تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
هزارتا مرسي (خوشحالم.....)

چندوقت پيش منگولكم داشت فيلم بدنيا آمدن خودش رو اتفاقي مي ديد (توي اتاق عمل)  اتفاقي كه ميگم چون تصميم داشتم تا زماني كه به سن درك و فهم كامل نرسيده اين فيلم رو بهش نشون ندم چون دوست نداشتم فقط به عنوان يه فيلم معمولي به اون نگاه كنه بلكه خيلي عميق تر از اينها  همونطور كه خودم هنوز بعداز دوسال و هشت ماه هروقت اون فيلم رو نگاه ميكنم هاي هاي گريه ميكنم البته گرية شادي و يه حس شيرين كه نمي تونم بگم ولي فكر ميكنم شاهد قشنگترين صحنه هاي زندگي خودم هستم و اين برام خيلي لذت بخشه كه من مردم و با بدنيا آمدن اون دوباره زنده شدم. خوب بگذريم بدجوري پريدم وسط حرف خودم .داشتم براي منگولك تعريف ميكردم كه شما توي دل من بودي و وقتي كه يه كمي بزرگ شدي و من دلم براي شما تنگ شد به خدا گفتم كه ديگه منگولكم رو از توي دلم بيار بيرون و بعدش رفتم بيمارستان و ......... الي آخر. همون موقع خيلي سئوالهاي جالبي ازم كرد و گذشت.

ديشب كه طبق معمول هرشب بعداز اينكه رسيديم خوونه منگولك سركامپيوترش بود و منهم داشتم جلوي تلويزيون كمي استراحت مي كردم دوست خوبم بهم زنگ زد و بعداز اينكه كلي با هم حرف زديم و بازهم مثل هميشه به من انرژي مثبت داد و كلي سرحال شدم، زحمت كشيدم و از جام بلند شدم يه موزيك شاد گذاشتم و حالا حركات موزون نكن كي بكن (سوء تفاهم نشه گفتم حركات موزون يعني همون آيروبيك) درهمين موقع منگولك هم مثل اينكه سرذوق آمده بود از اتاقش بيرون آمد و گفت : مامان بهانه ميخوام دوباره برم توي دل سما تا دوتائي با هم برقصيم....... خلاصه نخواستم توي ذوق بچه بزنم ، نشستم روي زمين و با هزاربدبختي بغلش كردم و با دوتاپاهاش كردمش توي پيراهنم كه خوشبختانه خيلي گشاد بود، دقيقا" انگار كه كيسه اي از گردن من آويزون بود و منگولك رفته بود توي كيسه يه چيزي شبيه كانگورو شده بوديم. نمي دونيد كه چقدر ذوق ميكرد از اينكه دوباره رفته توي دل من.

بعدش هم جاي شما خالي كلي با هم ورزش كرديم طوريكه كه ديگه من نفس برام نمونده بود، آخه هم ماشاا... بچم در مقابل مامانش كمي سنگينه (البته همش 14 كيلوهستش) هم اينكه پاهاش از زير پيراهن من زده بود بيرون گير ميكرد روي زانوهام و دستهامم كه دور كمر منگولك گره كرده بودم و ......معلومه ديگه خوب نمي تونستم خوب برقصم

خلاصه اگر كسي صداي مادوتا رو از توي راه پله ها مي شنيد فكر ميكرد خداي ناكرده زده به سرمون كه دونفري اين همه سروصدا راه انداختيم و جيغ و هوار مي كنيم.

ولي خيلي خوب بود كلي شاد شديم و تخليه انرژي كرديم. فكركنم به همين خاطر بود كه ديشب منگولك سرحال بود و نق نزد كه پس كي بريم كلبة سادي و سرزمين عزايب (عجايب)........

پ. ن : عنوان مطلبم فقط يه پيغامه جدي نگيريد. 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384 و ساعت 1:31 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar