تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
جوجه ها خيلي دوستون دارم

ديروز عصر وقتي رسيدم خوونه مامان گفتند كه امشب شام پيش ما باش آخه جوجه بزرگه قراره شام بياد اينجا. خيلي خسته بودم و ميخواستم بهانه بيارم، خودم رو زدم به كوچة علي چپ و طوريكه گوئي بيخبر از آمدن اين ميهمان عزيز هستم گفتم : جدي مگه قرار جوجه بياد اينجا چطور وسط هفته ؟؟؟  ولي نه مامان جان خيلي خسته ام بايد برم خوونه ، مامان گفتند خوب برو كمي استراحت كن ، گفتم نه بايد برم حمام !! مامان گفتند : امروز راديو اعلام نكرده كه آب خيابان گلستان قرار قطع بشه ؟؟؟ گفتم كه نه منظورم اينه كه لباس تميز ندارم. بازهم مامان گفتند: خوب ديگه چاره چيه حالا استثنا" اجازه ميدم از لباسهاي من استفاده كني. خلاصه از اونجائي كه فراموش كرده بودم كه مامان گرامي بنده هميشه از نگاههاي ما همه چيز رو تا انتها مي خوندند و مقاومت فايده اي نداره تسليم شدم.......

خلاصه حدود يكساعت بعداز رسيدن من جوجه بزرگه از سركار برگشت و تندتند در حال صفا دادن سروصورت و تعويض لباس و ادكلن و خلاصه آخه : ((خبردادن يارمياد دلبرودلدار مياد)) اگه اون صفا نمي داد پس كي بايد صفا ميداد!!!!! بعدازكمي كه گذشت راه رفتن هاي جوجه كوچيكه كه معمولا" موقع اضطراب و نگراني عود ميكنه شروع شد..... دور اتاق ، توي آشپزخانه، توي اتاق خواب خودش جلوي پنجره و بعد از كمي مكث دوباره به طرف آشپزخانه و ......

اينقدر راه رفت و به ساعت نگاه كرد كه ديگه منهم كم كم نگران شدم. گفتم چيه دادي (داداشي) چرا نگراني ؟؟ گفت نه نگران نيستم فقط كمي جوجه دير كرده. گفتم خوب نگراني نداره الان دقيقا" ساعت اوج ترافيكه اون طفلي هم كه محل كارش تا اينجا خيلي دوره خوب معلومه ديگه حتما" توي ترافيك مونده. خلاصه مثل مرغ سركنده حدود سه ربع فقط راه رفت و نچ نچ ميكرد. آخه نگران جوجه اش بود حق داشت كلافه باشه . كه بالاخره با صداي زنگ چنان به طرف آيفون پريد كه نزديك بود كله پا بشه (آخ كه پدرعشق و عاشقي بسوزه...)

بالاخره جوجه بزرگه وارد شد و نوك زدن هاي عاشقانه هم شروع شد ... (مجبورم بقيه داستان رو سانسوركنم چون خودم هم نديدم در اتاق بسته بود)

القصه بعداز صرف شام و ميوه و چاي جوجه بزرگه گفت كه ديگه بايد بره خوونه و استراحت كنه ، ضمنا" من حدود دوهفته است كه از ساعت 6 به بعد ماشين ندارم و باوجود منگولكم رفت و آمد برام خيلي مشكل شده و از اونجائي هم كه از قديم گفتند : كور از خدا چي ميخواد دوتا چشم بينا ..... منهم از فرصت استفاده كردم و زود آماده شدم و خواهش كردم من رو هم برسونند. همين موقع آقا منگولك كه تا حالا مشغول بازي با كامپيوتر دائي بود از جا پريد و رفت تو بغل مامان جون. شروع كرد به تعارف و اصرار كه : سما هم بايد بيائي خوونه ما. مامان جون كه از اين دعوت شبانه حسابي غافلگير شده بود بعداز كلي ماچ و موچ و چلاندن گفت : نه پسرم الان شبه ديروقته باباجون خسته است ميخواد شام بخوره، نماز بخونه و بعدش بخوابه . شما برو خونتون  ما فردا مياييم. منگولك حاضرجواب هم فورا" رفت طرف باباجون و گفت: باباجون بريم خوونه ما سما استلاحت كن بعدس مامان بهانه به سما سام بده بخور ، تازه ما هم خونمون نماز داريم سما نمازبخون و بعدبرو تو تخت من بخواب . باسه ...... ديگه تصوركنيد كه قيافة مامان جون و باباجون بعداز شنيدن اين دعوت از طرف تنها نوة دردانه چه شكلي شده بود . كم مونده بود سر بغل كردن و بوسيدن منگولك خون و خون ريزي بشه كه من و دائي  شروع كرديم به وساطت .

اما از اونجائي كه بچه ام مثل مادرش زود كوتاه مياد و سمج بازي بلد نيست گفت : باسه پس ما ميريم سما هم زود بيائيد. جوجه ها زحمت كشيدند و من و منگولك رو تا خوونه رسوندند.

جالب اينجاست كه به محض اينكه رسيديم خوونه با وجود اينكه ساعت حدود يازده و نيم شب بود ديدم فورا" دويد رفت توي اتاق و جاروبرقي رو كشان كشان وسط اتاق آورد . با تعجب پرسيدم كه پسرم اين موقع شب چرا جاروبرقي آوردي ؟؟ گفت آخه ميخوام خونمون و زاروبرقي بكسم بعد مرتب كنم مامان جون و باباجون و دائي ميخوان الان بيان بايد همه زا تميز و مرتب باسه ديگه .....

از خنده غش كرده بودم . شنيده بوديم كه دختر از كارهاي مادر تقليد مي كنه ولي نديده بوديم كه پسرهم كارهاي مامان و تقليدكنه و ظرف بشوره ، جاروبرقي بكشه، لاك بزنه و تازه آرايس هم بكنه ...

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 9:4 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar