتم تا به ظاهر همه چيز عالي باشه و آب از آب تكون نخوره، خسته شدم از بسكه بايد به همه توضيح بدم كه چرا دارم ادامه ميدم. چرا حركتي نميكنم و خودم و فراموش كردم، آخه بابا منم آدمم، عاقلم ، ميدونم دارم چكارميكنم، ميدونم كه اين راهي كه دارم ميرم انتهاش به يه چاه منتهي ميشه ولي خودم تشخيص دادم كه ميخوام برم ته چاه، ديگه چرا دست از سرم برنميدارن؟ لااقل اي كاش مطمئن بودم تمام اين دلسوزيها به خاطر خودمه، ولي اين ديوونم ميكنه كه ميدونم تمام اين به ظاهر دلسوزيها و پيگيري ها به خاطر خودشونه، چون اگر منو از اين آسايشگاه بيرون بيارن مطمئنا" كه ميتونن مسئوليت آسايشگاه خودشون و به عهده من بذارن، ميدونن كه به خوب كسي ميتونن تكيه كنن و تا آخر عمرشون با خيال راحت بخورن و بخوابن، چون من هستم ....

تازه ، احساساتم چي ميشه، خواسته هام ، نيازام، قبلم، روحم... ؟؟ خب بابا منم آدمم، و متاسفانه يا بدبختانه نه يه آدم نرمال و معمولي، يه آدم زيادي احساساتي، زيادي حساس و شكننده، زيادي ريزبين و زيادي گرسنه و تشنه ...

ولي چرا هيچكس با دل من را نمياد؟ چرا اوني كه زماني از كنارم رد ميشد و بوي بدنش قلبم و ميلرزوند حالا گرسنگي و تشنگي منو نمي بينه، اصلا" منو نميبينه!! يا اگرم ببينه فكرميكنه كه من مامانشم و اونم بچه من. فكركرده كه خونه فقط مكانيه براي استراحت و خوردن و بعدشم خوابيدن. نه حرفي، نه همراهيي، نه عشقي، هيچي و هيچي ...

ميگه: هيسسس، كافيه ديگه، ديگه چيزي نگو، حالا بذار من بهت بگم : و ...

------------------------------------

 ساعت حدود ۳ بعدازظهره، يكساعت قبل با "ت" تماس گرفتم و گفتم كه خيلي دلم ميخواد كه ببينمش، قرارشد كه بياد اداره پيشم. از لحظه اي كه رسيد احساس بدي داشتم، انگار تمام عضلات شكمم منقبض شده بود، هرچند دقيقه يكيار يه درد شديدي تو پهلوهام، خصوصا" پائين شكمم احساس ميكردم، ولي سعي ميكردم كه آروم باشم ، حدود ۱۰ دقيقه كه گذشت به "ت"  گفتم كه يه لحظه من ميرم دستشوئي. وقتي از دستشوئي برگشتم "ت" بهم نگاه كرد و گفت كه چرا صورتم زرد شده، گفتم نميدونم چرا ولي خوبم. دستام و گرفت و گفت: دختر فشارت اومده پائين دستاتم يخ كرده، گفتم چيزي نيست يه كمي دلم درد ميكنه. الان ميرم مسكن ميخورم، اولين مسكن رو خوردم، يكربع بعد با شديد شدن درد شكمم دومين مسكن و ده دقيقه بعدش سومي و خلاصه، ساعت نزديك هفت شب بود، از درد مثل مار به خودم ميپيچيدم و ناله ميكردم. پسرك اومد بالاي سرم ، مامان بهانه موقع كلاسم شده پانميشي؟  نه مامان جون اصلا نميتونم تكون بخورم، حالم خيلي بده مادر، ميشه امشب با  بابا بري؟ اخماي پسرك ميره تو هم ، مامان بهانه واقعا" نميتوني باهام بياي؟  نه گلم ، حالم خيلي بده، تازه ميخوام برات شام درست كنم ، شما با بابا برو تا برگردي منم شام و برات آماده ميكنم.   ميگه: نه مامان بهانه، امشب شما حالت خوب نيست، شام و خودم برگشتم درست ميكنم. ميدوني كه بلدم، يادته كه چندشب پيش براتون استانبولي پلو درست كردم؟  آره گلم يادمه، خيلي هم خوشمزه شده بود ولي نگران نباش من امشب يه چيزي درست ميكنم. ميگه: مامان بهانه تو فريزر ناگت داريم؟ ميگم : داريم پسرم ولي نميخوام ناگت درست كنم، امروز تو مهد غذاي خوب نخوردي بايد يه غذاي خوب برات درست كنم ، نه مامان بهانه اصلا" من امشب هوس ناگت كردم كه خودمم درست كنم . شب شام ناگت مرغ خوردن...

---------------------------------

فردا صبح كه از خواب بيدار شدم هنوز يه درد خفيفي تو ناحيه شكمم احساس ميكردم، از ترس اينكه مبادا دوباره شروع بشه يه مسكن خوردم و از خونه رفتم بيرون. تا حدود ظهر كمي خوب بودم و دوباره از ظهر به بعد كم كم همون درد لعنتي به سراغم اومد و دوباره از شدت درد رنگ صورتم زرد شد و دستام يخ كرد، به هرسختي بود تا ساعت چهارونيم خودمو كنترل كردم تا رسيدم خونه، ولي ديگه اونشب نتونستم به پسرك بگم كه بازم نميتونم باهاش بيام و با كلي درد و ناله خودم باهاش رفتم، تمام مدتي كه مشغول آموزش اسكيت بود، چشمش به من بود، منم كه نصفه نيمه روي نيمكت كنارزمين نشسته بودم از شدت درد همش ميچرخيدم، ولي هربار كه نگام ميكرد بهش لبخند ميزدم  كه خوبم و نگران نباشه ...

--------------------------------

سه روز وانمود كردم كه خوبم و چيزي نيست و جاي نگراني نيست، هرچند كه تو خونه به جز "آيي" كسي نميدونست كه چه دردي رو دارم تحمل ميكنم و فقط اون بود كه پابه پاي من درد كشيد و حرص خورد كه چرا دكتر نميرم و مثل آدماي قرون وسطي عمل ميكنم... (كي از درون آدم خبر داره؟) كلي بهم رسيد و كمكم كرد.

آخرشب كه با هزار بدبختي شامي آماده كردم و ميزو آماده كردم، پسرك و همخونه شروع به خوردن غذا كردن، مثل دو شب گذشته از درد نفسم بند اومده بود و به روي خودم نمي آوردم، اومدم و با زحمت كنارپسركم نشستم.

: پسرگلم، دوست داري من غذاتو بدم بخوري؟  نه مامان، دوست دارم شما بهم بدي ولي انگار دوباره حالت بده، شما برو بخواب، خودم غذامو ميخورم.

همين موقع احساس كردم كه تمام اعضاي داخل بدنم درحال خروج هستن، با سرعت برق به سمت دستشوئي رفتم و ...

فكرميكنم نصف خوني كه تو بدنم بود و از دست دادم، چون ديگه نميتونستم تكون بخورم ، زانوهام ميلرزيد و تمام بدنم مثل يه تيكه يخ شده بود. به هرزحمتي بود خودمو به اتاق خوابم رسوندم و بيهوش شدم.

------------------------------------

تمام اين دوسه روز دريغ از يه نگاه، يه توجه ، يه احوالپرسي (آخه اين دل لعنتي تو از چي ساخته شده، چرا براي اونا مادري و براي من زن بابا؟؟ نكنه دلخور از ايني كه غذاتو نجوئيده دهنت ميذارم؟؟)

تمام شب و دلم يه آغوش گرم و امن ميخواست ، اما دريغ از يه صداي نفس...

-----------------------------------

نصفه شب بود كه كم كم خوابم برد، يه كابوس ديدم، يه كابوس وحشتناك، فكركنم از لحظه اي كه خوابم برد شروع به گريه و زجه كردم تا ساعت حدود ۵ صبح كه پسرك پريد كنارم و بغلم كرد و بيدار شدم، وقتي بيدار شدم با تمام وجودم خداروشكر كردم كه اين فقط يه خواب بود، ولي ازبسكه گريه كرده بودم تمام صورت و بالشتم خيس شده بود. "داداش گلم الهي كه هميشه زنده و سلامت باشي و دست خداي مهربون تكيه گاهت باشه"

----------------------------------

ديروز طبق معمول هرروز نزديك ساعت ۶ رسيديم خونه، به پسرك گفتم آماده شو كه شمارو بذارم زمين اسكيت و خودم نيم ساعت ميرم اپيلا*سيون و دوباره ميام پيش شما، شروع كرد به نق نق كردن كه نه ، بدون شما نميرم، هرچقدر سعي كردم كه بهش حالي كنم كه من زود برميگردم قبول نكرد و بعدش رفت سراغ همخونه كه اونم گفت من خستم و كاردارم ، نميتونم باهات بيام، اونم ناراحت شد و گفت كه اصلا امروز نميره اسكيت. بعداز كلي خواهش و عشوه، تونست مامان بهانه رو راضي كنه كه نره كلاس. منم تلفن كردم و وقت گرفتم و رفتم، حدود ساعت هفت و ربع كارم تموم شد سرراهم دوتا نون بربري گرفتم، آخه پسركم دومرتبه وقتي تو سالن بودم بهم تلفن كرد كه شام برام چي درست ميكني و كي مياي و دلم برات تنگ شده و وووو...

به محض اينكه رسيدم خونه پسرك اومد جلو و گفت كه شما نبودي مامان جون زنگ زده بود باهات كارداشت، گفتم باشه تا من مانتوم و دربيارم شما شماره مامان جون و بگير كه ببينم چكارداشتن.

: سلام مامان ، خوبي، كاري داشتي ؟

: عليك سلام ، كجا رفته بودي، حالا مگه قراره عروسي بري كه وسط هفته كلاس بچه رو ول كردي و براي خودت رفتي اپيلا*سيون ؟؟

: چي ميگي شما مامان جان، خب اينكارم واجب بود چندروز بود كه بايد ميرفتم همش امروز و فردا ميكردم ، تازه شايد فردا بخوام برم دكتر، نميتونستم كه اينطوري برم. تازه اتفاقي نيافتاده ، از اولشم قرار بود پسرك يه روز درميون بره اسكيت، به اصرار خودش هرروز ثبت نامش كردم، الانم خودش انگار خسته شده بود چون دنبال بهونه ميگشت كه نره، چيزي نيست كه ، جلسه هاش سوخت نميشه ميتونه فردا به جاش بره، به هرحال ۱۰ جلسه بايد بره ديگه...

: نخيرم، خيلي هم واجب بود، پس فكركردي كار خودت واجب بود يا كامپيوتربازي كردن باباش؟؟ حالا وسط هفته كه موقع كلاس بچه اس چه موقع اپيلا*سيون رفتن تو بود؟

: هاج و واج مونده بودم، فقط گفتم، خب مامان جان منكه بايد ميرفتم دارم ميگم ضروري بود، بعدشم ديگه فرصت نميكردم برم بايد برم دكتر (مامانم خبرنداشتن كه چندروزه مريضم) باباشم كه خيلي خسته بود و نميتونست باهاش بره، اصلا خودش انگار تمايل نداشت و ازخداش بود كه نره.

: آهان ، باباش خسته بوده، مگه كوه كنده بوده كه خسته بوده ؟

: يكهو داغ كردم و يه كمي صدام رفت بالا: مامان چي داري ميگي؟ اصلا انگار متوجه منظور من نميشي....

:آره ديگه باتو كه اصلا نميشه حرف زد فورا" بهت برميخوره و داغ ميكني.

: مامان جان هرچي دلت ميخواد ميگي تازه ميگي بامن نميشه حرف زد. اوكي كاري نداريد؟

:چي شد بهت ...

: مامان جان گفتم كاري نداريد. خدافظ 

بعدشم يه تنبيه زبوني حسابي پسرك و كردم كه چرا الكي چوقولي منو كرده و واقعيت و نگفته كه خودشم دلش نميخواسته بره كلاس، همين موقع همخونه تذكرداد كه كمي صدامو بيارم پائين كه برقم اونم گرفت و غيرمستقيم حرفم و به اونم زدم، بعدشم با بغض شام اونا رو آماده كردم و خوردن و پسرك و بردم خوابوندم، خودمم با اينكه خيلي خسته و عصبي بودم رفتم زير دوش و وقتي اومدم بيرون هنوز در حالت انفجاربودم، احساس تنهائي و بي كسي داشت ديوونه ام ميكرد.

برخلاف ميلم تنها راه براي آروم شدنم و پناه بردن به نونوش ديدم، زنگ زدم بهش و حدود يكساعت باهاش حرف زدم. بعدشم با يه سر سنگين و پراز درد رفتم بخوابم كه بازم صبح شه و روزمرگي من شروع بشه ...

 ===========================================

اين مطلب به نظرم جالب و ملموس اومد، شايد اين روزا به وفور شاهد چنين زندگي هايي باشيم، زندگي هايي كه به قول مادربزرگامون: "توش خودمون و ميسوزونه بيرونش مردمو"

ما چون دو جزيره

 " حرفي نمانده است، سكوت مهم ترين چيزي است كه تحويل هم مي دهيم، ديگر نه انگيزه اي داريم نه بهانه اي كه باهم حرف بزنيم، قهر نيستيم، اما به حداقل كلام اكتفا كرده ايم، سلام والسلام، من مي رسم خانه، چيزي سرهم ميكنم براي خوردن، كمي بيشتر از غذاي يك نفر را درست ميكنم، او باقيمانده غذاي من را مي خورد ، از سر و صدايي كه موقع آمدن راه مي اندازد، مي فهمم آمده ، وارد كه مي شود اول تلويزيون را روشن ميكند، فكر ميكنم اين تنها توافقي است كه باهم داريم، هردو بدون هيچ مذاكره اي قبول كرده ايم كه بهترين راه براي تحمل سكوت تحمل ناپذير خانه، صداي تلويزيون است ، من از اتاقم صداي گوينده هاي خبر را ميشنوم و چندساعت بعد وقتي بيرون مي آيم او روي كاناپه خوابش برده است، تلويزيون را كه خاموش ميكنم، بيدار ميشود بلند ميشود و به طرف تختش ميرود، من در اتاقم را مي بندم، آهسته ميگويد:شب بخير...تق، در اتاقش را ميبندد و يك روز ديگر از زندگي مشترك ما تمام ميشود "

آمار رسمي طلاق هيچ وقت اندازه ناكامي همسران را در زندگي زناشوئي نشان نميدهد، اين آمار هيچ وقت افرادي را كه از هم جدا زندگي ميكنند اما به طور قانوني طلاق نگرفته اند، حساب نميكند، غيراز اينها، خيلي هها هم هستند كه از زندگي مشتركشان راضي نيستند، اما به هزارويك دليل از هم جدا نميشوند.بعضي از آنها نگران پيامدهاي عاطفي، مالي، اجتماعي و فرهنگي طلاق هستند، بعضي ها ترجيح ميدهند به خاطر فرزندانشان به زندگي ادامه دهند. بعضي ها اعتراف ميكنند كه جرات مواجه شدن با طلاق را ندارند و در نهايت آمار رسمي طلاق ، درصد ناچيزي از خانوادهايي را در برميگيرد كه طلاق عاطفي گرفته اند.

حقيقت اين است كه اين روزها اگر به خلوت خيلي از خانه ها سرك بكشيم، همسراني را مي بينيم كه گرچه زير يك سقف زندگي ميكنند، اما هيچ اشتراك فكري، روحي و احساسي بينشان نمانده است، خيلي از زندگي هاي به ظاهر آرام و شاد، چهره خونين يك رابطه شكست خورده را در خود پنهان كرده اند. در اين خانه ها خبري از داد و فريادو بگو مگوهاي متعارف زن و شوهرها نيست، تحقير و توهيني هم در كار نيست، فقط زن و شوهر ديگر كاري به كار هم ندارند و اين كارنداشتن سرآغاز قصه تلخ جدايي است.

طلاق عاطفي ميتواند از طلاق رسمي خطرناكتر باشد. در مرحله طلاق عاطفي اگرچه همسران زير يك سقف زندگي ميكنند ولي چون از نظر عاطفي و ا جتماعي جدا هستند، انحرافات و آسيب هاي اجتماعي بيشتر مجال ظهور پيدا ميكنند . طلاق عاطفي پديده اي فراگير در كشور است، وقتي محدوديت هاي اجتماعي  و فرهنگي، مشكلات مالي، اجبار خانواده ها و عوامل ديگر اجازه جدايي زن و شوهر را نمي دهد، خانواده هاي فراواني در شرايطي كه زن و مرد از نظر رواني علاقه اي به ادامه زندگي مشترك ندارند.پس از يك دوره طولاني دعوا و كشمكش، از مرحله دشمني و تنفر عبور كنندو به وضعيت بي تفاوتي مي رسند.  بي تفاوتي آخرين مرحله روابط بين زن و شوهر است كه در آن اصل بود و نبود همسر فرقي برايشان نميكند، بلكه مسائل مالي و امنيت اجتماعي زن است كه احساس نياز به همسر را شكل ميدهد. در چنين شرايطي ميزان ناهنجاري هاي اجتماعي افزايش پيدا ميكند و ارتباطات خارج از چارچوب خانواده ايجاد ميشود و ....

روزنامه جام جم "سه شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۸"

گم كرده ام

 

من دلم را در هجوم آرزو گم كرده ام

عشق را در كوچه هاي جستجو گم كرده ام

در بيابانهاي فكر خويش دنبال سراب

آب اگر پيدا نكردم، آبرو گم كرده ام

گريه را در پيچ و خمهاي گلو كم كرده ام

مرغ خونآلودة  انديشه را پر داده ام

خويش را در تنگناي خلق و خو گم كرده ام

قهر را بر پيكر بيداد  اگر كوبيده

مهر را هنگام بحث و گفتگو گم كرده ام

كرده ام برخود حرام، اين يك دو روز عمر را

سادگي را در حريم رنگ و بو گم كرده ام

زير دست و پاي غم با اشك پيمان بسته ام

گريه را در پيچ و خمهاي گلو گم كرده ام

اندكي كالاي آرامش در اين بازار نيست

زندگي را در بساط هاي و هوي گم كرده ام

مي  سكوت و خلوت و خشم و خموشي مينهد

من صدايم را به گلبانگ سبو گم كرده ام

گريه را در پيچ و خمهاي گلو گم كرده ام

==================================

 

 " زندگي تعبير روياي خداوند است،  آهاي آدمها، روياي خدا رو  آشفته نكنيد "