تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
دلتنگي

دلم خيلي براشون تنگ شده ، نمي دونم چرا يكهو دلم هواشون رو كرد. خاطراتم از بچگي تا جواني مثل پردة سينما جلوي چشمم آمد، با وجود ترسي كه هميشه ازشون دردلم بود ولي چقدر دوستشون داشتم، تمام دوران بچگي من با حضورشون گذشته بود.يكي از خاطراتي كه هميشه توي ذهنم هست اينه كه يادم مياد وقتي كه موقع ناهار يا شام حضور داشتند ما بچه ها اجازه نداشتيم نوشابه بخوريم، وقتي خيلي بچه بوديم ميگفتند : بچه كه نوشابه نمي خوره، بعد كمي كه بزرگتر شديم و بزرگترها موقع حرف زدن روي ما هم حساب ميكردند ديگه كلي توضيح برامون ميدادند كه نوشابه براي معده ضرر داره و ....... ، هميشه قبل از شروع كردن غذا منتظر سخنراني هاي جالب و شنيدني شون بوديم كه معمولا هم از نوشابه شروع مي شد و مضرات فراوون اون ، بعدش هم در مورد غذائي كه سرميز بود و.......خلاصه ،  البته بعداز مدتي ديگه اين حرفها برامون اينقدر تكراري شده بود كه موقع شروع ما بچه ها زيرچشمي به هم نگاه ميكرديم و ميخنديديم، ديگه گوش نمي كرديم كه چي ميگن، آخه تمام اون حرفها رو از حفظ شده بوديم ، ولي باوجود اينكه به قول مامان و مادربزرگمون ديگه براي خودمون خانمي شده بوديم هنوز از ازشون حرف شنوي داشتيم ولي ديگه ترسي در بين نبود. وقتيكه عيد مي شد منتظر دوتوماني هاي نارنجي رنگي بوديم كه طبق قانون و تعرفه به ما بچه ها داده مي شد ، به ترتيب زياد از نوه بزرگتر تا كم به نوه كوچكتر، منهم كه نوة سوم خانواده بودم هميشه رقم مياني نصيبم مي شد، هميشه حسرت ميخوردم كه چرا نوه بزرگ خانواده نيستم تا بتونم عيدي بيشتري بگيرم.... وقتي كه همگي دور هم بوديم ، موقع ناهار يا شام ما بچه ها كه اكثر هم دختر بوديم سر آوردن و جمع كردن وسائل غذا با هم بحث ميكرديم ولي وقتي كه توي اون جمع بودند كسي جرات نميكرد كه حرفي بزنه و بحثي بكنه، هممون در كمال آرامش و شادي باهم كمك ميكرديم و كلي هم شيطوني ميكرديم و ميخنديديم، الان مي فهمم كه حضوري كه اون موقع باعث ترس ما ميشد در حقيقت يك جور عشق و صميميت به همراه داشت. ياد همه اون روزها به خير، ياد عزيزجون و  خاله جون كه خيلي زود ما رو تنها گذاشتند و جمع ما رو از هم دور كردند بخير.

كمي كه بزرگتر شديم طرف صحبتشون كه خيلي هم قلمبه و سلمبه بود نوة سوم خانواده يعني من شده بودم ، نمي دونم چرا، ولي از بچگي همه خانواده حسابي كه روي من ميكردند با بقيه نوه ها فرق داشت، هميشه طرف صحبت و درد دلشون من بودم، حتي گاهي كه دخترها و پسرها دور هم جمع مي شدند و دنبال جوونك بازيهاشون بودند ، من يا بايد پاي صحبت عزيزجون مي نشستم يا خاله جون يا دائي جون و خلاصه چشمم به دهان اونها بود و دلم  جاي ديگه. خلاصه تمام اينها رو گفتم به خاطراينكه امروز توي دفترچة خاطراتم اين شعر رو ديدم، شعري كه يكبار وقتي طبق معمول پاي صحبت دائي جون نشسته بودم و داشتيم كلي با هم اختلاط ميكرديم برام خوندند، اينقدر اين شعر به دل من نشست كه تا مدتها توي ذهنم بود، البته همون موقع نتونستم تمامش رو به خاطر بسپارم ولي چون خيلي ازش خوشم آمده بود رفتم دنبالش و پيداش كردم و توي يكي از صفحات دفترچه ام اونو نوشتم به تاريخ :15/1/1370

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي

ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع

او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب

بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده  ترت مي بينم

در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي

جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم

بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي ، گاهي  (معيني كرمانشاهي)

-----------------------

-اي كاش مي شد ما آدمها كمي منطقي تر و واقع بينانه تر به قضاياي اطرافمون نگاه ميكرديم.

-اي كاش مي فهميديم كه زندگي چقدر كوتاه و زودگذره و شايد فردائي ديگه برامون نباشه.

-اي كاش همديگر و خيلي دوست مي داشتيم. خيلي ، اينقدر كه به خاطر هم از اشتباهات جزئي همديگه به راحتي ميگذشتيم. اونوقت اينهمه دلمون براي هم تنگ نمي شد.

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و یکم آبان 1384 و ساعت 11:45 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar