تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

اي ناقلا، مي دونستم بلافاصله تلافي مي كني، وقتيكه با شك و ترديد بهت گفتم بريم زنجان و تو زود گفتي : باشه بريم (البته بماند كه فورا" گفتي به شرط اينكه جمعه برگرديم) بازهم شرط- شصتم خبردار شد كه يه نقشه ايي برام داري. ولي چاره اي نبود با علم به اين قضيه چيزي نگفتم (آخه ديگه خجالت مي كشيدم كه براي اقوام بهانه بيارم) .

خلاصه كارخودتو كردي و تا با اين دست دادي با اون يكي دستت گرفتي.

باشه هرچند كه براي تو مهم نيست كه من باهات باشم يا نباشم (خودت هم خوب مي دوني كه فقط براي حفظ موقعيت خودت و منگولك مجبوري كه منو همراهت كني) ولي مجبورم كه بيام... فقط از اين لجم ميگيره كه خيلي جالب تلافي كردي،  چون ... من توي اين مسافرت بودند توهم فورا" به ... تلفن كردي و گفتي كه همراه ما بيان. با وجود اينكه خوب ميدوني اصلا" توي مسافرت نمي تونم باهاشون راحت باشم و مطمئنم كه نه تنها به من خوش نمي گذره بلكه دائم بايد مراقب باشم كه 1- اسلام به خطر نيافته، 2- حرفي نزنم كه به كسي بربخوره، 3- مثل هميشه فيلم بازي كنم كه (وااااااااااااااي بدون تو هرگز و دائم جان جان كنم) 4-هرچي ميگن لبخندژوكند بزنم  و تائيد كنم 5- ازهمه بدتركه از صدتافحش برام بدتره لاك ناخن هام رو پاك كنم 6- 7-8-9-.............. واي بازم بگم يكهو بگم دارم ميرم جهنم ديگه!!!؟؟؟

واي چقدر بايد فشار تحمل كنم ولي از يه لحاظ بد نيست فكر كنم توي همين دوروز نيازي نباشه رژيم لاغريم رو ادامه بدم چون همين مسافرت همراه با تو و دوستان عزيز كلي از گوشتهاي تنم رو آب ميكنه!!! (بلا به دور)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه هفتم شهریور 1384 و ساعت 8:27 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar