ساعت 7 صبح موقع رانندگي توي اتوبان همت، زيربارون شديد و ترافيك سنگين ، دستة برف پاكن ماشين و روي دور تند گذاشتم، اينقدر سريع حركت ميكرد كه يك لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم برف پاكن چقدر خوبه، اصلا متوجه بارون شديد نشده بودم چون سريع شيشه هارو پاك ميكرد، يه كمي كه بارون آرومتر شد دستة برف پاكن و چرخوندم و روي حالت اتومات گذاشتم كه هر 10 ثانيه كاركنه، كم بود و جواب بارون و نميداد ولي يادم نبود كه ميتونم روي 5 ثانيه هم تنظيم كنم و آخرا ديگه شيشه كاملا خيس ميشد و به سختي ميديدم، از خير حالت اتومات گذشتم و دوباره روي حالت حركت دائم گذاشتم، گفتم آخيييييش ، چشمم كورشد، گورپدر اتومات، حالت دائم خيلي عاليه.... تو همين حال و هوا  به ذهنم رسيد كه : (( اگر كمبودها نباشه قدر امكانات، اگر سختي نباشه قدر آرامش، اگر غم نباشه قدر شادي و اگر گريه نباشه قدر خنده رو نميدونيم))

 يه كمي جلوتر قبل از خروجي چمران، سمت راست آسفالت ، قسمتي كه پشت گاردريل بود، زمين خاكي بود و بااون بارون شديد ميشه گفت شبيه باتلاق شده بود "كيف ميداد كلة يه نفرو بگيري و بكني اون توو" دقيقا 10 متر جلوتر همون قسمت پشت گارديل گل كاري شده و با سنگاي رنگي ريز تزئين كردن، اينقدر خوشگل شده بود كه دلم ميخواست ماشين و پارك كنم و برم وسط گلا بشينم ... تو همين حال و هوا  به ذهنم رسيد كه :  (( كهنه ترين و بدترين جاها و شرايط رو ميشه با يه تغيير كوچيك تبديل به قشنگترين و زيباترين جا كرد، ميشه خونه دل رو با كمي تغيير خالي از كينه و غم كرد و به جاش پراز عشق و خوشبختي كرد))

 رسيدم جلوي در شركت و طبق معمول هرروز ديرم شده بود و ديگه جاي پارك نبود، مجبور شدم كلي برم بالاتر تا جا پيداكنم، داشتم زيرلب غرميزدم كه : آرزو به دلم موند يه بار بتونم جلوي در شركت پارك كنم، آخه اين ازما بهترون كيا هستن كه بغل در شركت ميتونن پارك كنن؟! تو همين حال و هوا  به ذهنم رسيد كه :  (( اينا همه همكاراي خودم هستن كه هرروز قبل از هفت و نيم صبح اينجان و جاي پارك مناسب پيدا ميكنن و هيچوقتم مثل من جريمه نميشن، پس منم ميتونم با يه تغيير كوچولو تو ساعت بيدارشدنم و بيرون اومدنم از خونه هم به موقع برسم و هرروز تاخير ورود نداشته باشم هم يه جاي پارك خوب بغل در شركت پيدا كنم و همش نگران جريمه شدن تو كوچه هاي بغل كه پارك ممنوع هم هست نباشم، البته ناگفته نماند دور پارك كردن ماشين يه مزيت برام داره كه هم صبح هم عصر كه دارم ميرم خونه حدود 5 دقيقه پياده روي ميكنم ، و اين تنها زماني هستش كه ميتونم كمي راه برم و حركتي بكنم.

يه بارون و هواي بهاري اول صبح چه احساساتي رو به ذهنم ريخت، دارم به خودم اميدوار ميشم پس هنوزم افكار و احساساتم كار ميكنن