تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

چقدردلم گرفته...  چقدر خسته ام ... خسته روحي كه منجربه خستگي جسمي هم شده هرچقدرهم كه زود ميخوابم بازهم صبح با كوفتگي ازخواب بيدارمي شم و تمام روز احساس سرگيچة شديد دارم وقتيكه ميخوام از روي صندليم بلند شم يكهو چشمام سياهي ميره و اكثرمواقعي كه دارم به صفحة مونيتورم نگاه ميكنم يكهو چشمام تار ميشه. دو سه روزه حتي حوصله ندارم توي آئينه به خودم نگاه كنم.

چرا تو اينقدر منو ... منو نه خودت رو اذيت ميكني ؟ اين چه روشي كه پيش گرفتي و زندگي رو براي خودت جهنم كردي. آخه با لجبازي و كينه توزي كه نمي شه زندگي كرد نمي شه حرف پيش برد. تورو به خدا يه كمي منطق داشته باش. به حرفهايي كه ميزني يه كمي فكركن ببين چي گفتي، اونوقت شايد خودت هم از خودت حالت بهم بخوره. هرچقدرسعي ميكنم باهات راه بيام بازهم انگار نمي فهمي . حق داري خودم اينقدر توقعت رو بالا بردم كه ديگه هيچ چيزي به چشمت نمياد و متوجه نيستي كه من به خاطر اخلاق و رفتارات ، بازهم با من نه با ديگران چه عذابي ميكشم و فقط سكوت ميكنم ولي اين سكوت از درون منو داغون كرده. چقدر ببينم و بفهمم و به ديگران بگم كه نه اصلا" اينطور نيست و تازه در مقابلشون جبهه هم بگيرم.

اي بي انصاف بخدا خسته شدم. بذار زندگيم رو بكنم. بذار اميد زندگيم رو پرورش بدم. آخه با اين اعصاب كه نمي تونم سنگيني بار زندگي رو به دوش بكشم. اينو كه ديگه خودت خواستي كه همه چيز بعهده من باشه پس حداقل اجازه بده كه پاهام رو تقويت كنم تا بتونم اين بارسنگين رو روي دوشم تحمل كنم اگرنه خداي نكرده زبونم لال تو توي زحمت مي افتي و مجبور ميشي

گوشه ايي از اين سنگيني رو تحمل كني.

اي كاش حداقل ميتونستم حرفهايي كه هيچوقت نتونستم بهت بگم رو برات مينوشتم آخه اينكار رو هم نمي تونم بكنم. چون مطمئنم كه حتي حوصلة خوندن اون رو هم نداري و تمام نوشته هاي من خوراك سطل زباله ميشن .

خدايا چيكاركنم چيكار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (ديگه از همه خجالت ميكشم)

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 10:56 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar