| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
جوجه ها خيلي دوستون دارم
ديروز عصر وقتي رسيدم خوونه مامان گفتند كه امشب شام پيش ما باش آخه جوجه بزرگه قراره شام بياد اينجا. خيلي خسته بودم و ميخواستم بهانه بيارم، خودم رو زدم به كوچة علي چپ و طوريكه گوئي بيخبر از آمدن اين ميهمان عزيز هستم خلاصه حدود يكساعت بعداز رسيدن من جوجه بزرگه از سركار برگشت و تندتند در حال صفا دادن سروصورت و تعويض لباس و ادكلن و خلاصه آخه : ((خبردادن يارمياد دلبرودلدار مياد)) اگه اون صفا نمي داد پس كي بايد صفا ميداد!!!!! بعدازكمي كه گذشت راه رفتن هاي جوجه كوچيكه كه معمولا" موقع اضطراب و نگراني عود ميكنه شروع شد..... دور اتاق ، توي آشپزخانه، توي اتاق خواب خودش جلوي پنجره و بعد از كمي مكث دوباره به طرف آشپزخانه و ...... اينقدر راه رفت و به ساعت نگاه كرد كه ديگه منهم كم كم نگران شدم. گفتم چيه دادي (داداشي) چرا نگراني ؟؟ گفت نه نگران نيستم فقط كمي جوجه دير كرده. گفتم خوب نگراني نداره الان دقيقا" ساعت اوج ترافيكه اون طفلي هم كه محل كارش تا اينجا خيلي دوره خوب معلومه ديگه حتما" توي ترافيك مونده. خلاصه مثل مرغ سركنده حدود سه ربع فقط راه رفت و نچ نچ ميكرد. آخه نگران جوجه اش بود حق داشت كلافه باشه . كه بالاخره با صداي زنگ چنان به طرف آيفون پريد كه نزديك بود كله پا بشه (آخ كه پدرعشق و عاشقي بسوزه...) بالاخره جوجه بزرگه وارد شد و نوك زدن هاي عاشقانه هم شروع شد ... القصه بعداز صرف شام و ميوه و چاي جوجه بزرگه گفت كه ديگه بايد بره خوونه و استراحت كنه ، ضمنا" من حدود دوهفته است كه از ساعت 6 به بعد ماشين ندارم و باوجود منگولكم رفت و آمد برام خيلي مشكل شده و از اونجائي هم كه از قديم گفتند : كور از خدا چي ميخواد دوتا چشم بينا ..... منهم از فرصت استفاده كردم و زود آماده شدم و خواهش كردم من رو هم برسونند. همين موقع آقا منگولك كه تا حالا مشغول بازي با كامپيوتر دائي بود از جا پريد و رفت تو بغل مامان جون. شروع كرد به تعارف و اصرار كه : سما هم بايد بيائي خوونه ما. مامان جون كه از اين دعوت شبانه حسابي غافلگير شده بود بعداز كلي ماچ و موچ و چلاندن گفت : نه پسرم الان شبه ديروقته باباجون خسته است ميخواد شام بخوره، نماز بخونه و بعدش بخوابه . شما برو خونتون ما فردا مياييم. منگولك حاضرجواب هم فورا" رفت طرف باباجون و گفت: باباجون بريم خوونه ما سما استلاحت كن بعدس مامان بهانه به سما سام بده بخور ، تازه ما هم خونمون نماز داريم سما نمازبخون و بعدبرو تو تخت من بخواب . باسه ...... ديگه تصوركنيد كه قيافة مامان جون و باباجون بعداز شنيدن اين دعوت از طرف تنها نوة دردانه چه شكلي شده بود . كم مونده بود سر بغل كردن و بوسيدن منگولك خون و خون ريزي بشه كه من و دائي شروع كرديم به وساطت . اما از اونجائي كه بچه ام مثل مادرش زود كوتاه مياد و سمج بازي بلد نيست گفت : باسه پس ما ميريم سما هم زود بيائيد. جوجه ها زحمت كشيدند و من و منگولك رو تا خوونه رسوندند. جالب اينجاست كه به محض اينكه رسيديم خوونه با وجود اينكه ساعت حدود يازده و نيم شب بود ديدم فورا" دويد رفت توي اتاق و جاروبرقي رو كشان كشان وسط اتاق آورد . با تعجب پرسيدم كه پسرم اين موقع شب چرا جاروبرقي آوردي ؟؟ گفت آخه ميخوام خونمون و زاروبرقي بكسم بعد مرتب كنم مامان جون و باباجون و دائي ميخوان الان بيان بايد همه زا تميز و مرتب باسه ديگه ..... از خنده غش كرده بودم . شنيده بوديم كه دختر از كارهاي مادر تقليد مي كنه ولي نديده بوديم كه پسرهم كارهاي مامان و تقليدكنه و ظرف بشوره ، جاروبرقي بكشه، لاك بزنه و تازه آرايس هم بكنه ... |+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |