گفت و گو

مي نويسه :  "به يادت هستم بي هيچ بهانه اي و شايد دوست داشتن همين باشد" ، "خيالت را قاب گرفتم و در چهارچوب قفسه سينه ام آويختم تا دل بهانه ديدنت را نگيرد"

مي نويسم : " براي داشتنت دلي را به دريا زدم كه از آب واهمه داشت و حالا من ماندم و دلی که بی جواب مانده ، تو بگو با نبودنت چه کنم؟ با این بی تابی چه کنم؟"

                                                                                                        ۲۳/۸/۱۳۸۹

غصه + شادي

پدرم هميشه ميگن كه در هر شرايطي بايد خداروشكر كرد، حتي وقتي كه روزاي سخت و پراز غصه رو ميگذروني بازم بايد خداروشكر كني، چون اون هميشه مثل يه مادر مهربون مراقب ما بنده هاشه و حتي اگر سخت بهمون ميگيره خيروصلاحي دراون سختي نهفته اس،  مادرم هميشه ميگن كه خدا به تارمو ميرسونه ولي پاره نميكنه، من با اين افكارواعتقادات بزرگ شدم و خودمم تكميلشون كردم، اعتقاداتي كه ريشه در پوست و خونم دارن و تحت هيچ شرايطي تغيير نميكنن، بخصوص در مورد خداي مهربوني كه هميشه مثل يه مادر واقعي از اون بالابالاها مراقب ماست و گاهي معجزه هائي ميكنه كه حتي اگر شبانه روز در مقابلش سربروي خاك بذاريم و ازش تشكر كنيم بازم كمه، واقعا كمه...

ولي.... گاهي اوقات اينقدر از سرنوشتي كه براي بعضي از ما رقم ميزنه متعجب و افسرده ميشم كه نزديكه از غصه اون اتفاق كه به قول پدرم حتما" حكمتي توش بوده بميرم.

اصلا نمي فهمم چه حكمتي ميتونه در اين باشه كه :

ادامه نوشته