تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

ديشب قبل از خواب منگولك يكهو قاطي كرد، به اندازه هميشه براش شير ريختم و بهش دادم يكهو شروع به نق زدن كرد و گفت: ((اين خيلي كمه بيستر ميخوام)). منهم چون فهميدم داره بهانه ميگيره گفتم : نه پسرم كافيه اندازه هميشه است كه ميخوري. بدو برو بخواب كه خيلي ديره. خودم هم خيلي خسته و كسل بودم. ولي گوش نكرد و شروع كرد به گريه ، از اونجائي كه مثل مامانش (اشكش در مشكشه) به محض اينكه گريه ميكنه گوله گوله اشك مثل مرواريد از چشمهاش مي ريزه، در عرض چند ثانيه تمام صورتش از اشك خيس شد. اولش چيزي نگفتم چون به حرفم گوش نكرده بود ولي ديدم كم كم صداش داره بلند مي شه، پاشدم و رفتم توي اتاقش،  بوسيدمش و بهش گفتم پسرگلم اين شير اندازه شير هرشبه كه ميخوري تازه اگرهم بيشتر ميخواي چرا گريه ميكني آروم به من بگو بهت ميدم. ولي مثل اينكه خيلي عصباني و بداخلاق شده بود آخه هم وقت خوابش گذشته بود و خسته بود و هم اينكه مي ديد مامانش فين فين ميكنه و اثري از پياز توي دستش هم نيست ، پسرك از هم از اونجائي كه خيلي حواسش جمع اطرافشه ، ميخواستم يه جوري سرش رو گرم كنم ، مجبور شدم كلي باهاش حركات موزون انجام دادم و جيغ و هوار كشيديم و توي يه گله جا كه به هرطرف بچرخي به يه وسيله اي برخورد مي كني ما كلي دويديم و چرخيديم (خداپدراين شهرام شب پره و اندي رو بيامرزه كه با آهنگهاي شادشون گاهي آدم رو حتي در بدترين شرايط روحي تحريك و مجبور به حركات موزون مي كنن) ، با تمام جنگولك بازيها ولي نمي دونم چرا يكهو بدجوري قاط زد . خلاصه رفتم با يه دستمال كاغذي اشكهاش رو پاك كردم كه ..... انگار منفجر شد. صداش رو حسابي بلند كرده بود و با تمام قدرت گريه ميكرد ، جالبي قضيه حرفهائي بود كه در حين گريه ميزد :  ((سرا  اسكاي  منو پاك كردي . من دوست دارم گره كنم و تسمام اسكي باسه)) منكه خنده ام گرفته بود از اتاق آمدم بيرون و مثلا" باهاش قهر كردم كه رفت پيش باباش و شروع كرد به اون گله كردن : (( سرا من هر سي گره ميكنم اسكام درنمياد تا صورتم خيس بسههههههه )) باباش هم ميگفت: خوب ازبس كه شما گريه ميكني ديگه اشكهات تموم شده. ولي دوباره گريه ميكرد و ميگفت : ((من ميخوام اسكام بياد صورتم و خيس بكنه)) خلاصه كه ديگه دلم طاقت نياورد و به محض اينكه صداش كردم بدو بدو آمد كنارم و بغلم كرد و باهمون صورت خيس گفت : ((مامان بهانه  ببخسيد. دوست دارم . سيرم و ميخورم. حالا منو بغل مي كنييييي؟)) منهم فورا" بغلش كردم و بوسيدمش. بعد بردمش توي تختش و تا كنارش دراز كشيدم بغلم كرد و گفت : ((حالا برام موزيك اندي رو ميذاري؟ اوني كه يواس مي خونه ها نه اوني كه باهاس رقصيديم)). منظورش از يواش آهنگ ملايمش بود، براش گذاشتم و فورا" خوابش برد.

وقتيكه خوابيد درست مثل يه فرشته شده بود، پاك و معصوم و ...... زيبا

 

                                    تنها بهانة زندگيم به قول خودت دوتا دوست دارم،

                                         يكي به اندازه اين دنيا يكي به اندازه اون دنيا

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 10:31 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar