تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

هنوز هم بلاتكليفم. اصلا" حرفي نمي زنه. آخه ميدونه كه از حالت ترديد چقدر بدم مياد مخصوصا" داره لجبازي ميكنه. باشه مهم نيست ديگه عادت كردم. ولي بهش گفتم كه با اينكه از تلافي كردن بدم مياد ولي تمام كارهاش رو يه روزي تلافي ميكنم. بالاخره توهم يه روزي دلت ميخواد جايي بري يا كاري بكني. (به هم مي رسيم)

يه خبرخوب! امشب ميخوام برم عروسي هرچند كه ميشه گفت يه مهموني شامه چون عروسي توي سالن يعني يه مهموني شام . عروسي كه دخترها و پسرها و زوج هاي جوون به عشق هم نرقصند و نتونن خودنمائي كنند كه عروسي نيست پول الكي خرج كردنه. ولي خوب كاچي بعض هيچيه. حداقل براي من يكي بد نيست مدتيه كه شاد نبودم. به خودم نرسيدم و به قول جوونها تيپ نزدم. امشب ميخوام به دور از تمام دغدغه ها باشم. حداقل يك شب با حضور ديگران شاد باشم. البته خيلي هم وقت ندارم چون تا ساعت 5  اداره هستم و تا برسم و برم سراغ منگولك و برم خوونه و آماده بشم واااااي ساعت هشت هم بايد سالن باشم. برم سريعتر كارهام و بكنم و ببينم آقاي اخلاقيان اجازه ميفرمايند يك ساعتي زودتر برم.

فعلا" خدافز

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 و ساعت 9:57 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar