شروع تازه
" اولين پناه كودكي، آخرين پناهگاه آدم است"
پدرم، پدرخوب و مهربونم، هنوزم دستهاي مهربون تو تكيه گاه و پناهگاه امن منه، هنوزم نگاه مهربونت دنياي منه، پدرم هميشه زنده و سلامت باش.
پدر خوبم روزت مبارك...
روز پدر و به همه باباها و شوهرهاي "مهربون" و خلاصه كليه ذكور محترم تبريك ميگم
==============================
توي دفتر يادداشتم براي پسركم اينطور نوشتم:
" امروز دوشنبه ۸ تير ۱۳۸۸ برگ جديدي از دفتر زندگي تو ورق خورد"
امروز ساعت ۸ صبح دوتائي باهم رفتيم مدرسه بعداز تموم شدن كاراي سنجش و ثبت نام كلاس اول ابتدائي، خسته و هلاك ولي شاد و خوشحال و با يه حس قشنگ از مدرسه بيرون اومديم. موقعي كه منتظر بوديم تا نوبت معاينه پسرك بشه از فرصت استفاده كردم و دوتا از كلاسهاي مدرسه رو بهش نشون دادم، يه طور خاصي به فضاي كلاس نگاه ميكرد، نميدونم اون لحظه تو فكركوچولوش چي ميگذشت، احساس ميكردم يه حالت اضطراب يا كمي خجالت توي صورتش بود، يه نگاه سريع به يكي از كلاسا انداخت و دستم و كشيد كه بريم بيرون.
وقتي كار سنجش بينائي، شنوائي، بهداشت و پزشك عمومي تموم شد نوبت تست هوش بود، من نگران بودم و اون آسوده، خونسرد ولي خسته و عرق كرده كنارم ايستاده بود و به شيطنت و سروصداي بچه هاي شيطوني كه همراه ماماناشون براي سنجش و ثبت نام اومده بودن نگاه ميكرد، گاهي هم غر كوچولوئي ميزد كه چقدر اين بچه ها شيطونن، اينجا مدرسه اس، چرا وسط سالن ميدوان و سروصدا ميكنن، خودشم طبق معمول از بغل من تكون نميخورد. وقتي نوبتش شد تنهائي وارد اتاق شد و بعداز حدود ۱۰ دقيقه خندون و شاد از اتاق بيرون اومد، به طرفم دويد و بغلم كرد: مامان بهانه من قبول شدم، خانمه بهم گفت آفرين پسرم عاالي بود تو خيلي باهوشي ...
بغلش كردم و بوسيدمش، گفتم: آفرين پسرم، من مطمئن بودم كه شما قبول ميشي، ميدونستم كه هوش شما خيلي خيلي زياده و ميتوني به همه سئوالا جواب درست بدي، حالا بدو بريم تو ماشين برام تعريف كن ببينم چه سئوالائي ازت كردن.
بعدشم رفتيم دنبال مامان جون و توراه با آب و تاب براي مامان جون تعريف كرد و با افتخار ميگفت كه من قبول شدم. انگار خيلي سنجش رو جدي گرفته بود و فكرميكرد كه يه امتحان جدي داده. البته اصولا همه چيزو خيلي جدي ميگيره. شايدم دليلش خودم بودم كه براش تعريف كرده بودم كه پسر همكارم سال قبل از تست اي كيو قبول نشده بود و تشخيص داده بودن كه براي ورود به كلاس اول آمادگي نداره و طفلكي يكسال عقب افتاد. اونم اين حرف و كاملا جدي گرفت و دلهره داشت. براي همينم صبح كه داشتيم از خونه ميامديم بيرون گفت: مامان بهانه به نظر شما من قبول ميشم؟؟ گفتم: مطمئم پسرم كه قبول ميشي، شك نداشته باش. آخه شما باهوش ترين بچه اي هستي كه من تا حالا ديدم.
حدود دوماه تا شروع مدرسه ها مونده و من از الان طبق معمول استرس گرفتم، شديدا" نگرانم. اون روز توي مدرسه تك تك بچه ها با ماماناشون و اسكن ميكردم
، همش فكرميكردم كه بچه ام ميتونه در كنار اينها از پس خودش بربياد يا نه؟ نكنه مشكلي براش پيش بياد. نكنه اذيتش كنن، نكنه بزننش، نكنه هولش بدن و زمين بخوره. اگر گريه اش بگيره چي؟ اون عادت داره وقتي گريه ميكنه سرش و رو سينه من ميذاره و من محكم بغلش ميكنم. اگر حرف بد يا كاربدي بهش ياد بدن چي؟ اگر مسخره اش كنن و بهش بگن كه بچه ننه اي و لوسي و... (آخه يه كوچولو لوسه) به قول قديميا لاي پنبه بزرگ شده، هنوز خصلت و روحيه پسرونه پيدا نكرده و من از اين بابت نگرانم، نگراني هاي ديگه ام اينه كه چكارش كنم، خودم كه اصلا" خونه نيستم، با مهدش حرف زدم كه صبح طبق معمول هميشه ساعت نزديك هفت صبح بره اونجا و تا ساعت ۱۲ كه با سرويس مهد بره مدرسه، اونام از خدا خواسته قبول كردن، ميگن رفتن پسرك براشون سخته، آخه از حدود سه سالگي تو اين مهد بوده و همه بهش عادت كردن و خيلي هم دوستش دارن، تنها بچه اي كه خاله ها باهاش هيچ مشكلي ندارن. ولي از طرفي هم دلم نميخواد از صبح بره مهد و ظهر بره مدرسه، هم خسته ميشه هم تو مهد صبحونه و ناهار كامل نميخوره، با مامانم هم كه حرف زدم و گفتم كه ميخوام از صبح بذارمش مهد مخالفت كرد و گفت كه حتما بايد ببرمش خونه اونا. ولي راستش خيلي راضي نيستم، دلم نميخواد اونا رو به زحمت بندازم، به اندازه كافي توي اين هفت سال بهم كمك كردن، هرطور كه از دستشون براومده بهم كمك كردن، تا بيست روز قبل هم ساعت حدود ۲ بابام ميرفتن دنبالش و از مهد ميبردنش خونه تا ساعت پنج كه خودم برسم خونه، ولي الان حدود بيست روزه كه تا ساعت پنج ميمونه مهد و خودم از راه شركت ميرم دنبالش. اينكارو كردم چون بنا به دلائلي تصميم گرفتم مستقل باشم، كمتر از پدرومادرم كمك بخوام و كمتر اونا رو تو زحمت بندازم، اونام برنامه هاشون به خاطر پسرك من بهم ميخورد مثلا" بعدازظهرا نميتونستن استراحت كنن يا جائي برن، و از همه مهمتر اين بود كه مجبور بوديم هرروز براي برداشتن پسرك بريم اونجا و همين هرروز رفتن ها مشكلاتي رو بوجود آورده بود خلاصه تصميم گرفتم كه كمتر ازشون كمك بگيرم و خودم برنامه ريزي بكنم و كارامو خودم انجام بدم، مثل خيلي هاي ديگه مثل خواهري كه سالهاس تو كشور غريب يكه و تنها زندگي كرده، بچه داري كرده و تمام كارهاشو به خاطر شغل شوهرش به تنهائي انجام داده، پس منم ميتونم البته اگر بذارن، مامانم گاهي كه خسته ميشه ميخواد كه تمام مسئوليت پسرك و بعهده خودم بذاره البته غيرمستقيم اينو ميگه، ولي دوباره كه به حالت عادي درمياد انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده و دوباره ميخواد كه مامان دومش باشه و همين شل كن سفت كن ها منو خسته كرده، الانم وقتي فهميدن كه دوباره ميخوام از اول مهر صبح ها پسرك و به مهد بفرستم شديدا" مخالفت كردن و بهم گفتن كه حتما" بايد صبح ببرمش اونجا و ظهر خودشون با سرويس ميفرستنش مدرسه. از طرفي فكرميكنم كه رفتن اونجا براش خيلي بهتره، هم صبحانه و ناهار كامل و خوب ميخوره (مامانم خيلي روي غذاي پسرك حساس هستن) هم استراحت ميكنه و با آرامش ميره مدرسه. ولي دوباره ميشه همون آش و همون كاسه، يعني بايد بهشون وابسته باشم و به خاطر اين لطف و مهربوني به مشكلات و مسائلي كه در پيش خواهد داشت تن بدم و بشم چوب دوسر گ....... (ببخشيد) آخه سالهاس كه به خاطر لطف، مهربوني، عشق و همراهي پدرومادرم مجبورم كه مسائلي رو تحمل كنم (بماند...) گاهي فكرميكنم قيد اين حدود دوسال رو بزنم و بازخريد بشم و بيمه اختياري پرداخت كنم تا اين دوسال بگذره و بازنشسته بشم، اينطوري ميتونم خودم تمام مسئوليت پسرك و بعهده بگيرم و از هيچكس كمكي نخوام، بدون خستگي و دردسر بالاي سرش باشم و به درس و تكاليفش با انرژي كامل رسيدگي كنم ، ولي اينكارم مشكلات خودش رو داره و .....
اميدوارم كه بتونم بهترين راه حل رو پيدا كنم تا نه سيخ بسوزه و نه كباب.
===============================
"به زيبائي هايي كه پيرامونتان را فراگرفته چشم بگشائيد و از آن قدرداني كنيد، پرنده اي كه اوج گرفته، درختي كه به غنچه نشسته، مادري با طفل شيرخوارش و زوج سالمندي كه دست در دست هم دارند. اجازه دهيد عشق در وجودتان به گردش درآيد، به بيرون بتراود و آنان را دربرگيرد. بازگشت اين عشق را حس كنيد، با دريافت هرچه بيشتر عشق از پيرامون خويش، به همين اندزه نيرومند خواهيدشد"
"وين داير"