تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

كاشكي مي دونستم كه اين خداي مهربون موجود كثيف، بدتركيب، سمج، و خوفناك رو براي چه كاري آفريد؟؟؟؟؟ البته وقتي كه اين سئوال رو از يه آقاي محترمي كردم ايشون فرمودند: كه يك سلاح جانانه براي آقايون!!!!!  ولي خداوكيلي عجب جوابي دادها  ، راست ميگفت من يكي كه براي فرار از اين سلاح حاضرم سرم رو هم بدم.

خلاصه ديروز عصر كه با منگولك رسيديم خوونه اولش كلي داستان داشتيم :
آقامنگولك ما از اونجائي كه كمي تنبل و لوس تشريف دارند وقتيكه دوتا پيچ از راه پله ها رو زحمت كشيدند و بالا آمدند.... شروع كرد به نق نق كه مامان منو بغلم كن ، گفتم : نمي شه مامانم دستم و ببين ؟؟ كيف دارم ، ساك دارم  ، كوله پشتي شما، تازه يه زونكن گنده به اضافة يك پاكت
A4 هم زير بغلم ....  اما گوش آقا به اين حرفها بدهكار نبود ايستاد و شروع كرد به نق و بعدش هم گريه ، منهم خيلي خونسرد آمدم بالا و وارد آپارتمان شدم.

خلاصه بعداز اينكه حدود 10 دقيقه گريه  وجيغ كشيدن بالاخره تسليم شد و آمدبالا و وارد شد و با همون صداي گريه جلوي در كفشهاشو از پادرآورد و مستقيم آمد جلوي من كه روي كاناپه ريلكس نشسته بودم و داشتم كانالهاي تلويزيون رو مي گشتم، و با همان حالت گريه يه ماچ آبدار ازم كرد و گفت :  ببخسيد بوست كردم. اين تكيه كلامشه وقتيكه باهاش قهركنم فورا" مياد بوسم ميكنه و ميگه : ديگه بوست كردم (منظورش اينه كه ديگه تمومش كن)

منهم بخشيدم و گفتم خيلي خوب حالا بدو بريم دستشوئي دست و صورتت رو بشور كه خيلي كثيف شده. راه افتاديم به طرف دستشوئي و به محض اينكه درو بازكردم چشمتون روز بد نبينه!!!! يك عدد گودزيلاي گنده جلوي در ايستاده بود و بربر به من نگاه ميكرد، چنان جيغي كشيدم كه نمي دونم طفلي منگولك كي فراركرد و رفت توي اتاقش و در رو هم بست!!!

منهم خودم فراركردم و از اونجائي كه بسيار آينده نگر هستم و احتمال دادم كه آقا سوسكه الان ديگه تشريف ميارن بيرون رفتم و روي كاناپه ايستادم، و شروع كردم به داد و فرياد : منگولكم ماماني بيا بيرون برو حشره كش رو براي من بيار. اونهم در و محكم بسته بود و ميگفت : نه مامان الان سوكسه مياد منو ميخوره ، سما برو بيار همونجا توي دسسويي گذاستيس...

بالاخره بعداز يكربع كه ديدم خبري نشد پائين آمدم و آروم و بي سروصدا رفتم و حشره كش رو برداشتم و از فاصلة سه متري اينقدر زدم روي آقا سوسكه تا خودم بيهوش شدم.

البته آقاسوسكه هم پريد توي اتاق و رفت زير مبل.... بعدازيكربع اين دست و اون دست كردن و استخاره كردن كه آيا مبل رو تكان بدم يا نه ؟؟ ولي ديدم كه خبري نشد حدس زدم كه ديگه بايد مرده باشه. مبل رو كشيدم كنار ديدم بله به پشت افتاده و داره دست و پا ميزنه..

*** همينجا جا داره كه يكي از خاطرات دوران كودكيمو بگم كه خواهرم (همون خاله نونو كه الهي من فداش بشم كه دلم براش يه ذره شده) گاهي اوقات كه شيطونيش گل ميكرد به پشت روي زمين ميخوابيد و دست و پاهاش رو تكان ميداد و ميگفت من سوسكم كه برعكس افتادم اگر اذيتم كني ميپرم روت (((واااااي بلا به دور چه ها كرده اين خاله نونو با من)))

خلاصه رفتم يك عدد دستكش رزمريم دستم كردم ، بعد دستم رو داخل يك عدد كيسة دسته دار كه توش ميوه ميخريم كردم بعد يك عدد دستمال حدودا" نيم متري رو مچاله كردم و آروم روي آقا سوسكه انداختم (البته بازهم از فاصلة نيم متري) بعد با چشمهاي بسته برداشتمش و سريع دويدم و از توي پنجرة آشپزخانه پرتابش كردم توي كوچه ، و بعدش يه نفس راحتي كشيدم. البته ناگفته نماند كه بلافاصله از كارم پشيمون شدم چون اولا" شايد روي سر يه بيچارة  فلك زده اي افتاده باشه دوما" اينكه اگر هواي آزاد بهش بخوره و دوباره جوون بگيره و .....

بعدش رفتم سراغ منگولك كه همونطوري توي اتاقش ايستاده بود و بيرون هم نمي آمد و بهش خبردادم كه ماماي بيا بيرون كشتمش ....

خلاصه داستاني داشتيم ديروز ، اما ميگم اگر دوباره روزي روزگاري خداي ناكرده بازهم سروكلة يه گودزيلاي ديگه توي خوونه پيداش بشه و من نتونم به حشره كش دسترسي داشته باشم و اون سمج هم كه اصولا" دنبال آدم مي افته، بياد سراغم من چه خاكي توي سرم بريزم تازه .......................... بعداز تمام اينها ........ دلم خوش كه  پسر دارم.

اي خدا وقتيكه شانس تقسيم ميكردي من بيچاره بازكجا درگير مشكلات بودم كه متوجه نشدم تا خودم رو اون لابه لاها جا بدم؟؟؟؟؟؟؟؟ 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه پنجم مهر 1384 و ساعت 1:6 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar