تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
كلمات قصار پسرك

 

موقع شام وقتي كه داشتم غذاي منگولك رو مي كشيدم هنوز توي اتاقش پشت كامپيوترش نشسته بود . صداش كردم و گفتم : پسرم بدو بيا موقع شامه.

منگولك : باسه مامان بهانه الان ميام يه دقه صبركن

من : آخه پسرم غذات رو كشيدم دير بياي سرد ميشه هااااا.

منگولك : گفتم باسه الان ميام.      

منگولك : مامان بهانهههه

من : جانم پسرم

منگولك : براي بابا... كم غذا بكس

من : چرا پسرم براي چي كم بكشم آخه بابا خيلي گرسنه اس.

منگولك : سرا  (چرا)  نداره ديگه گفتم  كم بكس

من :  اول         بعدش

====================================

 

يكي از دوستاي منگولك تازگي مامانش يه دختر كوچولو به دنيا آورده، داشت براي من تعريف ميكرد و كلي سئوال هم ميكرد كه از كجا آمده و چرا آمده و خلاصه......

همين موقع به شكم من نگاه كرد و گفت : سرا همة مامانا توي دلسون ني ني دارن؟؟؟

گفتم : خوب خداي مهربون ني ني رو اولش ميذاره توي دل مامان بعد كه ني ني توي دل مامان كمي بزرگتر شد آقاي دكتر هم توي بيمارستان ني ني رو بيرون مياره .

منگولك : يعني سما هم الان توي دلت ني ني داري؟؟؟

من : خنديدم و گفتم بله ني ني دارم. (نمي دونم چرا بهش دروغ گفتم شايد ميخواستم عكس العمل اونو ببينم)

منگولك : دست بزنم بهس و نازس كنم؟؟؟؟؟!!!!!!!

بعد من خندم گرفت و همراه با خنده شكمم رو براش تكون دادم .

يكهو منگولك عصباني شد و گفت: ااااا ني ني به سكم مامانم لگت نزن دردس مياد. دعوات ميكنم هااااااااا.   ديدي مامان بهانه خواهرم و دعوا كردم تا ديگه سما رو لگت نزنه.

ديگه از خنده غش كرده بودم . حالا گاهي كه ديگه سرگرمي پيدا نمي كنه سراغ من مياد و همش ميگه : پس كي خواهر منو آقاي دكتر مياره بيرووون؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 8:35 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar