تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
آرزومه آرزومه ....

سلام صبح همگي بخير. درجواب باباي البرزبايد بگم كه  يه موقعي بود كه من توي دنياي وبلاگ كاملا" ناشناخته بودم البته هنوزهم همونطوره ، اونموقع هرچي دلم ميخواست مي نوشتم اما خوب حالا مجبورم كه رعايت يك سري مسائل رو بكنم و ديگه هرچه ميخواهد دل تنگم نميگويم. به همين دليل به قول شما مجبورم كه دو پهلو بنويسم. ولي قبلا" هم فكر مي كنم در مورد اين حالتها توضيح دادم همون جريان فوران و اينهاست...  شما خيلي موشكافي نكنيد چون احتمالا" مثل خودم گيچ مي شيد.

در مورد شعرم بايدبگم كه راستش از ديروز بعدازظهر حالم خوب نبود يعني اصلا" خوب نبود. ادامه پيداكرد تا ساعت نه و پنج دقيقة صبح امروز كه بنا به مشيت الهي فرشته اي برمن نازل شد و به من فرمان داد كه : بخند گفتم خنديدن نمي دانم . گفت : بخند.

و من خنديدم و خنديدم و خنديدم.

اون شعر هم دقيقا مربوط به قبل از نازل شدن وحي برمن بود كه ناخودآگاه و به طوري واقعا" غيرارادي Send شد.

حالا از منگولكم بگم كه اخيرا" كمي مامان خسته و بدبختش رو اذيت مي كنه، راستش كمي عصبي شده و بداخلاق، به حرف گوش نمي ده و به محض اينكه چيزي رو بهش تذكر ميدم منو مي زنه (از چيزي كه وحشت داشتم سرم آمد) هميشه وقتي مي ديدم بچه اي مادر يا پدرش رو مي زنه دلم ميخواست اون پدرومادر رو بكشم چون فكر مي كردم كه عرضة تربيت بچه رو ندارند و يه جورائي گند زدند. ولي حالا كه خودم با اين مشكلات درگير هستم تازه متوجه اصل قضيه ميشم . (خوب بگذريم) اين حالتهاي بچه ها زودگذره يك لحظه عصباني مي شه و جيغ ميزنه بعدش به محض اينكه مي بينه مامانش ناراحت شد و كمي هم بغض كرد فورا" مياد طرفم و شيرين زبوني مي كنه و تندتند ميگه :  ببخسيد دوست دارم و ماچ مالي.....

منم كه حسااااااااااااس (عطف به سريال نقطه چين) زودي  خ..... مي شم و دوباره روز از نو روزي از نو . ديشب كه داشت تلفني با باباجونش صحبت ميكرد ديدم داره پشت تلفن به پدرم ميگه: باباجون با سما كارنداستم ميخوام با دائي صحبت كنم. بعدش هم گفت: ميخواستم فقط حالتون و بپرسم. در آخر هم يه كلمه اي گفت كه خودم چشمهام از حدقه زد بيرون. گفت : مزابب خودت باس .

واقعا" اين بچه ها موقعي كه ما فكر مي كنيم در اوج بازي و شيطنت هستند تمام حواسشون به ماست دقيقا" جملات مارو حفظ مي كنند و جالب اينجاست كه مي دونن كجا بكار ببرند.

خوب ديگه كافيه خدارحم كرد ميخواستم امروز هم ننويسم اگر ميخواستم بنويسم چي مي شد.

در آخر از اون فرشتة مهربون هم تشكر ميكنم كه ساعت نه و پنج دقيقة بامداد وحي الهي رو برمن نازل كرد اگرنه هروقت روي وبلاگ بهانه كليك مي كرديد از توي كامپيوترتون كلي آب بيرون مي ريخت.

خوش و سلامت باشيد.

پ.ن: فرشتة مهربون دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 10:20 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar