امروز خيلي دلم گرفته ، خيلي خسته ام ، تصميم داشتم بنويسم ، اينقدر بنويسم و بنويسم تا قلبم كمي از شكايت تهي بشه، ولي نشد، تنها به همين چند خط افاقه ميكنم:
همين الان از مهدكودك منگولكم تماس گرفتند كه منگولك حالش خوب نيست. نمي دونم دوروز قبل بردمش دكتر و گفت مشكلي نيست ولي دوباره ...
ديگه فكرم كار نمي كنه ، مجبورم تا ظهر صبر كنم و ظهر به بعد برم سراغش ، ديگه بهم مرخصي نمي دن يعني ديگه مرخصي ندارم كه بگيرم.
ولي ... پدر آقاي اخلاقيان
، شده بي اجازه هم ميرم. فكركنم منگولك به آغوش من نياز داره ، آخه براي يك پسر مهربون كه از حالا با سن و سال كمي كه داره مثل يك مرد ابراز عشق و محبت ميكنه روزي چهارساعت ديدن مادر خيلي كمه . مگه نه؟؟؟
ميدونم مشكل پسركم چيه... اين روزها زياد نوازشش نكردم ، راستش خودم هم منگولك خونم اومده پائين .