تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

ديروز منگولكم مريض بود. وقتيكه رسيدم خوونه ديدم بقدري مظلوم شده كه من از غصه ميخواستم بميرم. آخه عادت به ساكتي و مظلوميتش ندارم. خلاصه حدود نيم ساعتي بدون حركت توي بغلم نشسته بود و سرش و روي سينه ام گذاشته بود.

ساعت 7 مامان جون وقت دكترگرفته بود و بردمش دكتر، كه خداروشكر چون روز اول بيماريش بود دكترش گفت كه گوش و گلوش مشكلي نداره و فعلا" نيازي به آنتي بيوتيك نيست. فقط كمي دارو براي سرماخوردگي داد.  موقع برگشتن براش بيسكويت خريده بودم و داشت ميخورد ، طبق معمول مهرش به مامانش قلمبه شد و گفت كه : مامان بهانه ميخوام بوست كنم. گفتم نه پسرم من دارم رانندگي ميكنم نمي شه خطرناكه. گفت پس بيا ازاينا بخور. منهم براي اينكه ناراحت نشه گرفتم و خوردم ولي چشمتون روز بد نبينه. دندان نازنينم چنان تير كشيد كه يك لحظه از دردش مغزم سوت كشيد و ناخودآگاه از شدت درد چشمهامو بستم كه يكهو صداي چندين ترمز جانانه رو پشت سرم شنيدم. وقتي به خودم اومدم ديدم كاملا" ترمز كردم و ..................

نه نگران نشيد تصادف نشد به خيرگذشت.

نه اينكه فكركنيد كه نازك نارنجي هستم و تحمل درد رو ندارم نه به خدا، پوست كلفت تر از اين حرفهام ، فقط بايدبگم در  تمام عمر 34 ساله ام يكي از افتخاراتم اين بود كه تا به حال دندان درد نداشتم و اصلا" دندان خراب ندارم. نمي دونم اين يكي از كجا يكهو پيداش شد و امانم را بريد. خلاصه تا نيمه هاي شب از شدت درد نمي تونستم بخوابم. منگولكم هم كه حالش خوب نبود و دائم سرفه ميكرد و آخرش هم ببخشيد ببخشيد با عرض معذرت هرچي از صبح توي معدة نانازش بود و تحويل مامانش داد....

خلاصه فكر كنيد درد طاقت فرساي دندان – سردرد شديد  - نگراني از بابت منگولكم و بيخوابي از يكطرف ، تميزكردن سروصورت و رختخواب هم از طرف ديگه .... (همون جريان گل بود و به سبزه .....) خوب بگذريم خودتون ديگه تا آخر داستان رو تصور كنيد. منكه ديگه خسته شدم.

خداااااااااااااااااااااااااااااااا منهم هستم ها توهم خوابت برده؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیستم شهریور 1384 و ساعت 12:0 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar