تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بدون شرح

 

 

   كاش ميشد دنيا رو از دريچة چشم ديگران  هم  ديد

.

.

.

هربار كه خسته و دلمرده ميشم، فقط مينويسم ، نمي دونم اين نوشتن چه دردي ازم دوا ميكنه ولي از بچگي اين عادت من بود، وقتيكه براي درس خوندن با اكراه و زور مامانم به اتاقم ميرفتم، به محض اينكه پشت ميزتحرير چوبيم قرار ميگرفتم روي اولين برگ چركنويس مينوشتم (چطوري بگم حوصله درس خوندن ندارم) انگار اينطوري تخليه ميشدم...

امروز ، وقتي مينويسم كه عصبي هستم، خسته ام، دلم گرفته، هيچي شادم نميكنه، چيزائي كه روزي برام مهم بودن حالا بي اهميت و چيزاي واقعا" بي اهميت و بي ارزش  ملكه ذهنم شدن، همه براي بهبود حالم بهم پيشنهاد ميدن، پيشنهادهاي خوب و سازنده، پيشنهادهائي كه اگربشه اونا رو به كار بست مطمئنا" نصفي از مشكلات حل خواهدشد، پيشنهاداتي كه از روي صداقت و دوستي و مهربوني داده ميشه، ولي نميدونن كه من فقط ميتونم شنونده باشم نه اجرا كننده.

من ميدونم دردم چيه، دردم خستگي، يكنواختي، مسئوليت زياد، سرويس دادن دائمي، نداشتن هيچ تفريح و تنوعي ، محيط كار يكنواخت و خسته كننده با همكاري يه آدم بي حوصله كه خودش افسردگي داره و ميخواد كه محيط كار شبيه يه كتابخونه باشه يعني ساكت و آروم ، كارهاي يكنواخت روزمره و وووووو....

من ساعت يكربع به شش صبح از خواب بيدار ميشم ، مسواك ميزنم و دست و صورتمو ميشورم، كاراي قبل از خروج از خونه رو انجام ميدم و بعدش كه ميرم آماده لباس پوشيدن بشم همخونه رو صدا ميكنم و ...........از خونه كه بيرون ميايم اول ميريم مهدپسرك و اونو اونجا ميذاريم و بعدش ميريم شركت و تااااااا ساعت 5 ، بعدش مسير هميشگي با اون ترافيك مسخره و بعدش دنبال پسرك خونه مامان و بعدشم خريد مختصر و بعدشم خونه و يكراست تو آشپرخونه و پختن شام  و شستشو و نظافت و بعدش حمام كردن پسرك و دوش گرفتن خودم و خوردن شام و آماده كردن ساك فرداش و بازم خواب ديروقت با كلي خستگي و عصبانيت و بعدشم بيهوش... و دوباره فردا صبح روز از نو روزي از نو تمام اون كاراي ديروزي تكرار ميشه ، تكرار ميشه ، تكرار ميشه .........................................

همه به من ميگن به مسافرت نياز داري، به تغيير محيط و آب و هوا  و من ميگم من به آزادي نياز دارم، يه آزادي منطقي و معقول . آخه من انسانم با كلي آرزو و نياز و اگر اين نيازها برآورده نشه طبيعيه كه به اين حال و روز بيافتم. من عاااشق تنها پسرم هستم، اونكه تمام اميد و آرزوهاي من تو وجودش خلاصه ميشه ، اونكه بدون حضورش زندگيم هيچ رنگ و بوئي نداره ، من به همخونه ام عادت كردم، در حدي كه به تابلوي نقاشي روي ديوار اتاقت عادت ميكني و اگر الان بعداز سالهاي طولاني بخواي اونو از روي ديوار برداري يا حتي بخواي جاش رو تغيير بدي ، جاي خالي اون و دوده و غباري كه دور تا دورش روي ديوار مونده اذيتت ميكنه و اعصابت رو بهم ميريزه ، ولي با وجود اين دو كه هركدوم به نوعي زندگي منو تحت الشعاع قرار دادن گاهي دلم ميخواد فرار كنم و برم يه جاي دور، يه جائي كه هيچكس منو پيدا نكنه ، جائي كه دور از دسترس همه باشم ، از موبايلم متنفرم كه هركجا برم رد منو نشون ميده، حتي جرات خاموش كردنش روهم ندارم ، از نگراني هاي هنوز مادرم خسته شدم ، از اخمهاي بي دليل همخونه كه هيچ دليلي هم پشت اون نيست  و هميشه به سكوت ميگذره بيزارم ، از وابستگي شديد پسركم به من و وابستگي خودم به اون در عذابم .

همخونه هيچ تلاشي براي نگه داشتن من نمي كنه ولي در عوض انتظار داره هرلحظه و هرثانيه در اختيارش باشم و هرطور كه اون دلش ميخواد رفتار كنم، ميخواد من و وارد دنياي ساكت و مردابي خودش بكنه و دوتائي باهم به ته باتلاق كشيده بشيم، اصلا نميخواد من خوشحال باشم، نميخواد من آزاد باشم ، ميخواد منو مثل يه پرنده تو قفس بذاره و فقط از دور تماشام كنه ، كاشكي حداقل كمي اين قفس رو تزئين ميكرد و گاهي هم برام آب و دونه ميذاشت . كاش ميدونست اگر در كنار تمام اين بي توجهي ها ، بي تفاوتي ها، درك نكردن ها و نديدن ها صداي ضعيفي از قلبم رو ميشنيد و بهش جواب ميداد خيلي بيشتر و بهتر از اون چيزي كه الان هستم ميشدم.

خودش هيچ دوست و رفيقي نداره، حوصله مهموني رفتن نداره، حوصله مهمون نداره، اهل تحرك و هيجان نيست، تحمل حرف شنيدن و نداره، از خنديدن زياد خوشش نمياد، از غريبه ها خوشش نمياد، نميخواد با هيچ آدم جديدي ارتباط برقرار كنه، زندگيش در چندنفر محدود خلاصه شده كه غيراز مادرو خواهراش و بچه هاي اونا، اون چندتاي ديگه اصلا براي من قابل تحمل نيستن، چون اگر سر برگردونم تيشه به ريشه زندگيم ميزنن و متاسفانه اونم كه زمينه براي خراب شدن داره ، به خوبي از اين دشمنها استقبال ميكنه ، بعد با تمام اين خصوصيات به هيچ عنوان نمي تونه تحمل كنه كه من با كسي با عنوان دوست معاشرتي داشته باشم يا حتي اگرم بخوام داشته باشم حتما" بايد با پسركم باشم فقط در اين صورته كه مشتاقه و ايرادي نمي گيره حتي اگر شب خونه نيام ، ولي كافيه يه روز بخوام يه خريد كوتاه برم و ازش بخوام كه پسرك و نگه داره، اگر يكساعت بشه يكساعت و نيم كلي بايد اخم و تخم جمع كنم و توضيح براي اون نيم ساعت بدم و بعدشم تا چندروز قيافه اخمالوشو تحمل كنم . و جالبه كه فقط بهونه مياره و سوالهاي عجيب و غريب ميكنه، كجا بودي، چرا ديركردي، از كدوم مسير اومدي كه به ترافيك خوردي، بعدشم يواشكي كيلومتر ماشين و چك ميكنه ، و از همه خنده دارترش  اينجاس كه هركسي براي اولين بار مادوتا رو در كنار هم ببينه بهم ميگه كه همسرت عاااشقته ، بهم ميگن وقتي تو حرف ميزني محو تماشاي تو ميشه، از نگاهش ميشه فهميد كه واقعا دوستت داره ، خب قبول .... ولي آخه اين چه دوست داشتنيه كه با عذاب همراهه ، چرا فكر ميكنه اگر منو آزاد بذاره من پرواز ميكنم و تنهاش ميذارم، چرا نمي فهمه كه اگر قرار بود تنهاش بذارم ، توي تمام اون نه سالي كه زندگيم پراز دغدغه و مشكل و  بحث و جدل بود و پاي يه بچه هم در ميون نبود تا بخوام مثل بقيه مادرا به خاطر اون بچه بسوزم و بسازم ، حتما" تنهاش ميذاشتم و براي هميشه ميرفتم، ولي من اينكارو نكردم، بارها و بارها زندگيم به نازكي نخ رسيد و من نگذاشتم كه پاره بشه و همش اونو گره زدم  و هميشه مراقب بودم كه مبادا گره ها شل بشن و باز بشن ، با چنگ و دندون نگهش داشتم، ازش مثل يه مادر مراقبت كردم، تروخشكش كردم، هميشه و همه جا همراهش بودم، حتي اگر اين همراهي به سختي و عذاب بود برام، در صورتيكه ميتونستم نكنم، چون هيچ ارتباط عاطفي بين ما نبود ، هرچي بود فقط يه تعهد بود ، يه قسم بود ...

نمي دونم چرا اينهارو نوشتم ، ميدونم خيلي بي سروته و بي معني نوشتم، وقتي شروع به نوشتن كردم هيچ هدفي نداشتم ، قصد گله و شكايت نداشتم، امروز از صبح تمام اينها تو مغزم ميچرخيد، امروز صبح تنها اومدم شركت، پسركم نبود، پدروپسر هردو خونه هستن، همخونه دندون كشيده و خونه مونده و پسركم نخواست بره مهد، ديشب براي هردوشون غذا آماده كردم ، براي هركدوم باب ميل خودش، صبح قبل از اومدن ، براشون ميوه شستم و روي ميز گذاشتم، نون از فريزر درآوردم و توي سفره گذاشتم تا نرم بشه، چائي خشك رو توي قوري ريختم و كتري چاي ساز رو پراز آب كردم كه فقط كليدش رو بزنه و آب جوش بياد ، كره و پنير و خامه رو جلوي يخچال كنارهم گذاشتم تا دنبالش نگردن ، براي همخونه يه پارچ آب ميوه درست كردم تا از روي آنتي بيوتيكش بخوره، شيرموز براش گرفتم چون غذاي جامد نميتونه بخوره،  از صبح بيشتر از 20 بار زنگ زدم و چك كردم كه پسرك صبحانه خورد ؟ شير خورد؟ خودت آبميوه تو خوردي؟ آنتي بيوتيكت يادت نره . آشت و خواستي بخوري زياد داغش نكن براي دندونت خوب نيست، زياد سيگار نكش چون دكتر گفته يكي دوروزي اصلا نكشه ولي خب امكان نداره كه بتونه .

و عجيب تر از همه اينه كه امروز صبح كه داشتم مي اومدم شركت حس عجيبي داشتم، اتوبان همت برام قشنگ شده بود، چمناي زيرپل شهرك غرب و چمران از هرروز سبزتر و باطراوتر بودن، مثل جووناي 20 ساله صداي موزيك و بلند كرده بودم و به سيگارم پكهاي عميق ميزدم ، عميق تر از هميشه ... الانم هيجان ساعت 5 رو دارم كه بازم ميخوام تنهائي اين راه و برم ، راهي كه شايد اكثر روزها خصوصا" روزاي تعطيل چندين مرتبه به تنهائي رانندگي كرده باشم ولي انگار اين مدل رفتن برام يه تغييره ، يه جور تنوعه، چون هيچوقت نبوده كه بدون همخونه برم سركار و برگردم. پس معلومه كه واقعا" خسته شدم، نياز به تغيير و تنوع و تنهائي و بيشتر ازهمه همون دوري كه گفتم دارم، ولي ... مگه ميشه ؟؟!!!

دلم سكوت ساحل جزيره كيش و ميخواد، دلم صداي موج ساحل خزر و ميخواد، دلم بوي شاليزاراي شمال و ميخواد، دلم سكوت جنگل و با صداي پرنده هاش و ميخواد ، دلم يه ويلاي ساكت و آروم و  رو به دريا رو ميخواد ، دلم يه موزيك ملايم و كلي شمع ميخواد، دلم تنهائي ميخواد ، دلتنگي ميخواد، نوازش ميخواد، عشق ميخواد ....

                                     ================================

 

 

" ريسماني كه به پايم بسته اي ، پايم را زخمي  و  خون آلود كرده، بندبگشاي كه ديگر با بالهاي شكسته توان پروازم نيست ...

چرا برگه هاي امتحاني را كه طي سالهاي متمادي از من گرفته اي تصحيح نميكني، آنقدر در گوشه طاقچة دلت مانده اند كه غبار زمان برروي آنها نشسته و نوشته هايش را ناخوانا كرده است، تصحيح كن و مرا از اضطراب نمره آن خلاص كن ... "       (بهانه)          

 

                               ====================================

       

بازپائيز است ............

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است

باز مي لرزد به خود سرشاخه هاي بيدسرگردان

باز مي ريزد فرو بر چهره ام  باران

باز رنجورم ، خداوندا پريشانم

باز مي بينم كه بي تابانه گريانم

باز پائيز است ...

باز اين دنيا غم انگيز است

باز پائيز است و هنگام جدائي ها

باز پائيز است و مرگ آشنائي ها         (هماميرافشار)

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:0 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar