تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
پرنده

تو از ناكجا آباد آمدي و در قلب درخت ميانسال آشيانه ساختي، چوبهاي آشيانه ات را دانه دانه آوردي و برروي هم انباشتي ، آشيانه اي براي خودت ساختي و با حضورت ، درخت را از تنهائي بيرون آوردي، هر روز صبح درخت با آواز دلنواز تو بيدارشد، با عشق حضور تو شاخ و برگهايش را به دست نوازشهاي  باد سپرد ، حتي وقتيكه تو براي آوردن دانه پرواز كردي درخت با ياد تو دلخوش بود و اميدوار به برگشتن دوباره تو و اينگونه روزش را به قشنگي سپري كرد، امروز را نيز با صداي دل انگيز تو شروع كرد، خورشيد را ديد و نسيم را استنشاق كرد، اما..... اما درخت ميداند ، لانه اي كه تو در قلبش ساختي بزودي متروكه خواهد شد، ميداند كه اين آشيانه جائي براي زيستن دو پرنده ندارد. زيرا پرنده بايد لانه اي جديد براي خود و جفتش بسازد. لانه اي محكمتر و استوارتر.....

پرندة زيبا و مهربان ، درخت ميانسال هميشه و هميشه لانه اي را كه تو ساختي به يادگار حفظ خواهدكرد و دوستت خواهد داشت.

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 9:14 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar