تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
آرزوهاي برباد رفته

وقتيكه درسم تموم شد با تمام اصراري كه از طرف خانواده به خصوص پدرم براي ادامه تحصيل به من مي شد تونستم به خيال خودم موفق بشم و از زير بار اين مسئوليت كه اونموقع برام يه كار بيهوده بود يعني ادامه تحصيل شونه خالي كنم، خلاصه وقتي با هزار اصرار و خواهش  و تمنا تونستم پدرم رو راضي كنم وارد بازار كار شدم. بعداز چندسالي كه از كاركردنم مي گذشت ، تصميم گرفتم كه بعداز ازدواج هرگز كار نكنم و فقط مسئوليت خانه داري كه از كارهاي بسيار مورد علاقه ام بود رو به عهده بگيرم، بعد زود مادر بشم (اونهم مادر چند فرزند، اونهم همش از نوع مونث)، وقتيكه ازدواج كردم اول به دليل مشكلات اقتصادي و دوم به اين دليل كه چون مي دونستم فعلا" برايم امكان مادر شدن وجود نداره و هم اينكه شغل همخونه طوري بود كه در طول يكماه فقط شايد حدود يكهفته تهران بود تصميم گرفتم كه شغلم رو از دست ندم و بهترين راه براي پركردن اوقات بيكاري من به حساب مي آمد. بعداز چند سال كاركردن يعني حدود به 10 سال ، وقتي اولين علائم مادرشدن رو در خودم احساس كردم ، فكركردم كه بهترين موقع است براي اينكه براي هميشه با كاربيرون خداحافظي كنم و فقط به مسئوليتي كه هميشه بهش فكر ميكردم يعني خانه داري و مادري بپردازم. به غير از اوايل دوران بارداري كه بدترين و سخت ترين شرايط رو گذروندم كم كم كه اوضاع جسمي ام بهتر شد تصميم گرفتم كه تا پايان دوران بارداري و زمان به دنيا آمدن فرزندم  كار كنم ، بعداز سپري شدن نه ماه و به دنيا آمدن فرزندم، قانونا" مدت چهارماه مرخصي داشتم در طول اين مدت چهارماه كلي فكر كردم تا براي هميشه با كارم خداحافظي كنم بعداز گذشت چهارماه براي تجديد مرخصي كه به محل كارم رفتم با استقبال شديد مديرم مواجه شدم ، خوشحال از اينكه بالاخره به سركارم برگشتم، اما وقتيكه بحث مرخصي مجدد يا استعفا را عنوان كردم شديدا" مخالفت كردند و به هر صورت كه بود منو متقاعد كردند كه به سركارم برگردم منتهي چون اصلا" آمادگي شروع به كار رو نداشتم خودشون بهم پيشنهاد دوماه ديگه مرخصي رو دادند  و قول دادند بعدش هم به هر طريق كه شده كمكم كنند تا هم به وظيفه مادريم عمل كنم و هم در محل كارم حضور داشته باشم. القصه امروز حدود سه سال از اونروز گذشته و من هنوز مشغول كاربيرون از منزل، خانه داري با تمام مخلفاتش ، بچه داري و همسرداري هستم. گله از اين مسئوليتها نمي كنم ، تمام اونها رو پذيرفتم و فعلا" كه در حال انجام اونها هستم، فقط گله ام از اينه كه تمام اين مسئوليتها رو به تنهائي به دوش كشيدن كار سختيه و اگر قرار باشه يكنفر تمام اونها رو به عهده بگيره به زودي زود از پا درمياد، البته شايد هم اشكال كار از خودمه كه هركاري رو ميخوام به نحو احسن انجام بدم و اصلا" اهل ازسرباز كردن نيستم. امروز يعني شنبه به قدري خسته ام كه ، خسته از دو روز تعطيلي ، تعطيلاتي كه تمامش با خريد، ميهمانداري و كار خوونه گذشته. بدون حتي يك لحظه استراحت ، يك لحظه نشستن و يك لحظه آرامش. الان داشتم با خودم فكر ميكردم واقعا" ما نمي تونيم مسير زندگيمون رو مشخص كنيم و اين زندگيه كه مسير مارو مشخص مي كنه ، نمي خوام بگم به هيچكدوم از برنامه هايي كه براي زندگيم داشتم نتونستم عمل كنم، نه ولي اونطوري كه فكر ميكردم نشد كه نشد. حالا هم نمي دونم تا كي ميتونم سرپا باشم و به دنبال زندگي بدوم.  فقط اميدوارم روزي كه ديگه از دويدن و راه رفتن افتادم روزي باشه كه ديگه كسي بهم نياز نداشته باشه خصوصا" منگولكم كه تمام اين دويدنها فقط و فقط به خاطر اونه. خلاصه كه اينقدر خسته ام كه شايد كسي نتونه باور كنه.

---------------------------

ديروز ميخواستم لباس منگولك رو عوض كنم، چندبار صداش كردم و ديدم محو تلويزيون شده، ايستاده بود جلوي تلويزيون با يك عدد ميكروفون  و دقيقا" اداي شهرام شب پره رو در مي آورد ، كله اش رو تندتند تكون ميداد و ورجه وورجه ميكرد و با اون همراهي ميكرد. اصلا" انگار توي اين دنيا نبود. چندبار صداش كردم و ديدم محل نمي گذاره منهم شروع كردم براي خودم حرف زدن : يعني چي كه شما اصلا" به حرف من گوش نمي دي. من اينهمه كار دارم و شما حالا بازيت گرفته. زود باش بيا لباسهات و عوض كنم ، آخه خسته شدم چقدر منو اذيت مي كني و همش بايد با شما بحث كنم آخه يه خورده هم ......... خلاصه  هي گفتم و گفتم تا اينكه يكهو منگولك برگشت و سريع آمد طرف من  و بهم گفت: مامان بهانه سقدر غرغر ميزني خسته سدم...... هرچي قيافه گرفته بودم و عصباني بودم يادم رفت و شروع كردم به خنديدن و به قول خودش ماچ مالي.... بعدش حتما" منگولك تو دل خودش گفته عجب ماماني دارم با يه كلمه حرف راحت مي شه سرش گول ماليد و سوارش شد .

--------------------------

هفتة قبل قول داده بودم كه عكسهاي منگولك رو كه توي مهدكودك ازش گرفتند بگذارم اينجا، جالبي قضيه اينجاست كه وقتي كه بهش گفتم موقع عكس انداختن بخند خيلي مصنوعي دهنش رو تا آخر بازكرد و گفت : اينزوري خوبه بخندم. منهم فورا" گفتم : نه مامان جون اصلا" نخندي بهتره كه اونهم گفت : باسه. حالا كه عكسهاش چاپ شد ديدم خيلي جدي و بدون لبخند به دوربين نگاه كرده ، گفتم : پسرم چرا اصلا" نخنديدي؟؟ گفت : خوب سما گفتي اصلا" نخند .... خداكنه هميشه اينقدر حرف گوش كن باشه، اونوقت ديگه غصه اي ندارم كه.

 

منگولكم

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و هشتم آبان 1384 و ساعت 4:8 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar