آخر هفته قبل به پيشنهاد شوهرخواهرم كه گفتم به خاطر فوت پدرش به ايران اومده  رفتيم تبريز، البته خودمم تصميم داشتم كه يه سري به پدربزرگم بزنم، فكركنم حدود سه سالي ميشد كه نديده بودمشون و هرروز كه با مامان حرف ميزدم و ميگفت كه حالشون داره بدتروبدتر ميشه  استرس منم بيشتر و بيشتر ميشد، به همين خاطر با اينكه فرصت خيلي كوتاهي بود و فقط خستگي راه برامون مي موند تصميم گرفتيم و باتفاق ، روز پنجشنبه صبح رفتيم تبريز. وقتي وارد خونشون شدم حس عجيبي بهم دست داد قبل از هرچيز چشمم به جثه نهيف و لاغر و رنگ و روي زرد پدربزرگم افتاد كه آروم روي تخت خوابيده بود، انگارنه انگار همون آدم قدبلند و چارشونه هميشگي بود كه براي بوسيدن و بغل كردن نوه هاش بايد كلي دولا ميشد، انگار نه انگار همون آدم با جذبه و جدي بود كه هميشه در عين مهربوني و صميميت احترام خاصي داشت و هممون ازش حساب ميبرديم و هميشه حرف اول و آخر و خودش ميزد،  بعدازاينكه كلي كنارش نشستم و بوسيدمش تازه چشمم به اطرافم افتاد، انگار سالهاي سال بود كه اونجارو نديده بودم ، هربار كه ميرفتم فقط پدربزرگ بود و گرما و صفاي وجودش و جاي خالي مادربزرگ، ولي اينبار چيزاي ديگه اي هم بود كه به محض وارد شدن توجه منو جلب كرد و دقيقا" منو به دوران كودكي خودم برد، تابلوي قديمي دست ساز كه منظره يه كلبه چوبي كنار يه رودخونه اس كه تمامش با تكه هاي كوچيك "ني" ساخته شده، ساعت چوبي شماته دار كه هنوزم صداي زنگش كه شبيه ناقوس كليسا بود توي گوشمه و منو ياد شب خوابيدناي خونه مادربزرگ ميندازه، هربار كه زنگ ساعت به صدا در مي اومد حالت نيمه بيدار ميشدم و زنگهاشو ميشمردم ولي هميشه فقط تا ساعت 2 ميتونستم بيدارباشم چون بعدش ديگه ميخوابيدم و ساعت حدود 7 و 8 صبح دوباره با زنگش بيدار ميشدم (اون زمان هنوز تهران زندگي ميكردن)، لاله هاي كريستالي صورتي رنگ كنار آينه برنجي و يكي دوتا سرويس كيك خوري چيني و چندتا فنجان و نعلبكي قديمي كه هميشه توي دكور خونه بود و اون زمان مادربزرگ فقط اونا رو براي پذيرائي ايام عيد بيرون مي آورد. همه چيز خونه همون رنگ و بوي زمان مادربزرگمو داشت و باعث شد يكهو غم عجيبي روي دلم بشينه، سالها بود كه ديگه مادربزرگ توي اون خونه نبود و حالا پدربزرگمم حضورش هرلحظه داره كم رنگتر ميشه. تمام مدت كنارش بودم و دستش و توي دستم ميگرفتم و آروم باهاش حرف ميزدم، وارد دنياي عجيبي شده، بيشتراوقات حالت خواب سنگين داره بعد يكهو چشماشو باز ميكنه و به اطرافش نگاه ميكنه و بعدش زيرلب خيلي نامفهوم حرف ميزنه، گاهي حرفاش واضح ميشه ولي بي معنا، دائم با انگشتش سقف اتاق و نشون ميده و لبخند ميزنه، گاهي اسم مادربزرگمو مياره و ميگه اونجاس ، گاهي ميگه ببينيد دختربچه ها چه لباساي قشنگي تنشون كردن، اون روز ازم ميپرسه برگي روي درختاي حياط هست؟ گفتم بله پراز برگاي سبزه، هنوز به پائيز خيلي مونده، الان تابستونه، لبخند ميزنه و ميگه خداروشكر. دوباره ازم ميپرسه،  كي اينجاس؟ ميگم همه اونائي كه شما دوستشون داريد و اونام شمارو دوست دارن اينجان، همه اومدن براي ديدن شما، ميگه خب خداروشكر پس پاشيد حالا كه همه اينجان ميوه و شيريني رو بردار بريم مسجد الان مهمونا ميان ديرمون ميشه، خلاصه اين دوروز فقط از اين مدل حرفا ميزد، بخصوص شبا كه تا صبح هذيون ميگفت و نامفهوم حرف ميزد، وسطا هم ناله هاي شديد ميكرد و  اشك منو و مامانو درمي آورد ، آلان حدود بيست روزه كه ديگه نتونسته از روي تخت بلند بشه و بي حركت خوابيده. ديدن اين صحنه ها خيلي عذابم ميداد ولي خب چه ميشه كرد، فقط براش دعا ميكردم كه بيشتراز اين عذاب نكشه و خدابهش رحم كنه...

====================

به خاطر اين سفر دوروزه پسرك من نتونست روز اول بره مدرسه البته فقط تا ساعت  نه جشن داشتن و بعدشم به قول خودش "كلاس كشي" داشتن و ساعت ده تعطيل شدن ، تبريز كه بوديم هركسي ازش ميپرسيد چرا امروز نرفتي مدرسه ميگفت امروز فقط كلاس كشي بود فردا كه برم ميفهمم كدوم كلاس افتادم، همه سربه سرش ميذاشتن و ميگفتن كلاس كشي نه "لشگركشي" اونم غش غش ميخنديد و حرفشو اصلاح ميكرد و ميگفت منظورم همون كلاس بنديه . اين سه روز حسابي اونجا شده بود نقل مجلس، هركسي كه براي عيادت پدربزرگم مي اومد بعدش كه ميفهميد اين پسره منه تعجب ميكرد و از اونجائي هم كه خيلي بچه اجتماعي و خونگرميه با همه گرم ميگرفت و با حرفاش و كاراش توجه همه رو به خودش جلب ميكرد، مامانم روزي سه چهارمرتبه براش اسپند دود ميكرد و همش ميگفت بچه مو چشم ميزنن خصوصا كه امسال تابستون چون پيش خودم نبود و همش خونه مامانم بود نتونستم كلاس ورزش ثبت نامش كنم و همش توي خونه و سرتلويزيون و كامپيوتر بود ، به خاطر همين حسااااابي تپلي شده و لپ درآورده، ديگه همه بغلش ميكردن و كلي ميچلوندنش، خصوصا" كه شيرين زبوني ميكرد و حسابي خودشو توي دل همه جا كرده بود، قسمت عجيب داستان اينجا بود كه وقتي ميرفتم بالاي سر پدربزرگم و ميگفتم من كيم؟ بعداز كلي نگاه كردن سكوت ميكرد و انگار اسم منو يادش نمي اومد ولي هربار كه پسرك ميرفت بالاي سرش و دستشو ميگرفت ، چشماشو باز ميكرد و با لبخند ميگفت: ماشااله بربيا ماشاله، عجيب بود كه اسم پسرك يادش بود هرچند غلط تلفظ ميكرد و ميگفت " بربيا " مامان ميگفت همين تابستون كه چندروزي رو با پسركم اومده بودن تبريز پدربزرگ هنوز حالش خوب بود ، مامان ميگفت عاشق برديا شده بود و همش ميگفت كه پسر بچه به اين سن و سال اينقدر مؤدب و باهوش نديده، مامانم ميگفت از اونجائي كه خيلي آدم رك گوئي هستن هربار كه بچه هاي فاميل مي اومدن اونجا  و طبق معمول شيطوني ميكردن به پدرومادراشون ميگفت: ببينيد نتيجه منو چه بچه با ادبيه، معلومه كه مادرش حسابي براي ادب و تربيت اين بچه زحمت كشيده مثل شما به امان خدا ولشون نكرده. خلاصه همه ميخنديدن و ميگفتن كه چون شما بهانه رو  از همه ما بيشتر دوست داري بچه اش رو هم از بقيه نوه ها و نتيجه ها بيشتر دوست داري اونم ميخنديد و ميگفت چون مامانه  بهانه رو هم از همه بچه هام بيشتر دوست دارم.

====================

خلاصه پسرك تپلي من روز دوشنبه رفت مدرسه و كلاس سوم رو شروع كرد خيلي هم خوشحال شد وقتيكه فهميد معلم سال قبلش بدون اينكه ما بخوايم براش پارتي بازي كرده و موقع "كلاس كشي" خواسته با دوست صميمي ش كه مثل خودش زرنگ و باهوشه توي يه كلاس باشن اونم توي كلاس يكي از بهترين معلم هاي مدرسه. امروز صبح كه بيدارش كردم داشتم براش تعريف ميكردم كه پسرآقاي فلاني رو ديدم داشت از مدرسه برميگشت و دفتر مشقش رو بهم نشون داد، گفتم كلاس اول و امروز فقط دوصفحه خط صاف مثل يك بهشون يادداده بودن  و نوشته بود. اونم شروع كرد به خنديدن ، يكهو ياد خودش افتادم و اينكه چقدر اين دوسال زود گذشت، باورم نشد كه كلاس سوم رفته و يكهو دلم گرفت، فكركردم بقيه سالاي تحصيليش هم به همين سرعت ميگذره و اينم بزرگ ميشه و ميره دنبال زندگيش ، اونوقت بهانه ميمونه و حوضش... وقتي تبريز بوديم و مامان بي وقفه از پدربزرگ مراقبت ميكرد و غذا دهنش ميذاشت و جاش و تميز ميكرد به پسركم گفتم اگر يه روزي من پير و مريض بشم تو ميتوني اينطوري از من مراقبت كني؟ آخه من به جز تو كسي رو ندارم. اونم به زور لبخند زد و گفت: بله مامان بهانه  همه كاري برات ميكنم ، بعدشم طبق عادت هميشگي دست منو گرفت و بوسيد....

======================

دو روزه كه از مسافرت برگشتم و ميام سركار، اصلا دست و دلم به كار نميره، همش سردرد دارم و فكرم اينجا نيست، نگران مامانم هستم كه دست تنها با يه مريض بدحال مونده اونجا و خودشم شديدا" خسته و رنجور شده، نگران بابام هستم كه تنها مونده خونشون و نمياد پيش من، ميدونم كه مراعات ميكنه ولي منم همش نگران تنهائي و بي غذا موندنش هستم. نگران پدربزرگم كه داره عذاب ميكشه و ذره ذره آب ميشه و از همه بيشتر نگران اوني هستم كه بعداز دوماه  نمكدونم و شكست و دلم و زيرپاهاش گذاشت و رفت و الان شش روزه هيچ خبري ازش ندارم فقط دعا ميكنم خدا تنهاش نذاره و هركجا كه هست مراقبش باشه و هرچي زودتر از شر اين شيطون خلاصش كنه و دوباره برگرده........

====================

خيلي حرف زدم و زيادي نوشتم، البته هميشه دفترخاطرات من نشون دهنده پرچونگي من بوده و هست حالا هم كه اينجا شده جاي ثبت حرفاي دل و خاطرات تلخ و شيرين باهمون عادت هميشگي و ريز نوشتن هاي من.

 خسته شدم و خستتون كردم