تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

اگه كوهم ، اگه جنگل ، اگه ماهي ، اگه دريا  ، اگه اسمم همه جا هست ، روي لبها تو كتابا ،

اگه رودم رود گنگم ، مثل مريم اگه پاك ، اگه نوري به صليبم ، اگه گنجي زير خاك ....

واسه تو قد يه برگم ، پيش تو راضي به مرگم ..............

زياد فكرنكنيد نوشتنش دليل خاصي نداره، تنها دليلش اينه كه صبح كه داشتم مي آمدم شركت توي ماشين اين موسيقي رو داشتم گوش ميكردم ((آخه امروز تنهابودم و مجبور نبودم راديو گوش بدم)) ، حالا افتاده توي دهنم و دائم دارم زير لب زمزمه ميكنم.

سرماخوردگي :

همچنان دارم باهاش مي جنگم البته عادت دارم چون با شروع فصل سرما اين سرماخوردگي به سراغم مياد و توي وجودم لونه ميكنه، ظاهرا" منو دوست داره چون هروقت پيش من مياد حالا حالا ها ازم دل نمي كنه (خداروشكر كه لااقل يه چيز توي اين دنيا هست كه منو....... ) اينقدر صدام گرفته كه از ديروز با هركي تلفني حرف زدم منو نشناخته، فكرميكردم چقدر خوبه هيچكس آدم رو نشناسه و هميشه ناشناس بموني... (مگه نه)

منگولكم :

بعدازافطار جلوي تلويزيون نشسته بودم و سريال نگاه ميكردم، آمد كنارم و يه ماچ مالي حسابي كرد و در نهايت عشوه گفت :

مامااااااااااااان

من        : بعللللللللللللللله

منگولك : مامااااااااااااااااااااااان

من        : گفتم كه بعلللللللللللللللللله

منگولك : خواهس ميكنم بيا تواتاقم پيس م...........ن

من        : يعني چي مادرجون دارم تلويزيون تماشا ميكنم شما هم كه داري بازي مي كني من بيام اونجا كه چي بشه ؟ برو برو بازي ت رو بكن.

منگولك : خواهس ميكنم آخه اين بازي زديد (جديد) كه دائي برام گذاسته ترسناكه ميخوام سما هم پيسم باسي، خواااااهس مي كنم.

يكهو چنان گوشهام دراز شد كه مجبور شدم اونها رو پشت دوشم بندازم تا بلندبشم... جالب اينجاست كه رفتم كنارش ايستادم و شروع به بازي كرد داشتم فكرميكردم كه كجاي اين بازي ترسناك هست كه اون ازش مي ترسه ،  قسمتي از بازي بود كه يه موجودي مثل هيولا مياد كه اون بايد با تفنگ به اون شليك ميكرد به محض اينكه شليك كرد و اونو نابود كرد به من گفت : خوب مامان حالا سما برو فيلم تماساكن ديگه نمي ترسم.

اين از اين ، حالا بايد بگم كه اين منگولك من مشكلش فقط توي گفتن بعضي حروف مثل (ش) نيست كه (س) ادا ميكنه بلكه اكثر كلمات رو هم به صورت برعكس استفاده مي كنه ، مثلا" اگر عقب ماشين نشسته باشه ميگه مامان ميخوام بيام عقب پيس سما، يا برعكس ، اگر روي صندلي باشه و بخواد بياد پائين ميگه مامان منو بيار بالا ، يا برعكس، و خيلي كلمات ديگه ، اما ديشب كلمه اي رو برعكس گفت كه تا به حال نگفته بود، قبلش بايد بگم كه هروقت از من مي پرسه كه چرا بابا رو من نمي بينم ، بهش ميگم وقتي كه شبها شما خواب هستي بابا مياد خوونه يعني ديرمياد و شما نمي توني ببينيش، ديشب كه همخونه ساعت 9 آمد فورا" دويد جلوش و گفت :

سلام بابا امسب ديرآمدي كه من سما رو ديدم؟؟؟ منظورش اين بود كه زود آمدي و من ......

خلاصه نمي دونم چطور بايد نحوة صحيح بكاربردن بعضي از كلمات رو بهش يادبدم آخه تقريبا" تمام كلمات رو بلده حتي گاهي از كلماتي استفاده مي كنه كه من تعجب ميكنم مثل : مطئنمم (مطمئنم) و مزابب (مواظب) و خيلي كلمات ادبي ديگه و اخيرا" كلمة خواهش ميكنم رو ياد گرفته و فهميده كه چه تاثير شگرفي روي مامانش داره و هر خراب كاري بخواد بكنه فورا" ميگه: خواهس ميكنم ...... اونهم از نوع التماس آميز و گوش دراز كن.

يه اتفاق :

آخرشب كه شام خورد و ميخواست براي خواب آماده بشه رفت كه دست و صورتش رو بشوره، نمي دونم چرا صندلي رو زيرپاش نگذاشت، يه صندلي پلاستيكي كوتاه داره كه زير پاهاش ميگذاره تا دستش به دستشوئي برسه ولي ديشب اينكار رو نكرد ، رفتم ديدم كه چون دستش خوب نمي رسيد بلوزش كمي خيس شده آب رو بستم كه يكهو پريد بالا و پاهاش رو كوبيد روي زمين كه نه آب و نبند ولي چونه اش محكم به دستشوئي خورد و زبونش بين دندونهاش موند و حسابي بريد طوري كه اينقدر خون آمد تمام لباسهاش خوني شده بود و ........... خيلي ترسيد و كلي گريه كرد ، بعدش كه دهنش رو شستم و لباسهاش رو عوض كردم توي بلغم خوابش برد. ولي كلي به خودم بدوبيراه گفتم آخه اگر نرفته بودم سراغش اينطوري نمي شد نهايتا" لباسش خيس مي شد كه خوب عوض ميكردم.

مثل اينكه مامانم راست ميگن كه هنوز به درد مادر شدن نمي خوردم........ 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 10:18 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar