تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
يه بهانه بداخلاق

 

- اصولا" آدم ناسازگاري نيستم و با هر شرايطي خودم رو وفق ميدم، ولي با زور و بي منطقي به هيچ عنوان نمي تونم كنار بيام، وقتي پاي زور و سرنيزه به ميون بياد ميشم يه آدم كله شق و يه دنده و ياغي، هركسي سرراهم باشه برش ميدارم و حتي اگر شده خودم سرم به باد بره بايد حرفم رو بزنم و به كرسي بنشونم، البته اين شرايط و اخلاقها فقط زماني بروز ميكنه كه كسي بخواد با زور و بدون منطق و از روي هوا چيزي يا كاري رو بهم اجبار كنه ، درغير اينصورت هميشه يه بهانة خندون و شاد و باجنبه و منطقي هستم (اينها تعريف نبود خصوصيت اخلاقيم بود) كه به راحتي شرايط رو ميپذيريم و هيچ وقت گله نميكنم و مثلا" اگر مجبور باشم كه روز روهم مثل شب بخوابم يه چشم بند به چشمام ميزنم تا تصور كنم كه شب شده و ديگه وقت خوابه ، بعدشم مثل يه بچه گربه ميگيرم و تخت ميخوابم.

امروز در چنين شرايطي قرار گرفتم، نميخوام بگم حرف يا كارشون منطقيه يا غيرمنطقي، قبول دارم كه قانون و شرايط مملكتمون اينطور ايجاب ميكنه ، اما خوب اينم از اون موارديه كه دست خودم نيست و نميتونم بپذيريم.

امروز صبح به دليل اولتيماتومي كه از طرف "نير-وي  انت-ظا-مي"  به شركت داده شده تمام خانومها بدون استثناء با مقنعه ، جوراب ، بدون آ-را_يش و حتي بدون لاك اومدن و امروز بنده اينجا شدم گاو پيشوني سفيد – چرا؟ چون طبق معمول هرروز صبح با يه آرايش كاااملا" مختصر ، بدون جوراب و با صندل و ناخنهاي لاك زده و روسري سركارم حاضر شدم، شديدا" هم از ديدن قيافه هاي خنده دار همكاران خانم كه هزارالله اكبر تعدادشون از آقايون بيشتر هستش كفري شدم و حرص خوردم. آخه تا كي بايد حرف زور شنيد و دم نزد.....

همخونه تماس گرفته و ميگه : راستي تو چرا امروز مثل هرروز اومدي؟ خانماي ديگه همه شبيه بچه مدرسه اي شدن ...... گفتم دلم خواسته كه مثل هرروز باشم ببينم كي ميخواد حرفي بزنه، حالا ديگه همه مشكلات و بدبختي اين "م م ل ك ت"  درست شده و ديگه همه چي گيره همين چندتا تارموي بنده و لاك ناخنمه؟؟ يعني اگر بنده "ح ج ا بم"  رو رعايت كنم مشكل گروني مسكن و بيكاري و اعتياد جوونها و گروني خواربار و ... حل ميشه ؟؟؟ اگر حل ميشه بگو من همين الان يه پالون ميندازم رو سرم و يه گوني هم ميپيچم دورم ، ناخنهامم از گوشت ميكنم تا ديگه چيزي نمونه كه حتي بخوام يه روزي هوس لاك زدن بكنم .......... تازه از همه اينا گذشته اصلا خداكنه بيان و منو ببرن لااقل يه شب راحت و بي دغدغه بتونم ساعت 10 شب بخوابم .....

همخونه بعداز يه سكوت نسبتا" طولاني :  آاااااااره چائيدي غرغرو خانم !! ببرنت ؟؟

تازه متوجه شدم بنده خدا راست گفت، يه كلمه بهم يادآوري كرد، يه كتاب قصه براش خوندم اونم با غرغر

 

-هفته گذشته جلسه ساختمون بود و همه دورهم جمع شده بوديم تا با شروع فصل تابستون در مورد سرويس كولرها و سمپاشي و اينا حرف بزنيم، يكي از آقايون حاضر كه از ابتدا با انتخاب من بعنوان مديرساختمون مخالف بود و هيچوقت نتونسته بود حرفش رو بزنه موردي رو بهونه كرد و خواست كه در ارتباط با هزينه هاي ساختمون بنده گزارش بدم بهشون، وقتي هم با اعتراض بقيه ساكنين روبرو شد براي توجيه حرف خودش گفت كه اصلا به حساب و كتاب خانمها نميشه اعتماد كرد و اصولا" خانمها حسابداراي خوبي نيستن. در جواب ايشون همخونه فورا" معترض شد و گفت كه طي 15 سال زندگي مشترك هيچوقت از حساب و كتاب خونه خبر نداشته و هميشه اداره مسائل مالي خونه بعهده بهانه بوده و براي اولين بار اعتراف كرد كه ما الان هرچي داريم از حسابگري و دقت در مسائل مادي بهانه بوده . خلاصه ايشون هم چون با اعتراض ساكنين و اين حرف همخونه شديدا"  (ا...)  شده بودن نخواستن خودشون و ببازن و خواستن كه يكبار ديگه حسابهاي ساختمون توسط خودشون چك بشه. بنده هم با غرور و تمايل ، تمام اسناد و قبوض رو تحويلشون دادم و خواستم كه نتيجه رو به صورت كتبي برروي تابلو اعلانات بزنن ولي ايشون بازم كوتاه نيومدن و خلاصه كار به جاهاي باريك كشيد و اگر منو كنترل نكرده بودن و اون آقا رو بيرون نفرستاده بودن الان حتما بنده گوشه زندان به جرم قتل عمد آب خنك ميخوردم . و نتيجه اين شد كه ايشون بعداز 5 روز زيروروكردن حسابها با يك نامه عذرخواهي اعتراف كردن كه تمام حسابهاي يكسال اخير درست بوده و مشكل نداشته.

امااااا بهانه هنوز عصبانيه ، طوريكه اين آقا از اون روز به بعد با ديدن قيافه خشمگين بهانه ترجيح دادن جهت پرداختهاشون همسرشون رو واسطه قرار بدن ...

 

- دوباره چندروز پيش از نگهباني شركت به من زنگ زدن و گفتن كه تلفن آقاي مهندس اشغاله و شما بهش بگيد كه آژانس اومده ، منم يه يادداشت نوشتم و رفتم گذاشتم رو ميزشون ، بعد كه تلفنش تموم شد كيفشو برداشت و رفت پائين ، هنوز 2-3 دقيقه نگذشته بود كه ديدم مهندس از پائين زنگ زد:

من : بله

مهندس : خانم بهانه شما كه گفتيد ماشين اومده ، من الان اومدم پائين هنوز ماشيني نيومده

من : خب آقاي مهندس به من گفتن كه ماشين اومده منم بهتون گفتم به آقاي ... بفرمائيد كه چرا اشتباه كردن ؟

مهندس : ايشون ميگه من نگفتم ماشين اومده گفتم زنگ زدم كه بياد

من باحالت كمي عصباني و صداي تقريبا" بلند  : خب ...... حالا مگه چطور شده ؟ اشكالي داره شما فقط 5 دقيقه سرپا بايستيد؟ مشكلي براتون پيش مياد ؟ تازه اگرم احتمالا" خسته ميشيد چندلحظه صبركنيد بگم صندلي بيارن خدمتتون ......

مهندس : ................................................................ (خداحافظ خانم)

 

 

دست خودم نيست ، اين روزا همش قاطي ميكنم و بيخود و بي جهت عصبي ميشم ، گاهي اينقدر ناخودآگاه موقع حرف زدن فرياد ميزنم كه بعداز 10دقيقه سردردم شروع ميشه و گيج گاهم تير ميكيشه .

نمي دونم چه مرگم شده ، شديدا" خسته ام و نياز به استراحت دارم، نياز به سكوت و تنهائي ، نياز به نديدن و دور بودن ...

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:30 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar