تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

به دنيائي كه مردانش عصا از كور ميدزدند

من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم

(به ياد سيماي عزيز)

 

چرا از آزار من لذت ميبري، چرا تنها در مقابل من كلمة (نه) را با شجاعت تمام بيان ميكني، چرا تنها در مقابل خواسته هاي كوچك من مقاومت مي كني و مردانگي ات را تنها به رخ من ميكشي؟ بياد بياور روزهايي را كه عاشقانه به انتظارم مي نشستي و ساعتها دست برزير چانه به تماشايم.   تنها به ياد بياور.

اي پيمان شكن، به من ميگفتي كه ما با هم پير خواهيم شد

و گيسوان هردو دركنار هم همچو برفهاي كوهستان سپيد خواهند گشت.

امروز شنيدم كه دل به مهر ديگري داده ايي

مايوس آمدم تا براي هميشه با تو وداع كنم

تورا به هرچه كه دوست ميداري ديگر به سراغ من نيا

زيرا جز لگد كردن درختان بيدي كه جلوي خانة خود كاشته ام كاري ديگر نخواهي كرد...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نوزدهم شهریور 1384 و ساعت 10:14 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar