تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

سلام، نمي دونم گريه كنم يا بخندم، با كارهايي كه اين منگولك من مي كنه واقعا" نمي دونم چطوري بايد باهاش برخورد كنم، فكر مي كنم يه دوره كلاس روانشناسي كودك برم بد نباشه، البته ناگفته نماند خودم هم يه كلاس روان درماني نياز دارم. آخه يكي نيست بگه كه براي يه بچة لجباز دو سال و هفت ماهه كسي براي نقاشي ماژيك ميخره، اونهم ماژيكهاي الان كه واقعا" صد رحمت به رنگ ديوار، رنگ ديوار رو بالاخره يه طوري مي توني پاك كني ولي اين ماژيكها نميدونم با چه ماده ايي درست شون مي كنن كه با هيچ سمباده اي هم پاك نمي شه.

خلاصه داستان ديشب كه براي اولين بار زودتر از منگولك رفتم بخوابم، البته اونهم كنارم خوابيد و بعداز اينكه شيرش رو خورد و سهمية قصه اش رو ازم گرفت، گفت كه خوابم نمياد. منهم كه معمولا" بعدازگفتن قصه خودم بيشتر خوابم ميگيره ، ديدم حوصلة بحث رو ندارم ، گفتم باشه برو هروقت خوابت گرفت بيا ولي من مي خوابم، اونهم بلند شد و رفت . منهم بعداز حدود ربع ساعتي خوابم برد. چشمتون روز بد نبينه صبح كه از خواب بيدارشدم و بعداز شستن دست و صورتم چشمم به منگولك افتاد وحشت كردم، باور كنيد ماهرترين نقاشهاي كوبيسم هم نمي تونستن چنين نقاشي روي چهره دربيارن يا اينكه خبره ترين (تاتوكارها) هم نمي تونستن نقش هاي به اين قشنگي روي دست و پا بكشند.

نمي دونستم كه گريه كنم يا اينكه از قيافه خنده دارش كه خواب هم بود و خيلي معصوم شده بود بخندم. فكر ميكنم حدود يك دقيقه ايي ماتم برده بود و بهش نگاه ميكردم. هرچقدر فكر كردم اين موقع صبح من چطوري اينها رو پاك كنم تا توي مهدكودك دوستاش هم وحشت نكنن هم بهش نخندند فكر به جايي نرسيد ، ازطرفي هم فرصتي براي اينكارها نداشتم ، چون صبح فقط فرصت اينو دارم كه وسائل منگولك رو آماده كنم ، دست و صورتتم رو بشويم و آماده رفتن بشم. غيراز اين باشه حدود نيم ساعت تاخير ورود ميخورم. (طبق معمول هميشه)

خلاصه كلي به خودم فحش دادم و همون موقع تمام ماژيكهاش رو قايم كردم. وقتي هم بردمش مهد براي خانم خدمتكار (صبح كه منگولك ميره فقط خدمتكار مهد هست) كلي توضيح دادم كه چرا نتونستم دست و صورتش رو بشويم، البته هنوز هم خواب بود. خانم خدمتكار هم با ديدن قيافة منگولك كلي سرصبحي خنديد و كيف كرد و قربون و صدقه اش رفت.

واقعا" كه چه دوره و زمونه ايي شده ، اين جغله ها وقتي خرابكاري مي كنن تازه به جاي تنبيه قربون و صدقه شون هم مي ريم. آخ..... كجائي كودكي كه يادت بخير. كافي بود كوچكترين خطائي از ما سربزنه... خربيار و باقالي باركن!!  تا سه روز تنبيه مي شديم.

حالا...  به نظر شما عصر كه رفتم خونه و بايد با ليف و صابون يا شايدهم سنگ پا بي افتم به جان آثار هنري آقاي لئوناردوداوينچي بايد بخندم يا گريه كنم؟؟؟؟!!!!!!!

((قابل توجه خاله مرجان و عموفريد كه ديروز زحمت كشيدند و وسيلة  آب بازي و حمام كردن آقا منگولك رو آماده كردن، راست ميگن حالا بيان كمك....... آخ لحاف و بالشتش رو چطوري پاك كنم؟؟؟))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 8:33 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar