تغيير
گذر عمرم رو به وضوح احساس ميكنم.
هميشه در موقعيتهاي مختلف حالت محور رو داشتم، تو خونه، تو مدرسه، تو جمع فاميل و دوستان و تو محيط كار. خودم دوست داشتم كه يه جورائي با همه چيز و همه كس درگير باشم، ميخواستم دور و برم شلوغ باشه، اهل حرف و بحثهاي مختلف بودم، اهل شوخي و بذله گوئي بودم، گاهي با پرحرفيام و شوخيام و گاهي با همدليام و همراهيام همه رو جذب خودم ميكردم، از محيط اي آروم و كم رفت و آمد خوشم نمي اومد مگر شبها و تو اتاق خودم، عااااشق اون خلوت و آرامش بودم. " اسباب و اثاثيه اتاقم به رنگ مشكي بود ، پرده هاي اتاق زمينه سفيد داشت با گلاي بزرگ مشكي، يه قسمتي از ديوار اتاقم و با قلم رنگ مشكي زده بودم و روي ديواركنارتختم با مداد مشكي روي ديوار كلي شعر و تاريخ نوشته بودم، در كمدديواري رو كه به رنگ چوب بود مشكي كرده بودم، فقط اين ميون روتختي زردكمرنگ روي تختم با بقيه وسائل فرق داشت ، اونم به اين دليل كه هميشه از بچگي عاشق رنگ زرد بودم و مخلوط اين دورنگ بهم حس آرامش و گرمي ميداد" بگذريم ... روزها دنبال هاي و هوي و تحرك و شيطنت و بازي هاي عشق و عاشقي بودم ، شبها تو اتاقم به دنبال آرامش گم كردم ميگشتم و اونو از لابه لاي كتابهاي رمان و اشعار فروغ ، نامه هاي عاشقانه، كاستهاي گوگوش ، داريوش ، ويگن، فريدون فروغي پيدا ميكردم ، هر شبم قبل از خواب سراغ دفتر شعرم ميرفتم و چندخطي كه صدالبته بستگي به حال و هواي اون شبم داشت توش مينوشتم و آخرشم تاريخ و ساعت ...
بعضي شبها به همه اونا كه مونس من بودن سلام ميكردم و حال تك تك شون و ميپرسيدم بعدش بهشون ميگفتم كه امشب راحت باشيد ، امشب شما آف هستيد، بعدش ميرفتم سراغ قرآن ، مفاتيح، نهج البلاغه يا روي سجاده ام كه هميشه گوشه اتاق پهن بود ميشتم و ...
جالب بود كه اگر شبي به هر دليلي اين خلوت و از دست ميدادم صبح روز بعد خيلي سرحال و مثل هميشه شيطون نبودم، انگار زندگيم از همين دو قسمت تشكيل شده بود ، كه اگر يكي از اون دو قسمت كم ميشد تعادل منم بهم ميخورد.
امروز صبح داشتم به نگاري ميگفتم كه چقدر آرامش و سكوت اينجاي جديد و دوست دارم، هميشه فكرميكردم كه اگر روزي مجبور بشم تو محيط آروم و كم رفت و آمد كاركنم ديوونه ميشم، آخه حدود هفده ساله كه عادت كردم كه جاي شلوغ و پررفت و آمد و پرازهمهمه كاركنم، عادت كردم از ساعت هفت و نيم صبح كه وارد شركت ميشم از نگهبان جلوي در تا طبقه خودمون با همه سلام عليك و احوالپرسي همراه با سربه سر و شيطنت داشته باشم، عادت كردم كه با حدود ۲۰ نفر تو طبقه خودمون و در شرايطي كه ميزهامون كنارهم قرارگرفته بود دائم حرف بزنم و بخندم و بحثهاي كاري و خارج از كار داشته باشم، اما اينجا يه طبقه با چندتا اتاق مجزاست، به خاطر پنجره هاي قدي كه دورتادور ساختمون هستش مجبوريم كه از صبح لووردراپه ها رو بكشيم و تاريك كنيم، منم كه از نور چراغ فراري هستم، فقط به يه هالوژن بسنده كردم و به قول همكارا كه ميان داخل اتاقم ميگن يه كافي شاپ رمانتيك درست كردي،ساختمون تميز و نوسازه، همه چي سفيد و قشنگه، وقتيكه كمي كارم سبك ميشه ميتونم برم كنارپنجره و از طبقه دهم به اون پارك بزرگ و قشنگ كه دقيقا" روبروي شركت هستش نگاه كنم و با مرور خاطرات شيرين دوران نوجووني روحم و جلا بدم (يادت بخير و روحت شاد عزيزترينم)
امروز صبح به نگاري گفتم كه ديگه تحمل شلوغي و همهمه و پرحرفي رو ندارم، ديگه موقع بحث و حرف زدن كم ميارم و ترجيح ميدم برخلاف گذشته بيشتر شنونده باشم ، آرامش اينجا رو خيلي دوست دارم و بعدازظهرا با انرژي بيشتري ميرم خونه. تازه فهميدم كه چقدر طي اين سالها روحيه ا م تغيير كرده و نسبت به سالهاي نه خيلي دور آروم و كم حوصله شدم، انگار اون سرازيري معروف كه ميگن براي من شروع شده، فقط بايد سعي كنم كه آروم آروم برم تا توي اين شيب تند ترمز نبرم ، آخه ميخوام تا انتهاش برم چون خودم تنها نيستم و چندتاهمراه دارم كه ظاهرا" ليدرشون من هستم .
" اگر خدا آرزوئي را در دلت انداخت، بدان كه توانائي رسيدن به آن را در تو ديده است"
ب.تو. نوشت : اجازه هست تورو آرزو كنم ؟؟ ![]()