تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

ياور هميشه مومن ياوريست كه هيچوقت نداشتم اما هميشه در روياهايم آرزوي بودن و نفس كشيدن و قدم زدن با او را داشتم. دوست دارم سر پر درد و سنگينم را در ميان دستانش رها كنم و با آرامش و بي دغدغه اشك بريزم.دوست دارم كه در روزهاي خودشكستن به دادم برسد و در شبهاي وحشت مرگم چراغي پر از مهرباني باشد و كاش مي شد ياوري باشد كه شب را از من بگيرد و به خورشيد بدهد . من به يك ناجي عاطفه احتياج دارم كه ازش جان بگيرم . ازش خون بگيرم . ازش هوا و زندگي و نفس بگيرم. من به دستاني احتياج دارم گرم و پرمحبت كه لرزشهاي بي اراده تنم را آرام كند . من به شانه اي نياز دارم كه سرم را بگذارم رويش و عميق نفس بكشم . من آغوشي مي خواهم كه به من اطمينان و اعتماد بدهد. من لباني مي خواهم كه برايم حرف بزند بي آنكه نيازي به شنيدن جوابهاي من داشته باشد.من چشماني مي خواهم كه به چشمان پرهراس و نگران من خيره بشود و نگاهم را پر از لطافت باران و گل و ترانه كند.من ياوري مي خواهم كه پالتويش را دور بدن خيس و لرزان و تنهاي اين گنجشك خيس از طوفان و بوران و رگبار زندگي بياندازد و كنار شعله هاي گرم درونش او را خشك كند .

ياور هميشه مومن ياوريست كه سالهاست چشمان ملتهبم بدنبال اوست . نمي دانم كجاست و توي كدام جاده بي انتها سرگردان مانده است . مي خواهم هر جا كه هست ديگر پيدايش بشود . دوري براي من نشده عادت ياور هميشه مومن! بايد بيايي كه رگ خشكم از تن تو جان بگيرد.بايد بيايي كه مرا به خودم نشان بدهي . بايد باشي كه بودنت را حس كنم . لمس كنم و بدانم كه هستي و خواهي ماند.بايد نگاهت را ببينم . نگاهي كه هميشه آرزو داشتم ببينم . پر از اطمينان ، سرشار از گرما و حرارت . از دانه دانه مويرگهاي چشمت صداقت و انسانيت و آرامش مي بارد . من آن را مي خواهم . بايد بيايي كه دستانت مرا در آغوش بگيرد . دستاني كه هميشه آرزو داشتم ببويم و ببوسمش . همان دستاني كه بند بندش پر از قدرت و مهرباني بي انتهاست.  همان دستاني كه با نيروي جادويي خود دانه دانه اشكهاي مرا از گونه هايم پاك كند و به دور بريزد. بايد بيايي تا اين اضطراب و لرزش درونم را با قلب پر مهرت دور بريزي . ياور هميشه مومن ! من قلبت را مي خواهم كه پر از خون تميز و پاك و خالص است . قلبي كه لبانم را بگذارم رويش و ضربانش را ببوسم.قلبي كه براي قلب تنها و زخمي ام بتپد . قلبي كه به دغدغه هاي من نخندد و برايم بگريد.من صدايت را مي خواهم كه در گوشم به زمزمه  ، ترانه اي دلنشين بخواند و برايم از روزهاي گرم و پراميد و شاد بگويد. صدايي كه هميشه آرزو داشتم بشنوم . پرطنين ، محكم و خش دار. دوست دارم به خش صدايت گوش بدهم و به همه اطميناني كه در آن موج مي زند . چقدر گرم است  چقدر گرم است . من تحمل گرما را نداشتم اما گرماي وجود تو را مي پرستم .

ياور هميشه مومن ! كاش بودي . كاش مي آمدي .

گاهي اوقات وقتيكه مطلبي رو در جايي ميبيني گويي يك مرتبه شوكه مي شي ،فكر مي كني اين مطلب رو خودت نوشتي يا كسي از زبان تو نوشته ، يه جورايي حرف دلت رو توي اون مي بيني و ناگهان توي ذهنت حك مي شه، مثل مطلب بالا

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 10:27 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar