تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
غرور

 

زن، پشت ترافيك سنگين مونده بود، ساعت ديجيتالي ماشين تندتند حركت ميكرد و نشون ميداد كه طبق معمول هرروز،  بازم ديرش شده و تاخير ميخوره، ولي اون خونسرد و آروم بود، دكمه repeat رو فشار داد تا موزيك روي همون يه دونه آهنگ بمونه و بعد صداي اونو كمي بلندتر ميكنه :

 

  منو ببر به شهر عشق  گلايه هاتو خط بزن      تو آرزوي آخري

  اگه پراز مصيبتي غماتو هديه كن به من          تو آبروتو ميخري

  يه نيمه جون زخمي ام   بيابيا نفس بده  نفس توئي هوا توئي

 

زن، دستش رو آروم از روي دندة ماشين بلند ميكنه و روي دستهاي مرد كه روي هم قفل شده ميگذاره و اونارو نوازش ميكنه ، از گرماي دستهاي مرد نفسش تند ميشه و آه ميكشه ...

مرد، همچنان چشمهاش بسته اس و همون لحظه صداي نفسهاشو كه حالا با خروپف هم مخلوط شده بلندتر ميكنه ،  كه يعني من خوابم ..................

زن، دستش رو آروم برميداره و دوباره روي دنده ماشين ميذاره و با صداي بلند ميخونه :

 

واسه چشمات پر شعرم   تو دليل قصه هامي

هرنفسم نفس توست     مثل غم توي صدامي

 

  

منتظر كسي باش كه حتي اگر در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده و بگه كه: "اين دنياي منه"

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 11:14 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar