<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روستايي به نام قلبستان</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/</link>
<description>دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت      عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Oct 2009 11:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ناله </title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يعني دل من اينقدر كوچيكه؟ يعني افكارم اينقدر با ديگران فاصله داره؟ يعني من اينقدر ضعيفم؟ اينقدر كه هرمسئله كوچيكي بايد تمام فكر و رحم و بهم بريزه؟ ديگه واااي به مسائل بزرگي مثل اين...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توي بي سياست بودنم كه شكي نيست، بي سياست و كله خراب، هرچيزي كه به ذهنم برسه آني بايد از دهنم يا از چشمام بيرون بريزه، وقتي از دست كسي عصباني باشم و لجم گرفته باشه ، اصلا&quot; بلد نيستم در حضورش رل بازي كنم ، الكي لبخندبزنم و باهاش خوش و بش كنم، اون صورت مهربوني كه همه معتقدن دارم خشك و بي روح ميشه، چشمام غضب الود ميشه و ناخودآگاه لحن صدام خشن و تند ميشه، خدانكنه چيزي نگرانم كنه، چيزي ذهنم و مشغول كنه ، انگار تمام غم و غصه و نگراني هاي دنيا رو جمع ميكنن و سرازير ميكنن تو دل لعنتي من، عادت ندارم نگراني هامو به ديگران انتقال بدم ، خصوصا&quot; به خانواده ام، دلم نميخواد آب توي دلشون تكون بخوره و خداي نكرده از بابت من نگراني و استرس داشته باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا اون روزي رو نياره كه مشكلي براي خانواده ام پيش بياد، اينقدر غصه شون و ميخورم كه درعرض يكهفته به اندازه يك سال دلم پير و پژمرده ميشه. اگر يكيشون در ارتباط با كارش مشكلي براش پيش بياد، اگر يكيشون صاحبخونه بگه بالاي چشمت ابروئه، اگر يكيشون گله كنه كه بچه ها اذيتش ميكنن و خسته شده و بيخوابه و دلش گرفته، اگر يكيشون از كاروبار بناله و از نظر مالي كمي تحت فشار قراربگيره، اونوقته كه دست و دل من از زندگي سير ميشه و شب تا صبح چشم روهم نميذارم و غصه ميخورم و فكر ميكنم كه چطوري بايد اين مشكل رو حل كنم تا اونا غمگين نباشن، اونوقته  كه چشمهاي لعنتي منم كه خوب ايفاي نقش ميكنن و دستم و پيش همه رو ميكنن دست بكارميشن، اونائي كه منو خوب مي شناسن ميدونن و معتقدن نيازي نيست كه حرف بزنم، همينكه نگاهشون به چشمام بي افته مي شه همه چيز و فهميد، چه شادي باشه چه غم، فورا&quot; اين دوتا دست منو رو ميكنن، مثل امروز صبح كه تا كيفمو روي ميز گذاشتم و تو چشمهاي نگارخيره شدم و سلام و عليك كرديم ازم پرسيد: چته؟ چرا چشمات اينهمه زار شدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه هفته اس كه غمگينم. سه هفته اس كه دارم نقش بازي ميكنم. سه هفته اس كه بغضم و قورت ميدم. سه هفته اس كه سعي ميكنم بگم همه چيز خوبه و مشكلي نيست. سه هفته اس همش سعي كردم رفتارها رو توجيه كنم و بگم سوء تفاهم بوده، بگم جوگيرشده بوده، بگم داشته عقده هاي چندسالشو تخليه ميكرده، بگم هيجان منفي پيدا كرده بوده و …. هزاران توجيه مسخره ديگه. هزارتا توجيح الكي كه الكي بودنش خودمو شديدا&quot; آزار داده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متاسفانه ميتونم درون آدمها رو ببينم، با راحتي ميتونم رفتارهاشون رو بفهمم، ميتونم حسن نيت يا سوء نيت اونها رو درك كنم و همينه كه هميشه باعث آزارم ميشه.هميشه باعث مي شه بيشتراز ديگران نكات منفي مسائل رو درك كنم و غصه بخورم و آزار ببينم، وقتي مادرم با 58 سال سن و به قول خودش كلي تجربه از &quot;اون&quot; تعريف ميكنه و ادعا ميكنه كه تمام سعي اون براي راحتي و آسايس همسر و بچه هاشه، خنده تلخي ميكنم و ميگم : درسته مادرمن همينطوره كه شما ميگي، واقعا&quot; دستش درد نكنه.  وقتي با صداي ونگ بچه يه متر از جاش ميپره و بغلش ميكنه، مامان و بابا بهم لبخند ميزنن و ميگن: چه حواسش به همه چي هست، نميخواد آب تو دل دختره تكون بخوره.  وقتي همه سرميز غذا نشستن، بچه رو بغل ميگيره ، يا بهش غذا ميده يا اگر سيرباشه اونو دورخونه راه ميبره و تو حياط ميگردونه تا همسرش به اصطلاح غذاشو راحت بخوره، بعد همه به هم ميگن: آفرين ، آفرين به اين مهربوني، عجب مرد گليه.  وقتي ميخوان از خونه ببرون برن دست و صورت بچه ها رو ميشوره و لباسشون و تنشون ميكنه و اونارو ميبره بيرون تا همسرش با آرامش بتونه آماده بشه ، بعدهمه ميگن باريكلا به اين مرد، آفرين ، آفرين …&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در ميون اين آفرين گفتن ها و تحسين كردن ها و گاهي غبطه خوردن هاي ديگران، من به چشمهاي غمگين اون نگاه ميكنم و بغضم رو قورت ميدم، توي دلم ميگم تو اينهمه غم داشتي و مظلوم بودي و من نمي دونستم؟؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من تلفن ميكنه و ميخواد كه سه روز براشون هتل هايت و رزرو كنم، تاكيد ميكنه &quot;سوئيت رو به دريا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميگم باشه چشم ولي شما كه به قصد گردش داريد مي ريد و فقط شب براي خوابيدن مي ريد هتل، خب اتاق معمولي بگيريد كه اختلاف قيمتش هم با سوئيت خيليه، تازه… هتل هايت اتاق بد نداره ، يه كلام ميگه: نه! شما زحمت بكش سوئيت رو به دريا رزرو كن پولش رو هم حواله كن كه مطمئن بشم.  ميرن شمال ، سه روز ميشه چهارروز. هرچي با موبايلشون تماس ميگيرم ميگه خاموشه. به هتل زنگ ميزنم ميگه آقاي فلاني خواستن هيچ تلفني به اتاقشون وصل نشه. ميگم خوبن؟ رسپشن هتل ميگه: بله خانوم خوبن از صبح كه صبحانه رو خوردن رفتن بيرون ، براي ناهارو استراحت بعدازظهر ميان و دوباره ميرن بيرون تا آخرشب، همشون خوب و سرحالن، من ميگم كه شما زنگ زده بوديد…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندروز بعد هواي سفر به آبادان به سرش ميزنه و بدون هيچ خبر و مشورتي بليط سه روزه براي آبادان ميگيره و بعدازسه روز خسته و عصبي بر ميگرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه شنبه عصر، باهاشون تماس ميگيرم و ميگم كه دارم ميرم خونه ، شام منتظرتون هستم، ميگه: نه مرسي مزاحم نمي شيم ما الان تو رستوران فلان جا هستيم و داريم شام ميخوريم. پنجشنبه صبح تماس ميگيرم و ميگم من امروز تعطيلم براي ناهار بيائيد پيش ما. ميگه: نه مرسي يه روز تعطيليته مزاحمت نمي شيم…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه هفته هيچي نگفتم، الكي خنديدم، وانمود كردم كه خيلي شادم و همه چي خوب ميگذره، اما ميدونستم كه دارم مثل سگ به خودم و ديگران دروغ ميگم. برام عذاب آور بود كه لحظه شماري كنم تا اين زمان تموم بشه ولي واقعا&quot; داشتم لحظه شماري ميكردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه هاي آخر رسيد، ضربان قلبم تندشده بود، حالت تهوع داشتم و يه بغض سنگين سرراه نفسم و گرفته بود، حال مادري رو داشتم كه بعدازيه عمر زحمت و سختي داشتن جيگرگوشه اش رو با &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;زور&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; ازش جدا ميكردن، بازم لبخند ميزدم ولي لبخندي كه از هزارتا هاي هاي گريه بدتر بود. بچه هارو بغل كرده بودم و به قلبم چسبونده بودمشون، بزرگه كه حاليش ميشد چه خبره بغض كرده بود و سرش توي سينم قايم كرده بود و همش ميگفت: من دوست ندارم برم، ميخوام پيش شما و ... بمونم، كوچيكه هم كه از دنيا بيخبر، دلبري ميكردم و ادا درمياورد و منو ديوونه تر ميكرد. تا ميتونستم عطر بدنش رو بو ميكردم، ميخواستم به اين زودي ها از ذهنم پاك نشه . كم كم يكيشون تو بغلم و يكيشون كنارم خواب ميرن. ميرم سراغش، چشماش پرازغمه و بغض راه گلوش رو بسته ، با اكراه همراه با عصبانيت ته مونده چمدون هاشو ميبنده. همه شال و كلاه كردن و آماده رفتن فرودگاه براي بدرقه هستن. نگاهش كه ميكنم ازم فرار ميكنه، ميرم جلو و بهش ميگم نميخوام باهاش برم فرودگاه، ديگه طاقتش تموم ميشه و بغلم ميكنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود 5 دقيقه همديگرو بغل كرده بوديم و هاي هاي گريه ميكرديم، گريه نه به خاطر دوري، آخه اين اولين باري نبود كه داشتيم از هم خداحافظي ميكرديم، گريه هامون تلخ بود، غصه دار بود، آخه فقط مادوتا فهميده بوديم كه اين سه هفته چه اتفاقاتي افتاد و چطوري گذشت و انگارميدونستيم كه هنوز تموم نشده و منتظر تلخي هاي بعدش بوديم… با تلنگر مامان از بغل هم بيرون اومديم ، پيشونيش و بوسيدم و كنارگوشش آروم گفتم: فقط مراقب خودت باش؛ غصه نخور، نگران نباش، من هستم…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; حدود پنج روز گذشت، بدون هيچ تماسي، ميترسيدم باهاش تماس بگيرم و اون چيزي رو كه نميخواستم بشنوم رو بشنوم. ديشب موقع شام تلفن كرد. صداش پراز غم بود، انگار صداشم پيرشده بود، گفتم چه خبر؟ گفت: هيچي ... گفتم هيچي يعني چي؟ گفت: عزيزم من مثل تو نيستم كه يه عمر بسوزم و بسازم يا به قول مادربزرگا با لباس سفيدرفتم با كفن سفيد بيام بيرون. ميخوام تكليف زندگيمو مشخص كنم. ديگه تحملم تموم شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميگم: عزيز من با قهر و سكوت كه مشكلي حل نميشه، حرف نزدن فقط سوء تفاهما و كينه ها رو بيشتر ميكنه، بايد حرف بزني، بايد به حرفاش گوش بدي، حتما&quot; اونم براي رفتارهاي اين سه هفته اش دليلي داشته باشه، گره اي رو كه ميشه با دست يا حتي دندون باز كرد نبايد با قيچي پاره اش كرد عزيزم، ميگه: نه! رفتاري كه توي اين سه هفته با من كرد تمام رفتارها و لحظات شيرين 13 سال كنارهم بودن رو بدجوري خراب و تيره كرد، طوريكه نه فراموش ميكنم ونه ميتونم ببخشمش، درست مثل اينكه هرچي پل ساخته بود زد و خراب كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشي تو دستم مونده و ديگه هيچي نميگم. با صداي گريون ازم خدافظي ميكنه و گوشي رو ميذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بازم من موندم و يه دنيا غم، يه دنيا غصه، يه دنيا فكراي جورواجور از سرنوشت نامعلوم و از عمل انجام نشده و يه دنيا بغض خالي نشده و طبق معمول خودمو به دستشوئي ميرسونم كه صداي بلند هواكشش هميشه ميتونه هر صدائي رو پنهان كنه حتي صداي هق هق گريه رو…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زادروز</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هرچيزي رو ميشه به فال نيك گرفت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; صبح ساعت هفت و سي و پنج دقيقه وارد شركت شدم، طبق معمول هرروز كه از درب پاركينگ ميام و آسانسور  از طبقه همكف حركت ميكنه وقتي به پاركينگ ميرسه معمولا پرشده و مجبورم منتظر بمونم تا سري بعد. يكبار تا طبقه سيزدهم رفت و برگشت ، وارد آسانسور شدم و چندتا ازهمكارا بودن، با سلام و صبح بخير و لبخند روز كاريم شروع شد. موقعي كه آسانسور تو طبقه نه نگه داشت (فقط طبقات فرد درب آسانسور بازميشه) از آسانسور بيرون اومدم و همراه منم خانم (ب) بيرون اومد. تا اومدم ازش خداحافظي كنم بغلم كرد و صورتم و بوسيد و گفت: خانم گل تولدت مبارك باشه ، الهي كه سالهاي خيلي طولاني زنده و سلامت باشي و هميشه مثل هرروز لبت خندون باشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;يكهو جا خوردم اصلا&quot; انتظار نداشتم اون موقع صبح اين همكار عزيز روز تولد منو به يادداشته باشه، فكرميكردم بقيه هم مثل خودم هستن كه بايد صبح بيام سركار و تقويم روي ميزم رو ورق بزنم  و مناسبت اون روز رو از روي تقويم بخونم. هميشه عادتمه اول سال كه ميشه و ميخوام تقويم سال قبل رو از روي ميزم بردارم و به جاش تقويم جديد رو بذارم تمام مناسبتهاي خاص مثل تاريخ  تولد و سالگرد ازدواج و حتي سالگرد فوت رو توي صفحات مربوطه مينويسم، چون در غير اينصورت بي بروبرگرد فراموش ميكنم و بعدش فقط يه دنيا شرمندگي و كلي عذرخواهي برام ميمونه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اينارو گفتم كه بگم اين همكار عزيز كه اولين نفري بود كه تولدم رو بهم تبريك گفت كيه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;يكي از نادرترين آدمهائي هستش كه ميتونم بگم توي زندگيم باهاشون برخورد داشتم، خانمي حدود 47 ساله ، بسيار زيبا و آراسته، صورتي مهربون و هميشه خندون، سليقه و تميزي رو ميشه از نوع لباس پوشيدن و هماهنگ كردن اونا باهم كاملا فهميد، درحين آرومي و سكوتي كه معمولا داره در اكثر جمع ها شركت ميكنه و با وقار و متين حرف ميزنه، هيچوقت جمله منفي از ايشون شنيده نميشه و هميشه با محبت و عشق از هرچيزي حرف ميزنه، اگر با دختر جووني برخورد كنه كه همه بهش ميگن : خوش به حالت كه مجردي، هيچ مسئوليت و تعهدي به كسي نداري هرموقع بري هرموقع بياي هيچكسي نيست كه........ اين مواقع وقتي حرف بقيه تموم ميشه اين خانم با آرامش ميگه: درسته اين حرفا ولي زندگي متاهلي هم قشنگي هاي خودش رو داره، ميتوني هميشه در كناركسي باشي كه دوستش داري، بهت آرامش و  اطمينان ميده، شريك غمها و شاديهات ميشه، ميتوني با كمك اون عزيزترين و شيرين ترين موجود رو به دنيا بياري ، ميتوني مادر بشي، مادربزرگ بشي و... شروع ميكنه از قشنگي ها و خوبيهاي زندگي متاهلي حرف زدن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر يكي از بچه داري بناله فورا&quot; اين خانم شروع ميكنه به صحبت كه: ميدوني خدا چه مرحمتي بهت كرده و قشنگترين آفريده اش رو در اختيار تو گذاشته، ميدوني بيدارشدن با صداي گريه بچه توي نصفه شب چه لذتي داره؟ اين نشون ميده كه يه موجود زنده به توجه و عشق تو نيازمنده و اين حس قشنگترين حس دنياس و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر كسي از سختي كارش گله كنه اين خانم شروع ميكنه از محسنات داشتن شغل و امنيتي كه از داشتن اين شغل متوجه زندگيش ميشه حرف زدن و.....الي آخر. يعني هيچ چيزي تو زندگي نيست كه اين خانم از ديد منفي بهش نگاه كنه و گله اي داشته باشه، فكرميكنه هر پيشامد و اتفاق و جرياني توي زندگي مثبت بوده و براي ما خوب خواهدبود. اين خانم با وجود اينكه داماد داره و به زودي هم مادرشوهرخواهدشد با شوهرش با عشق و احترام تلفني حرف ميزنه، ماهي يك يا دوبار دوتائي ميرن سينما و بعدش رستوران. معمولا صبح روزاي تعطيل بهمراه همسرش و گاهي دخترو پسر و دامادش ميرن كوهنوردي. گاهي اوقات كه غذاي شركت خوب نباشه و بخواد از بيرون غذا بگيره با همسرش تماس ميگيره و اون روهم براي ناهار دعوت ميكنه و دوتائي باهم سر ميزش غذا ميخورن و آروم آروم حرف ميزنن. وقتي همسرش با موبايلش تماس ميگيره با لبخند گوشي رو جواب ميده و با عبارت : سلام  عزيزم يا سلام جوجو حرفش رو شروع ميكنه و اينكارش هميشه باعث خنده همكارايي ميشه كه اونجا هستن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه اينها رو گفتم كه بگم شروع كردن روز تولدم و شنيدن اولين تبريك  از چنين آدمي رو من به فال نيك گرفتم و دعا كردم كه اين سال برام سال خوبي باشه ، بتونم برنامه ريزي هايي كه دارم و به خوبي انجام بدم و از پس مسئوليتهام كه ميدونم هرروز داره بيشتر و سنگين تر ميشه بربيام ، بتونم مشكلاتم رومثل گذشته حل و فصل كنم و اونهائي رو كه نميتونم حل كنم باهاشون سازگار باشم و اونها رو بپذيرم تا زمان تغيير و تحولش از راه برسه و در كل بتونم به آرزوهائي كه داشتم برسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; ------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;گوش كردن را يادبگير، فرصتها گاه با صداي بسيارآهسته درميزنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 09:37:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش روزمرگي</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز سيزده روزه كه دومين سري از عزيزانم مهمون ما هستن، از بودن در كنارشون خوشحال و سرخوشم هرچند كه احساس ميكنم گاهي به خاطر سالها دوري از محيط و خانواده بعضي مسائل و طرز فكرها و عملكردها اذيتشون ميكنه ولي من به راحتي ميتونم ناديده بگيرم، من هميشه امروز رو غنيمت دونستم چون واقعا معتقدم شايد فردا نباشم. خواهري و گل پسراش خوبن، با اينكه من از صبح سركار هستم و زمان كمي ميتونم كنارشون باشم ولي خوبه و خوش ميگذره. آخه اونا يكي از عزيزترين كساني هستن كه ميتونم بگم با عشقشون زندگي ميكنم خصوصا&quot; فسقلي هاش كه با پسرك خودم هيچ فرقي نميكنن و جالبه كه خواهري اينو تو همين مدت كم فهميده و با حساسيت زيادي كه روي بچه هاش داره با آرامش و اطمينان خاطر اونا رو بهم ميسپاره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينترنت شركت تا اطلاع ثانوي قطع هستش و از صبح هيچ دسترسي ندارم ، عصرها هم كه معمولا تا ساعت ۸ كلاس هستم و از اونجا ميرم خونه مامان و پيش خواهري هستم و كمتر خونه خودمونم كه بتونم سري به نت بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توي شركت كاغذي روي ديوار كنار صندلي خودم چسبوندم كه روش نوشتم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;&lt;EM&gt;هرگز اميد را از كسي سلب نكن، شاين اين تنها چيزي باشد كه او دارد&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                                       &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=1&gt;جكسون براون&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 01:32:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميگه :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان  &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;..............&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ديدمت بقيه اشو بهت ميگم !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو دلم ميگم :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه نه من خوب رويم نه بي رحم، پس تو اينهمه وقت چي از من فهميدي؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فقط خدا ميدونه&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 06:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنگ مدرسه </title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سي و يك شهريور 1388 رسيد . با كلي استرس و هيجان بعداز اينكه از پسركم چندتا عكس گرفتم و از زيرقرآن ردش كردم راهي مدرسه شديم. حياط مدرسه پربود از بچه هاي كلاس اولي كه همراه مامان و باباهاشون اومده بودن براي &quot;كلاس بندي&quot;. بچه ها توي حياط بازي ميكردن ، دنبال هم ميكردن، از تيردروازه فوتبال آويزون ميشدن و خلاصه حياط و گذاشته بودن روي سرشون. مامانا هم كه طبق عادت خانومانه خودشون تو گروه هاي سه تائي و چهارتائي دورهم جمع شده بودن و گل ميگفتن و گل ميشنفتن. ماشااله اينقدر بحث هاشون داغ بود كه اصلا فراموش كرده بودن براي چي اومدن و بچه ها چه كارا كه نميكنن، همون روز اول از بسكه شيطوني و بدوبدو كرده بودن تمام روپوش هاي سورمه اي شون خاكي و كثيف شده بود. همشون خيس عرق و لپ گلي شده بودن، اما طبق معمول پسرك آقا و باوقار من تميز و مرتب كنار خودم يه گوشه حياط ايستاده بود و به بچه ها نگاه ميكرد. هرازگاهي هم يه سئوالي ميكرد كه چرا پس نميرم سركلاس ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعدازحدود سه ربع كه كنارحياط بوديم معاون مدرسه پشت بلندگو اومد و بعداز خوش آمدگوئي به بچه ها و پدرومادرا از بچه ها خواست كه همشون جلوي درورودي ساختمون مدرسه جمع بشن تا اسمشون و با كلاس و معلم مربوطه بخونن، اولين كلاسي كه با رنگ &quot;&lt;B&gt;&lt;I&gt;سبز&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&quot; و با اسم 1/1 مشخص شد كلاس پسركم بود، اونم با خوشحالي داخل صف كلاسشون شد، همون موقع معلم كلاسشون با لبخند جلو رفت و دستش رو به طرف اون دراز كرد و اونم باهاش دست داد و سلام كرد، از دور نگاهش ميكردم، صورتش شاد بود و احساس غرور ميكرد. دونه دونه كه اسم بچه ها رو ميخوندن معلم به طرفشون ميرفت و بهشون دست ميداد و بعدشم شروع كرده بود با بچه ها شوخي كردن، موهاشون و بهم ميريخت، با شاخه گلي كه توي دستش بود دماغشون و قلقلك ميداد و از پشت شونه هاشون و نوازش ميكرد. همه اين كاراش باعث شادي بچه ها شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره هرچهارتاكلاس مشخص شد و بعداز قران و دودكردن اسپند بچه ها با صف داخل كلاسهاشون شدن. بعداز رفتن بچه ها مدير مدرسه كه حدود يكهفته بود به اون مدرسه اومده بود از اوليا خواست كه همگي داخل نمازخونه مدرسه جمع بشن تا ايشون خودشون رو معرفي كنه، يك مديرجدي و سختگير و منظبت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعداز حدود يكساعت  بچه ها از كلاس بيرون اومدن، همشون خوشحال و خندون بودن، ياد اولين روز مدرسه خودم افتادم كه با چه دلهره و نگراني وارد مدرسه شدم، وقتي مامانم ازم خداحافظي ميكرد، اشك توي چشمام جمع شده بود و فكرميكردم ديگه نميتونم مامانم و ببينم، ولي پسرك ماماني و وابسته من به راحتي ازمن خداحافظي كرد و رفت و شاد و خندون برگشت، توي كلاس بهشون بيسكويت و آبميوه داده بودن، بعدشم كتابهاشون و داده بودن. خودشون و معرفي كرده بودن و كمي باهم كپ زده بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه اولين روز با خوبي و  خوشي گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز به خاطر دوروز مرخصي كه هفته پيش داشتم (سه شنبه و چهارشنبه) ديگه نتونستم مرخصي بگيرم و اولين روز رسمي مدرسه رو با پسركم برم، تمام فكرم مشغوله و از صبح چندبار باهاش تلفني حرف زدم، كلي سفارش كردم و اونم همش گفته چشم مامان بهانه چشم... قراره ساعت دوازده با مامان جون از خونه بره بيرون كه ساعت دوازده و بيست دقيقه مدرسه باشه، عصرم كه خودم ساعت پنج ميرسم و ميرم دنبالش، تا از يكي دوروز ديگه با سرويس بره و بياد، فعلا برنامه همينه، ولي فكركنم بايد يه پرستار براش پيدا كنم كه تا ظهر و خونه خودمون پيشش باشه، اينطوري مامان جونم تو زحمت نمي افته و خودمم راحتترم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدايا خودت مراقب پسرك من و همه بچه هايي باش كه چه سال اولي هستن و چه سال چندمي، به همشون كمك كن كه اوقات مدرسه رو فقط صرف آموزش و يادگيري بكنن و آينده درخشاني داشته باشن (آمين)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 08:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسافر </title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بعداز دوازده سال بار ديگه بغلت كردم و بوسيدمت، بعدازاينهمه دوري ديدنت برام شيرين و خاطره انگيز بود، تمام خاطرات قشنگ هفده سال قبل برام زنده شد، خاطراتي كه لحظه به لحظه اش توي ذهنم حك شده و هيچوقت فراموش نميشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كاش از خدا چيز ديگه اي خواست بود (3)</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;طي همين مدت كوتاه به اندازه چندسال به هم نزديك شده بودن، حالا ديگه اون براي كلبه نشين يه غريبه نبود، ازبسكه تمام طول روز رو باهم حرف ميزدن و از داشته و نداشته هاشون براي همديگه تعريف ميكردن، شب كه ميشد بعداز كلي حرف و ابراز عشق به همديگه شب بخير ميگفتن و ميخوابيدن ، امكان نداشت يك شب بدون ردوبدل كردن زمزمه عشق خواب به چشمهاشون بره و اينكه اين شب بخيرگفتن ها و صبح بخير گفتن ها با چه كلماتي بود و چطور بيان ميشد كه قلب و روح رو به لزره مينداخت بماند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزها به سرعت ولي به شيريني شهد از پي هم ميگذشتن و اون دوتا عاشق كه حالا باهم يك روح شده بودن هنوز مسخ جادوي عشق بودن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;كلبه نشين شاد بود، خوشحال بود و احساس خوشبختي بي نهايت ميكرد، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه اونو ميديد، حس ميكرد، لمس ميكرد، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه با شنيدن صداش ضربان قلبش تند ميشد ، حالا ديگه اون كسي رو داشت كه براي ديدنش لحظه شماري ميكرد و وقتي ميديدش مثل بچه اي كه چندساعت از مادرش دور مونده و با ديدنش خودشو به اون ميرسونه و تو آغوشش جا ميده ، شده بود و اون عاشق اين داشتن ها و بودن ها بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و.........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;كم كم موقع سومين اذان براي كنارهم بودن و باهم سريك سفره نشستن داشت ميرسيد ، كلبه نشين  دلشوره داشت، براش عجيب بود كه بعداز اين مدت ديگه نبايد اضطراب داشته باشه و دنبال همون هيجان هميشگي بود ولي انگار اين يه نگراني بود نه هيجان . خودشم نميدونست چرا همش بي دليل جمله &quot;تا سه نشه بازي نشه&quot;  توي مغزش ميپريد و اون دنبال اين بود كه اين مثال چه ربطي به اين رابطه و اين ملاقات داره ؟!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هردو بيصبرانه به طرف هم حركت كردند، ميخواستن توي يك نقطه (!) به هم برسن و با صداي اذان و غروب خورشيد در كنارهم چشمهاشون و ببندن و آرزوهاشون و زيرلب زمزمه كنن و بعدش مثل دوتا مرغ عشق دونه دهن هم بذارن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ميزافطارشون ساده بود ولي اون دو كنارهم با عشق و گرماي وجودشون لذيذترين خوردنيهارو خوردن شيرين ترين كلمات رو نثارهم كردن، كلبه نشين شاد بود، ميخنديد، مثل دوران نوجواني شيطنت ميكرد، يك لحظه سكوت كرد و با خودش فكركرد &quot;خوبه كه چيز ديگه اي از خدا نخواستم، عشق عميق و پاك خواستم ، عشقي كه گرماش  وجودم رو گرم كنه، نفسي كه صداش بهم آرامش و اطمينان بده، و من الان همه اون خواسته رو دارم، خدايا شكرت، ازت ممنونم&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اونشب وقتيكه ميخواستن از هم خداحافظي كنن، چشمها و صورت غريبه شكل خاصي داشت، وقتي براي آخرين لحظه كلبه نشين توي چشمهاش خيره شد و خواست خداحافظي كنه، به جاي جمله &quot;خداحافظ&quot; گفت: من تنهائي ميترسم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولي غريبه فقط در جواب اون لبخند زد و خداحافظي كرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;كلبه نشين يك لحظه احساس تنهائي كرد، ولي فهميد اين حس به خاطر دوري از اون غريبه اس و براي اينكه به دوري و نبودن اون فكرنكنه ، بهتره كه شادي كنه، برقصه و پرواز كنه ، رقصيد و رقصيد، شادي كرد و گرماي عشق روبا تمام وجودش لمس كرد. تا نيمه هاي شب بيدار بود . پراز انرژي و عشق ، هرچند كه به خاطر چندتاجمله نگران كننده غريبه ذهنش درگير شده بود و كمي هم دلش شور ميزد، اما فكرميكرد كه با شروع فردا اين نگراني محو خواهد شد و دوباره شعله عشقشون شعله ور ميشه، اما چه خيال باطلي....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هوا روشن شده بود و كلبه نشين كم كم چشمهاشو بازكرد، هنوز پراز انرژي و شادي بود، طبق عادت هميشه و بي اختيار به طرف صندوقي رفت كه غريبه هرشب و هرروز و هر دقيقه پيغامهاي عاشقانه اش رو براي كلبه نشين درون اون ميذاشت و اينطور نوشته بود :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; كلبه نشين عزيز ، ديشب تا  سحر ..............................  و خداحافظ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; ----------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; امروز بعداز گذشت چندين روز، كلبه نشين چشمهاشو محكم ميبنه تا شايد جلوي اشكهاي بي اختياري كه روي صورتش جاري هست رو بگيره، و زير لب زمزمه ميكنه : &quot; اي كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بودم&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; --------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;او میرود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو می آیی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو میروی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و دیگر تنها میشوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیلی ساده ست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;قصه ی تکرار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا میروی من تنها ميمانم ، باكوله باري از غم و اشك ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 05:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بود (2)</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT size=3&gt;روزها پشت سرهم ميگذشتن و اون دوتا هرروز بيشتر از روز قبل به هم دلبستگي و وابستگي عميق پيدا ميكردن، طوريكه ديگه حتي يك لحظه تحمل دوري همديگه رو نداشتن، اون غريبه كه حالا ديگه براي اون كلبه نشين تنها ، يه همدم واقعي شده بود دست اونو گرفت و از كلبه اش بيرون آورد، اول از همه آسمون و بهش نشون داد بعدش پرنده ها و رودخونه ها و جنگل و... كلبه نشين مات و مبهوت شده بود، فكرنميكرد كه اينهمه سال كجا زندگي ميكرده و چه قشنگي هايي دور و برش بودن و اون نديده، جنگل كوچيكي (!) كه نزديك كلبه اش بود اينقدر زيبائي داشت كه اون باور نميكرد تمام اينها اينجا بودن و اون نديده، حالا ديگه اون جنگل كوچولو (!) شده بود وعده گاه اون دوتا عاشق، يك روز و دو روز و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; با صداي اذان هردو چشمهاشون و بستن و زيرلب زمزمه كردن ، بعدش اولين افطاري رو باهم خوردن، افطاري با شيريني عسل و گرماي شيرداغ، بعدشم نگاههاي تشنه و كنجكاو اون غريبه كه انگار هرگز نميخواست سيربشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دومين اذان رو هم كنارهمديگه شنيدن و با گرماي دستهاي همديگه افطاركردن، وقتي صداي اذان به گوش كلبه نشين رسيد، چشمهاشو بست و انگار به آسمون پرواز كرد، ولي خيلي زود چشمهاشو بازكرد چون ميخواست دوباره اون چشمهاي تشنه و كنجكاو و كه گوئي هنوز سيراب از ديدن نشده بودن رو ببينه، اون نميخواست حتي يك لحظه حس دوري رو تجربه كنه ، چشمهاشو باز كرد و به چشمهاي غريبه كه حالا ديگه نه تنها غريبه نبود بلكه تمام وجود اونو تسخير كرده بود زل زد. غريبه آشنا پرسيد: به چي فكرميكردي؟ كلبه نشين يه نفس عميق كشيد و گفت: داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر اتفاقي باعث بشه كه من و تو از هم جدا بشيم و من دوباره تنها بشم چطور ميتونم اين تنهائي و دوري از تورو تحمل كنم؟ فكرميكردم شايد اونروز از نبودن و نداشتن تو بميرم ولي... ديدم نه، فقط دلتنگت ميشم، چون دوران بودن با تو هرچقدرم كه برام كوتاه و زود گذر باشه اينقدر برام شيرين و به يادموندني و پراز عشق و احساس بوده كه ميتونم با زنده كردن تموم اون شيريني ها تا آخر عمرم سرخوش باشم، يعني يك لحظه باتو بودن هرچند كوتاه به بقيه عمر بي توبودن مي ارزه،  بعدم چشمهاشو بست و عطر تنش رو با تمام وجود بو كشيد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; (ادامه دارد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 06:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كاش از خدا چيز ديگه اي خواسته بود  (1)</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt; دوسه هفته پيش شنيدم كه داشت با دوستش حرف ميزد بهش ميگفت: دلم عاشقي ميخواد، اونم از نوع هات، دوستش گفت يعني چي؟ گفت : يعني مثل عشق دوران 18-19 سالگيم،كه دلم شب و روز براي يكي ميتپيد، براي ديدنش لحظه شماري ميكردم، وقتي از دور ميديدمش قلبم مثل گنجشك ميزد، شبا به يادش ميخوابيدم و صبح به عشق ديدنش بيدار ميشدم، البته اونم همينطور بود، نه اينكه فقط من اينطور باشم، دوستش خنديد و گفت : اتفاقا&quot; منم دلم يه عاشقي مشتي ميخواد ولي نه ديگه به هاتي تو ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هنوز چند روزي از اين مكالمه نگذشته بود كه صداي پاي يكنفر از پشت دركلبه اش به گوشش رسيد، اول آروم آروم در زد و وقتي جوابي نشنيد نااميد نشد و شروع كرد به درزدن محكم و بعدشم، مشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اول لاي درو باز كرد و با ترس و دقت به بيرون كلبه نگاه كرد، توتاريكي شب نيمي از صورت اونو ديد، اولش مردد بود كه الان تو اين كلبه خاموش و تنها ميتونه اعتماد كنه و درو به روي يه غريبه بازكنه يا نه؟!! ولي به محض اينكه صداي نرم و مهربون مهمون پشت در و شنيد انگار يكهو دلش ريخت، احساس كرد كه مدتهاس به دنبال اون بوده و حالا اون خودش با پاي خودش اومده اينجا ، ولي اولش كمي ترس داشت كه نكنه اشتباه ميكنه و اون هموني نباشه كه منتظرش بوده، از همون لاي در شروع كرد باهاش به حرف زدن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حرف زد و حرف زد و حرف زد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;انگار خودش بود ، هموني كه از خدا خواسته بود، هموني كه بايد مي اومد و كلبه خاموش و تنهاش و از تنهائي و سكوت بيرون مي آورد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كم كم درو بيشتر باز كرد ، حالا ديگه صورتش و كامل ميديد، نه... انگار صورتشم همون صورتي بود كه دنبالش بود، پس يعني خودش بود؟؟؟ يعني ميتونست درو به روش بازكنه و اونو توي كلبه اش راه بده؟؟ يكهو با خودش تصميم گرفت كه بهش اعتماد كنه، فكركرد كه هرچي بشه بهتر از اين تنهائيه كه سالهاس داره باهاش يه جورائي كنار مياد، فكركرد و فكركرد و بازم فكر كرد، وقتي با اصرار غريبه و خواهش هاي اون براي بدست آوردن اعتمادش كلنجار ميرفت، ناخودآگاه در كلبه باز شد و اون غريبه وارد شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;يك روز، دو روز، سه روز ... و نزديك به دوازده روز بود كه از ورودش به اون كلبه تاريك و تنها كه حالا پراز عشق و گرمي شده بود ميگذشت ، دوازده روز بود كه اون دوتا مثل دوتا مرغ عشق سرشون و لاي پرهاي همديگه كرده بود و تو گوش همديگه آواز عشق ميخوندن. نجواي اين آواز اينقدر شيرين و گرم بود كه همه وجودشون رو پركرده بود، ديگه يادشون رفته بود كه همش چندروزه از ورود اون غريبه به اين كلبه ميگذره، گوئي سالها بود كه كنارهم بودن و عاااااشق ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;(ادامه دارد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 07:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصارهاي پسرك</title>
<link>http://bardiam.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حدود ۲۵ روزه كه مهدكودك پسرك منحل شده ، چون ملك اجاره اي بوده و مالك اونجا رو خواسته ، خلاصه وقتي توي آخرين جلسه مهد اين مسئله رو عنوان كردن يك لحظه خشكم زد، راستش خيلي از مهدش راضي بودم، حدود پنج سال بود كه اين مهد ميبردمش و يه جورائي مثل خونه اش شده بود، با تمام خاله ها اخت شده بود و همه يه جورائي دوستش داشتن، به دوستاش عادت كرده بود و چون از همه بچه ها قديمي تر و تقريبا&quot; بزرگتر بود احساس مالكيت و بزرگي ميكرد، خلاصه مهدتعطيل شد و بچه ها آلاخون والاخون، ولي مديرمهد كه تقريبا&quot; با من دوستي داره با مهد ديگه اي كه نزديك همونجا بود صحبت كرد تا تعدادي از بچه ها با همون شرايط قبلي براي حدود دوماه اونجا ثبت نام بشن. چون چندتا از بچه ها كه تقريبا جزء بچه هاي قديمي مهد بودن شهريه اشون به نسبت جديدا كمتر بود. خلاصه تعداي از بچه ها رفتن ولي پسرك كه انگار دنبال بهونه ميگشت تمايلي براي رفتن به مهد جديد نشون نداد و خواست كه پيش مامان جونش باشه ، هرچقدرم كه سعي كردم منصرفش كنم نشد، البته مامان جونم كه اين روزا بنا به دلائلي هم شاد و هم غمگينه با كمال ميل خواست كه پسرك پيش اونا بمونه ، با اينكه اصلا&quot; تمايل به اينكار نداشتم ولي قبول كردم كه فعلا&quot; براي يه مدت كوتاه خونه باشه تا بعدا&quot; ببينم چي ميشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;معمولا براي چك و كنترل كردن اوضاع خونه (به قول مامانم فضولي) درروز سه چهاربار زنگ ميزنم و ميپرسم كه چكارميكنيد و چي خورديد و كي زنگ زد و از اين حرفا. ديروز نزديك ظهر زنگ زدم خونه و بعداز چندتا زنگ تلفن روي پيغام گير افتاد. حدود نيم ساعت بعد ديدم پسركم زنگ زد، ازش پرسيدم كه كجا رفته بوديد زنگ زدم نبوديد. ميگه: با مامان جون رفته بوديم &quot;رختشوئي&quot;  ميگم : رختشوئي &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;؟!!! ميگه : بله رختشوئي ، آخه مامان جون لباساشو داده بود آقاي رختشوئي براش بشوره و اتو كنه . ميگم : آهاااان منظورت خشكشوئي مادر جون؟ بعدش طبق معمول با غرور و اعتمادبه نفس ميگه: بله ديگه منظورم همونه فقط اسم ديگه اش و گفتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اوكي مامان جون طبق معمول شما كم نياري هااا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چي و كم نيارم مامان بهانه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هيچي گلم ، كاري نداري؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه مامان بهانه خدافز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خدافز برگ گلم، دوست دارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;منم دوست دارم مامان بهانه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; --------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;هفته پيش جمعه رفته بودم استخر روباز و بعداز حدود ۶ ساعت شنا و حمام آفتاب حساااابي سوختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;  فرداش با پسرك طبق معمول هميشه رو تخت شوخي ميكرديم و كشتي ميگرفتيم، يكهو چشمم به آئينه افتاد و شروع كردم به خنديدن، به پسركم ميگم: نگا كن منو ار بسكه سوختم و قرمز شدم شبيه ... شدم، يهو پسرك پريد بغلم و بوسم كرد و گفت : نخيرم شما شبيه گل سرخ شدي، چون شما خودت گلي الانم رنگ پوستت مثل گل سرخ شده، بعدشم مگه خودت هميشه نميگي آدم بايد به خودش احترام بذاره؟ پس حرف بد نزن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;--------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جمعه اين هفته دعوت شديم كردان و دوباره توي استخر كلي شنا كردم و حمام آفتاب گرفتم . پسرك ديروز بغلم كرده و داره بازوهامو ليس ميزنه. ميگم اين چه كاريه مامان جان، ميگه : آخه مامان بهانه شما شبيه يه تيكه شكلات قهوه اي رنگ شدي كه آدم دلش ميخواد شمارو بخوره، البته از اون شكلات تپلوها كه همش تو دهن جا نميشه  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 09:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bardiam&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>bardiam</dc:creator>
<guid>http://bardiam.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
