تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بارش برف و سكوت و سكوت ....

نمي دانم چه ميخواهم بگويم             زبانم در دهان باز بسته است

              در تنگ قفس باز است و افسوس         كه بال مرغ آوازم شكسته است

نمي دانم چه ميخواهم بگويم          غمي در استخوانم مي گدازد

             خيال ناشناسي آشناتر                          گهي مي سوزدم گه مي نوازد

==============================

سلام به همگي دوستان ، خداكنه اين تعطيلات همراه با برف به همه خوش گذشته باشه. ماكه طبق معمول هرسال با بارش اولين برف توي خونه حبس مي شيم و ارتباطمون با دنياي خارج قطع ميشه و خروجمون از خونه فقط به يك حياط دوسه متري محدود مي شه ، و ديگه اينكه چون هنوز امكانات رفاهي در قرية ما وجود نداره و در دامنه كوه هستيم وقتي خدا تصميم ميگيره در سطح شهر با بارش بارونش يه صفائي به خيابونها و آدمها بده ما بايد دنبال پارو براي برف روبي باشيم. خلاصه از چهارشنبه توي خونه حبس شديم تا امروز صبح كه به اجبار بايد سر كار ميآمديم. اونهم حبسي همراه با مجازات سكوت .....  

(خوبه كه هنوز مي شه سر منگولك رو با اين حرفها گول ماليد و گفت كه ماشين توي پاركينگ گيركرده و نمي شه بيرونش آورد و خلاصه هزار بهانة ديگه براي آروم كردن اين بچة پرانرژي و شاد و در عين حال حرف گوش كن)

==============================

منگولك رفت و قاب پنل ضبط رو برداشت و گذاشت مابين دستة دوتا مبل و اونها رو كاملا" به هم نزديك كرد تا پنل محكم اون وسط موند (نمي دونم اين اختراع چطور به ذهنش رسيده بود) بعد خودش روي مبل سمت چپ نشست و به من گفت : مامان بهانه سما بيا روي اون يكي بسين. مثلا" اين ماسينه اينهم دنده ماسينه. حالا سما رارندگي كن منم دندة ماسين و عوض ميكنم. گفتم باشه پسرم چشم. منم شروع كردم به رانندگي كردن و اونهم دائم قاب پنل رو عقب و جلو ميبرد و از خودش صدا در ميآورد. بعد يكهو گفت : خوب حالا اينجا مهدخوسگله است نگه دار من برم بسه (بچه) رو بيارم. از مبل پائين آمد و مثلا" زنگ زد و گفت : خاله فاطمه سلام من آمدم دنبال منگولك. مي سه بگيد بياد؟! بعدش مثلا" شروع كرد با خاله فاطمه حرف زدن: امروز منگولك سي خورده؟ آها پلو با سبزي خورده؟؟ باسه – خيلي ممنون- خدافز.

بعد يه سگ بادي رو بغل كرد و آورد مثلا" داخل ماشين و گفت : خوب بريم بسه رو آوردم.

دوباره بعد از يكساعت هوس رانندگي كرد و همون صحنه ها رو تكرار كرد ولي اينبار به محض اينكه خواستم جلوي مهدخوسگله نگه دارم . گفت : نه نه اينزا نگه ندار امروز هوا آلوده است مهدخوسگله تعطيله . بايد بسه رو ببريم خونه مامان جونس . از خنده غش كردم و حسابي چلوندمش.

 

               بار خدايا گر دردي دادي ، درمانش را هم بده ، ما عاجز و حقيريم و من خسته

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت 9:7 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar