تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

وقتي براي برداشتن بطري آب كه اونطرف تو بود به طرفت خم شدم ، يكهو ديدم كه صورتم با صورت تو فقط به اندازة يك نفس فاصله داره. كمي بي حركت به همون حالت موندم و بعداز سالها با دقت  و از نزديك ... خيلي نزديك توي صورتت نگاه كردم.

وااااااااي چقدر اين صورت براي من غريبه شده بود، نه .... فقط يه خاطره شده بود.

زود چشمهام رو بستم تا بازهم با شنيدن صداي نفسهاي تو تجديد خاطره كنم. ولي خيلي زود به خودم آمدم و سريع از تو دور شدم چون تكاني خوردي و من ترسيدم كه يكهو چشمهايت رو بازكني و از خواب بيدار شوي و اونوقت از ديدن غربيه ايي بالاي سرت وحشت كني......

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 2:41 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar