تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
شيرين كاريهاي آقا منگولك

                          (منگولك و  يكي از كانديدها)

 

وقتي روي كاناپه نشسته بود همخونه كنارش نشست و سرش رو روي سر منگولك گذاشت، اونهم سريع از جاش بلند شد و از روي كاناپه پائين آمد بعدش خيلي جدي گفت: نكن بابا... اينكار زسته!!!!!

---------------------

وقتيكه ميخواد بره دستشوئي حتما" بايد قبلش اعلام كنه (مثل مامانشه- با عرض معذرت) ديشب كه داشت ميرفت دستشوئي به من گفت : مامان بهانه من جيس پازلي دارم (همه جور هنرنمائي توي اين دوسال و هشت ماه  ديده بودم غير از جيش مدل پازل)

---------------------

وقتيكه براي شستن دستهاش به دستشوئي ميره فشار آب رو كه زياد ميكنه و آب مي پاشه ميگه : مامان بهانه ببين آب و مخملي كردم . بعدش كلي ذوق ميكنه كه تمام سروكله و لباسش خيس آب مي شه.

---------------------

صبحها هميشه توي خواب ميبرمش مهدكودك، يعني اصلا بيدار نميشه و اونجا هم تا ساعت حدود هشت خواب هستش و بعد براي صبحانه بيدار مي شه. امروز صبح از ساعت 6 تقريبا" بيدار بود و كلافه. گاهي مي نشست و گاهي دوباره ميخوابيد. آب مي خورد. سرش رو ميخاروند. دائم هم نق ميزد. ميگفت آخه خسته سدم. گفتم : خوب چكارت كنم مامان . چرا خسته شدي. گفت : آخه خوابيدم خسته سدم. گفتم خوب بيا بغل من: سريع آمد بغلم و طبق عادت صورتش رو به صورت من چسبوند و دستش رو هم دور گردنم انداخت. كمي گذشت دوباره بلند شد و گفت: بازم خسته سدم. گوسم خسته سده. گفتم : مگه گوش هم خسته مي شه مامان جون . خوب بيا گوشت رو برات بمالم. شروع كردم به ماساژ دادن گوشش. خلاصه كلي نازكرد. همش ميگفت : خوب بيا بخوابيم. گفتم نه پسرم حالا كه بيداري بلندشو دست و صورتت رو بشور ، جيش هم بكن بريم مهدخوشگله. گفت: نه نميرم. گفتم خوب برو خونه مامان جون گفت: نه نمي رم. گفتم خوب پس بمون خونه من برم اداره. گفت: نه ميخوام پيس سما باسم.

بعدش محكم بغلم كرد و مثلا" خوابيد. خلاصه كه  ظاهرا" مامان بهانة خونش خيلي آمده بود پائين. كلي نازش رو كشيدم تا راضي شد و رفت مهدخوسگله.

((اي خدا پس كي ناز ما رو بكشه؟؟؟ كاش منهم يك منگولك بودم))

مامان نگو حسود بگو!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه پانزدهم آبان 1384 و ساعت 10:51 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar