تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

چهارشنبه 27 مهر- وقتيكه رسيدم خوونه مامان جون ،  آيفون رو زدم و وارد حياط شدم. به محض اينكه رسيدم ابتداي پله ها ديدم منگولك بالاي پله ها ايستاده و با صداي بلند صدام ميكنه و جيغ ميزنه تفلدت مبارك تفلدت مبارك........ وقتيكه از پله ها بالا رفتم هنوز حدود 5 تا پله ديگه مونده بود كه بهش برسم يكهو خودش رو پرت كرد توي بغلم و محكم بغلم كرد و منو بوسيد بعدش بهم گفت : مامان بهانه تفلدت مبارك بابازون رفته براي سما سمع بخره من بزارم روي كيك براي سما فوت كنم 

نمي تونم بگم چه حالي شدم انگار تمام خستگي هام رو فراموش كردم. انگار زنده شده بودم. چنان محكم منو بغل كرده بود كه احساس كردم الان خفه مي شم ، تندتند هم منو مي بوسيد. يادم رفته بود كه مامان جون هم به استقبالم آمدند و جلوي در ايستادند. حتي سلام هم نكردم. دوتائي داشتيم ماچ مالي ميكرديم كه صداي مامان جون درآمد. تازه متوجهش شدم و عذرخواهي كردم . بعدش وسائلم رو به مامانم دادم و وارد خوونه شدم.

بلافاصله دويد و رفت توي اتاق خواب مامانم و يه بستة خيلي سنگين رو برداشت و به زور و با كمك مامانم آورد و بهم داد ، دوباره گفت مامان بهانه بفرما تفلدت مبارك البته بچم از كيسة خليفه بخشيده بود چون كادو از طرف مامان جون و باباجون بود.

هيچ چيز قشنگتر از اين نبود كه روز تولدم  يه موجود كوچولو و مهربون كه از وجود خودمه ، تمام زندگيمه و تنها بهانة بودن من هستش بهم  تبريك بگه . اون لحظه رو با يه دنيا عوض نميكنم.

(( از مامان جون هم از بابت آموزشهاي لازم متشكرم،  كلي زحمت كشيده بودند تا اين تئاتر رو به آقامنگولك ياد داده بودند))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 10:48 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar