غصه + شادي
چه حكمتي ميتونه در اين باشه كه اين زن بعداز رفتن تنها دخترش كه همه عشق و اميد زندگيش بود و خواست گم شده اش رو توي وجود دامادش جستجو كنه، اونو در پناه خودش بگيره و به قول خودش بوي سارا رو از شوهرش استشمام كنه و خداروشكر كنه كه اگر سارا رفت هنوز يادگاري از عشق سارا هست، ولي اونم به فاصلة چهارماه نتونه دوري سارا رو تحمل كنه و با يه قرص خودكشي كنه و بازم اين مادر و داغدارتر از قبل كنه، طوري كه ديگه بيشتر شبيه يه مرده متحرك باشه تا يه انسان.
چه حكمتي ميتونه در اين باشه كه تنها برادرم، گل سرسبد خانواده و ته تغاري مامان و بابا، الكي الكي آتيشي توي زندگيش بيافته كه حاضر بشه عشق ۵ ساله اش رو زيرپا بذاره و از همه چيز بگذره، از آينده، از آرزوهاش و حتي از عشقي كه هنوز وجود داره و نميتونه فراموشش كنه؟؟!! اين اتفاق يا بهتره بگم همون آتيش، كاري باهاش كرده كه مردجون ما در حين حرف زدن با تلفن مغزش خواب ميره و وقتي بهوش مياد چيزي رو به خاطر نمياره ، موقع حرف زدن انگار دهنش بي حس شده و نميتونه كلمات رو درست ادا كنه و گاهي به صحراي كربلا ميزنه و خارج از موضوع حرف ميزنه، اونم كلماتي گنگ و نامفهوم. بعد دقيقا" همزمان با اين غصه كه روح و روان و زندگي منو مختل كرده اتفاقي خوش مي افته كه همونطور كه اولش گفتم اگر شبانه روز در مقابلش سربروي خاك بذارم و ازش تشكر كنم بازم كمه، حدود ۲۰ ساله كه پدرم، عشقم، اميدم به خاطر سهل انگاري و اشتباهاتي كه مرتكب شد خونه قشنگشو از دست داد و مجبور شد به اجاره نشيني بسنده كنه، اين هميشه براي اون و براي ما يه غصه بود، اينكه با اين سن و سال و بيماري بخواد سالي يكبار اسباب و اثاثيه بدوش از اين خونه به اون خونه بره مثل يه كوه روي دلم سنگيني ميكرد، هربار كه شب ميخوابيدم از اينكه توي خونه خودم خوابيدم احساس شرم و عذاب وجدان ميكردم، بارها خواستم خونه ام رو براي زندگي به پدرومادر بدم ولي اونا قبول نميكردن تا اينكه توي همين گيرودار و مشكلات، يه معجزه اتفاق افتاد و به قول بابا لطف خداي بي همتا شامل حالشون شد و دوباره خونه دار شدن، شايد براي خيلي ها اين موضوعي ساده و پيش پا افتاده باشه ولي با شرايط اقتصادي و سن و سالي كه بابا داره الان توي اين موقعيت اين فقط يه معجزه بود و بس.
با اين اتفاقات موندم وسط، نميدونم بخندم يا گريه كنم؟! براي مامان و بابا شادي كنم كه غرق شادي هستن و مثل عروس و دامادهاي تازه دارن به خونه جديدشون ميرسن يا براي برادرم كه كمتر از بچه خودم برام نيست غصه بخورم و اشك بريزم؟! طاقت ندارم ببينم غمگينه و زانوي غم بغل گرفته و شاهد از هم پاشيده شدن آرزوهاش و زندگيشه، زندگي كه براش زحمت كشيده و دوستش داره.
اينا اتفاقاتي بود كه اين مدت يك لحظه منو آروم نذاشت، دنبال خونه گشتن براي مامان و بابا، بعدش هماهنگ كردن كاراشون و دنبال كاراشون رفتن كه همش بعهده منه و بدون كمك و نظر من دست به سياه و سفيد نمي زنن، دنبال كار داداشم بودن و نقش واسطه رو اين ميون بازي كردن، اونم در شرايطي كه مراقب باشي نه سيخ بسوزه نه كباب، مراقب باشي اتفاقي نيافته كه بقيه متوجه بشن و كارخرابتر از اوني كه هست بشه، توي دل خودت نگه داري و در ظاهر بخندي و آروم باشي، مراقب باشي كه تاثيري روي وظايف اصلي خودت كه همونه خانه داري و بچه داري هستش نذاره و همه چيز سرجاي خودش باشه و......
خلاصه كلام اينكه نفهميدم زندگي چيه و بازيهاش چه مدليه؟ اگر زندگي يه شوخيه، گاهي شوخي هاش بيش از حد لوس و بي معناست و گاهي از هرچيز جدي جدي تره، اونقدر جدي كه حاضري نباشي تا لحظه هاشو هم نبيني ...!!!!
" چقدر ديرفهميدم كه تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، اي كاش فاصله اين دو را زندگي ميكردم"