تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

درد  ٭ ديوونگي

ديشب من و منگولك قرار بود با هم بريم ميهماني، بعداز اينكه رسيديم خوونه، دوشي گرفتيم و آماده شديم و ساعت 7:30 عصر (اوج ترافيك) از خوونه زديم بيرون.

بعداز طي كردن مسيرهاي وحشتناك و خسته كنندة اتوبان نيايش، ميرداماد، شريعتي ودرنهايت ظفر... خلاصه ساعت 8:10  به منزل دوست عزيزم شيده جون رسيديم. البته منگولكم  اينقدر خسته شده بود كه تمام مسير و چرت زد. بعداز حدود دو يا سه ساعت گپ و خوش و بش هاي خانمانه!!! و تجديد خاطرات نوجواني و جواني، آقا منگولك ساز رفتن آغاز كرد. منهم كه از ديدن شيدة عزيزم سير نمي شم مخصوصا" كه جمعة همين هفته براي زندگي داره ميره استراليا، به هرحال بعداز كلي ماچ وموچ و .... ، خداحافظي كرديم و آقامنگولك كه حسابي شيرو كيك خورده بود و خوابش رو هم كرده بود و سروحال شده بودند و خوشبختانه مسيرهم اتوباني بود و از ترافيك هم خبري نبود ووو ........... اين قسمت رو يواشكي بخونيد(دلم گرفته بود، از خيلي چيزا، يكي ش رفتن دوست عزيزم كه حدود 22 سال باهم بوديم...  ، "بقيه بماند" راه اتوباني باز، نسيم خنك شبانگاهي و موزيك ملايم گوگوش و سرعت ...........

يكهو به خودم آمدم ديدم منگولك فرورفته توي صندلي و صداش هم در نمي ياد، فكر كردم بچه م ترسيده ، ولي وقتيكه توي صورتش نگاه كردم لبخندي از روي رضايت تحويلم داد و دستهاي گرم و تب دارش رو روي دستم كه روي دنده گذاشته بودم گذاشت واااااي ، كه بيشتر مامان خل و چلش رو تحريك كرد، البته بعدش كه به خودم آمدم راستش خيلي ترسيدم مخصوصا" از حماقتي كه كرده بودم ، آخه اصلا يادم رفته بود كه منگولكم كنارمه فورا" سرعتم رو كم كردم،  به هرحال سالم رسيديم خوونه ، ولي بازهم ديرخوابيدم و امروز صبح خسته و خواب آلود و ...

٭ قابل توجه يكنفر كه هميشه به من ميگه ديوونه

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 و ساعت 1:24 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar