بعداز حدود هفت ساعت بحث و جدال لفظي بالاخره تيرآخر و زدم و به همخونه گفتم كه بايداز هم جدا بشيم اونم بصورت توافقي و اون پذيرفت، حالا توافقات بعمل اومده از اين قراربود : خونه من : نصف ، پول ماشينم : نصف ، پس انداز بانكي من : نصف ، طلاها و سكه هاي من : نصف، مهريه بي مهريه ، و درمقابل تمام اينها پسركم مال خودم . و من به خاطر داشتن پسرك از تمام چيزائي كه تمام اين سالها بعنوان سرمايه براي خودم داشتم گذشتم، يعني حتي قبول كردم ماشيني كه مال خودمه رو بفروشم و نصف پولش رو بهش بدم. گفت پسرك هفته اي يكروز با من باشه، قبول كردم كه هرزماني كه دلش خواست ميتونه بياد خونه و پيش ما باشه، يا حتي اگرخواست من از خونه برم بيرون چون اصولا" اهل بيرون رفتن از خونه و پارك و سينما نيست، گفتم ماهي يك يا دوبار سه تائي باهم به خاطر پسرك بريم بيرون و شام و باهم بخوريم، خلاصه هرچي گفت قبول كردم و فقط خواستم كه تنها اميد و دلخوشي منو ازم نگيره، هرچند با شناختي كه از پسركم دارم ميدونستم كه اونم حاضر نيست يك لحظه بدون من بمونه و پدرشم آدمي نيست كه بخواد به زور و به خاطر لج و لجبازي اونو ازمن بگيره هرچند كه ميتونست بگيره....

با تمام توافقات بعمل اومده فردا صبح زود دوتائي رفتيم دادگاه خانواده و برگه هاي مخصوص طلاق توافقي تنظيم شد و براي انجام تست بارداري دادگاه رو ترك كرديم تا فردا صبح به همراه جواب آزمايش براي رفتن به دفترخانه معرفي بشيم. با آزمايشگاه كه آشنام بود تماس گرفتم و قرارشد عصربراي آزمايش خون برم، انگار همين زمان كافي بود براي اينكه تمام قول و قرارهاشو ناديده بگيره، چون عصر مانع رفتن من به آزمايشگاه شد و گفت كه همه اون چيزائي رو گفته بود پس ميگيره و حاضر نيست پسركم و به من بده. دقيقا" انگشت روي نقطه ضعف من گذاشت و ميدونست كه حتي اگر شرايط زندگيم از ايني هم كه هست بدتر بشه بازم حاضر نيستم يك لحظه از اون جدا بشم، تمام اين سالها سختي ها رو به خاطر اون تحمل كردم تا كوچكترين چيزي رو از نوع ارتباط ما متوجه نشه ، كوچكترين كمبود عاطفي نداشته باشه و به خاطر همينه كه تمام رفتارهاي بچه  ام خداروشكر نرماله و هيچ مشكلي از نظر عاطفي، رفتاري و اجتماعي نداره و جزء بچه هاي نادري هستش كه توي سن و سال خودش هييييچ مشكلي نه براي من و نه براي خودش نداره (خداروهزارمرتبه شكر) شاده، پرتحرك و زرنگه، باهوشه، حرف شنوي داره، مؤدبه، خيلي مهربون و عاطفيه، خلاصه براي من همه چيزه . الان حدود دوسه هفته از اين جريان ميگذره و من بلاتكليف موندم، با حرفائي كه اونشب زده شد انگار تمام پلهاي پشت سرمون خراب شد، مثل آبي بود كه بعدازسالها مراقبت يكهو روي زمين ريخت و حرمت اون چندسال يكباره از بين رفت و انگار تمام پرده ها كناررفت و واقعيتهاي تلخي خودشو نشون داد. حالا انگار كارمن سختتر شده، هم خيلي چيزهائي رو كه نميدونستم فهميدم و هم اينكه توي منگنه قرار گرفتم و انگار بايد بسوزم و بسازم، به هيچ قيمتي حاضر نيستم از بچه ام بگذرم حتي اگر بدونم يه روزي از تصميمي كه گرفتم پشيمون ميشم و بايد تا ابد تنها و بي كس بمونم . اون بچه مال منه و حاضرم به خاطرش از زندگي خودم چشم پوشي كنم. در حال حاضر در وضعيتي نيستم كه بتونم فكركنم و سعي كنم كه عقل و منطقم رو به احساساتم ترجيح بدم، فعلا" دارم همينطوري روزگار ميگذرونم ، همينطوري....

هفته قبل از سه شنبه با پسرك رفتم كيش، شديدا" نياز به سفر و آرامش داشتم، سفر خوبي بود، بهمون خوش گذشت و كلي براي پسركم خريد كردم، تصميم داشتم اجازه بدم توي اين سه روز هركاري كه دلش ميخواد بكنه و هرچي كه دلش ميخواد بخره و بخوره، بي خيال همه چي شدم، كلي خريد كرد، عين سه روز و براي شام و ناهار غذاي مورد علاقه اش و خورد (جوجه كباب) توي هتل اينقدر از روي اين تخت روي اون تخت پريده بود كه خيس عرق شده بود، كاري كه هميشه خيلي دوست داره انجام بده ولي اجازه نداره، شب تا ديروقت بيدار بود و حسابي تفريح ميكرد.

امروز بعداز چهارروز كه دائم كنارهم بوديم برگشتم سركار، هم دلم براي پسركم تنگ شده هم كلي تنبل شدم، الان دلم خواست هنوز توي هتل بودم و در اون آرامش و سكوت استراحت ميكردم نه اينكه پشت ميزم و روبروي رئيسم  :(