| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
مردن دوساعته
هيچوقت مرگ رو تجربه كرديد؟ حتما" نه. يعني اميدوارم كه هيچوقت تجربه نكرده باشيد. ولي من ديشب اين تجربة تلخ رو داشتم. من ديشب مردم !!! بعداز افطاركه برگشتم خوونه، احساس سنگيني بدي داشتم. بعدازاينكه حدود يكساعت و نيم با خاله نونو تلفني حرف زدم، يكهو احساس كردم كه چشمهام تارشد و پوست بدنم درد گرفت. طوريكه اصلا نمي تونستم روي زمين بنشينم بدتر اينكه نمي تونستم سرپا بايستم. روي زمين دراز كشيدم كمي كه گذشت احساس سرماي بدي كردم بلند شدم و فكر كردم شايد يه دوش آبگرم حالم رو بهتربكنه، طبق معمول به محض اينكه رفتم منگولك هم بدوبدو آمد. اصلا" قدرت نداشتم كه از دستهام براي شستن موهام كمك بگيرم تمام بدنم كرخت شد و روي زمين افتادم فكرميكنم حدود 10 دقيقه به همون حالت بودم كه يكهو با فشار معدم بلند شدم و تمام معدم تخليه شد، بعدش احساس كردم كه چشمهام سياهي ميره ، منگولك كه متوجه شده بود تندتند روي سرم آب ميريخت. سريع حوله ام رو پوشيدم و خودم رو بيرون انداختم. فقط يادمه كه همونطوري روي تخت افتادم و ديگه چيزي نفهميدم. ولي يادمه كه بيداربودم، نشسته بودم بالاي سرخودم ، خودم رو مي ديدم كه با حوله روي تخت افتادم و منگولك كنارم نشسته و موهام رو نوازش ميكرد دائم هم باهام حرف ميزد و صدام ميكرد. ولي نمي تونستم جوابش روبدم. اينقدر احساس بدي داشتم از اينكه نمي تونستم هيچ حركتي بكنم. يه صداهائي مثل صداي تلويزيون ، صداي منگولكم و يه صداهاي مبهم ديگه مي شنيدم ولي قدرت هيچ پاسخگوئي و حركتي نداشتم. حتي نمي تونستم پاهام رو كه از تخت آويزون بود بالا بيارم. يخ كرده بودم ، تمام بدنم ميلرزيد. دست و پاهاي خودم رو مي ديدم كه چقدر زرد و بي رنگ شده بود، من داشتم خودم رو مي ديدم، خودم رو كه بدون هيچ حركتي خوابيده بودم. احساس ميكردم كه اعضاي دروني ام رو دونه دونه از كف پاهام بيرون ميكشند همه جاي بدنم درد ميكرد يه درد عجيب، پوست تنم از برخورد با تشك درد ميگرفت، موهام، حتي موهام درد ميكرد، داشتم ميديدم كه منگولك كنارم خوابيده و حتي چندين بار موقع خوابيدن سرش رو محكم به پيشاني و سرمن كوبيد ولي هيچ احساسي نداشتم فقط مي ديدم. برام جالب بود كه منكه اينجا خوابيدم و چشمهام بسته است پس چطور دارم مي بينم. واي كه چقدر حس بدي بود. نمي دونم چقدر توي همين حالت بودم كه يكهو انگار نيرو گرفتم چشمهام رو بازكردم ولي همه جا تار بود نمي تونستم از جام بلند بشم اينقدر بدنم يخ كرده بود كه احساس ميكردم مثل يه تكه چوب خشك شدم و نمي تونستم تكوني بخورم. منگولك رو به سختي صدا كردم آمد و ازش خواستم سشوار رو برام روشن كنه بعد اونو روي بدنم گرفتم ، انگار يخهاي بدنم داشت آب ميشد كم كم تونستم به خودم تكوني بدم . به سختي به ساعت نگاه كردم ديدم ساعت ده و نيم شبه. واااااي الهي بميرم بچم چقدر تنها مونده بود، گرسنه بود. لباس هم تنش نداشت ، چه احساس بدي. يعني اگر من نباشم اين بچه .......... به سختي بلندشدم ولي دوباره روي زمين افتادم، منگولك آمد و گفت: مامان بهانه ميخواي كمكت كنم لباس بپوسي؟ گفتم نه پسرم شما خودت برو شلوار پات كن سرماميخوري، گفتم چي خوردي مامان ؟ گفت : آويوه (آب ميوه) با يه دونه كباب- گريه ام گرفته بود دلم ميخواست جيغ بكشم ولي واقعا قدرت نداشتم انگار هيچ جووني توي بدنم نبود و كاملا لمس بودم. فقط درحدي خودم رو بلندكردم كه حوله رو از تنم بيرون آوردم و به سختي لباس تنم كردم دوباره روي تخت خيس افتادم . منگولك هم چراغ رو خاموش كرد و كنارم خوابيد. ساعت 3 صبح بيدارشدم حالم بهتر بود، وااااي خوونه چه وضعي داشت. كمي خونه رو مرتب كردم ، يه ليوان آب خوردم و دوباره رفتم دراز كشيدم. ساعت هفت و نيم مامان جون و باباجون آمدند تا خونه پيش منگولك باشند و بعدش لوله كشها براي وصل لوله هاي گاز بيان. (ماتازه قراره صاحب گازشهري بشيم) الان كه با مامانم حرف زدم گفتند كه منگولك سرماي شديد خورده ......................... |+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه یکم آبان 1384 و ساعت 10:44 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
مهر 1387شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... طعم شيرين قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |