تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

چهارشنبه رفتم عروسي جاي همة كسانيكه عاشق شادي هستند خالي .

ولي مسافرت نرفتم بازهم اون پيروز شد. نه بازهم من كوتاه اومدم. بازهم.

پنجشنبه صبح آقاي اخلاقيان كه فكر ميكرد شايد من رگ تركي ام بجنبه و بدون اجازه برم مرخصي به بهانه ايي ساعت 9 صبح به بهانه اي كاملا" بي مزه زنگ زد خونه ام . خوشم اومد كه منگولك اون موقع صبح استثنا" بيداربود و تلفن رو جواب داد و با بامزگيهاش چند دقيقه ايي سركارش گذاشت. بهش ميگفت مامانم نيست ميخواد براي من ناهار درست كنه (داشتم براي صبحانه اش تخم مرغ درست ميكردم) آخرش هم كه كلي براش شيرين زبوني كرد هرچند كه اون بويي از اين چيزها نبرده  و صدام زد  و گفت: مامان بيا آقاي فلانيه ؟ (نمي دونم اين جغله اسم اونو از كجا يادش بود) پناه برخدا!!!!!!!!

داشتم از خنده ميمردم ولي مجبور بودم خودم رو خيلي جدي نشون بدم. چقدر سخت بود كه سعي كنم نخندم. خلاصه بعداز اينكه باهاش حرف زدم (براي كار شركت تماس گرفته بود سوء تفاهم نشه) و گوشي رو قطع كردم منگلوك پرسيد : مامان آقاي .... كيه ؟ گفتم رئيسمه مامان جون. اونهم فوري گفت : ديدي منو دوست داست و بهم خنديد!!!!!!

(آخه هرموقع كه اصرارميكنه و  ميگه منو ببر اداره ميگم مامان جون رئيس من خيلي بداخلاقه اگر بياي شمارو دعوا ميكنه)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و نهم مرداد 1384 و ساعت 3:1 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar