تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
يك روز تلخ و شيرين

 

قبل از شروع نوشته هام فكر كردم خوبه كه توضيحي در موردشون بدم و اون اينكه اين پست شايد براي بعضي ها ناراحت كننده و غمگين باشه و  افكارم براي بعضي ها غيرمنطقي و بي اساس و در كل پستي طولاني و وقت گيري بشه، من هيچوقت انتظار نداشته و ندارم كه خط به خط نوشته هامو دوستائي كه لطف ميكنن و به اينجا ميان رو بخونن و حتما" خودشون رو موظف كنن و چيزي برام بنويسن، مطمئنم كه همه ما با وجود اينكه از ديدن كامنت ديگران واقعا دچارلذت و خوشحالي ميشيم و برامون مهمه كه كساني اومدن و وقت گذاشتن و نوشته هاي ماروخوندن و نظرشون رو نوشتن، ولي بدور از تعارف هدفمون از نوشتن خاطرات و يا افكار و عقايدمون در وهله اول تخليه روحي خودمونه و در وهله دوم ثبت اونها براي يادآوري بعداز گذشت زماني و سوم دونستن نظر و عقايد ديگران و راهنمائي و گاهي هم انتقاد و حتي سرزنشه ، اين مقدمه اي بود براي اينكه بگم اين پست هم دلگيره و هم طولاني ، هرچند كه اثر اتفاقي رو كه در موردش نوشتم براي خودم خوب و مثبت بوده و باعث شد دوباره نگاهي به اطرافم بيندازم و افكارم و زيرورو كنم . و شما دوستاي خوبم اگر فرصت مناسب و زمان كافي داشتيد خوشحال ميشم كه بخونيد ، شايد به درد شما هم بخوره .

--------------------------------

دوشنبه بهم خبر رسيد كه "خانم دائي مادر همخونه " در اثر ايست قلبي فوت كردن، خبر خيلي تاثرانگيزي بود، اصلا" باورم نميشد، چون ايشون يه خانم حدود 56 ساله بودن كه خيلي مراقب سلامتي خودشون بودن، رژيم غذائي رو رعايت ميكردن و نمك و روغن و غذاهاي سرخ كرده به ندرت ميخوردن، هرروز حدود يكساعت پياده روي ميكردن و هرروز صبح زود ورزش ميكردن، به گفته خودشون سالي يك يا دوبار چكاب كامل ميشدن و اخيرا" هم شنيده بودن كه حجامت از سكته قلبي پيشگيري ميكنه و تو يكسال اخير دومرتبه زيرنظر پزشك حجامت كرده بودن، خلاصه روز يكشنبه حدود سه ساعت استخر بودن و شنا كرده بودن، دوشنبه بعداز كمي خريد و پياده روي برميگردن خونه و به دخترشون كه هنوز ازدواج نكرده ميگن كه حالشون خوب نيست، دخترشون يه ليوان آب بهشون ميده و كمي استراحت ميكنن و ميرن دستشوئي، هنوز دوسه دقيقه نگذشته بوده كه دخترشون صداي فرياد مامانش و ميشنوه كه ميگفته : "ياخدا" ... بلافاصله خودش و ميرسونه به دستشوئي و ميبينه مامانش از روي توالت فرنگي با صورت افتاده كف زمين و از هوش رفته ، هرچقدر صداش ميزنه و تو صورتش ميزنه هيچ عكس العملي نمي بينه و بعدشم اورژانس و ............ تمام

ديروز صبح تو راه بهشت زهرا داشتم به مامانم شديدا" تاكيد ميكردم كه اصلا داخل غسال خونه نرو، دوباره عصبي ميشي و ميگرنت عود ميكنه و فلان ......

داشتم بهش ميگفتم كه خودم آخرين باري كه چندسال پيش رفته بودم اونجا تا حدود بيست روزي حالم بد بود و منگ شده بودم، شب همش كابوس ميديدم و سردرداي بد ميگرفتم، خلاصه وقتي رسيديم اونجا هنوز خيلي از اقوام و نزديكان نرسيده بودن، تا جلوي غسالخونه يكي از اقوام رو كه خانم مسني هستن و با عصا راه ميرن و همراهي كردم، زمين بدجوري يخ زده بود و همه جا گلي و كثيف بود. آروم آروم پابه پاي اون خانم رفتم تا رسيدم مقابل در يه صندلي خالي پيدا كردم و گفتم كه همينجا بشينن تا بقيه هم برسن، يك لحظه از داخل سالن صداي جيغ و شيون بلند شد، طوريكه يكهو پشتم لرزيد. ناخودآگاه رفتم به سمت غسالخونه و وارد شدم، سالن پربود از آدم، رفتم كنار شيشه ها و به داخل نگاه كردم، اول چشمم به صورت بي روح اون چندتا خانمي افتاد كه با روپوشهاي فكركنم سفيدرنگ و ماسك و دستكش در نهايت خونسردي داشتن يه جسم كاملا بي جون مثل عروسك و شستشو ميدادن، با هرحركتي اون جسم به اينطرف و اونطرف ميرفت و مثل يه تيكه موم تو دستشون بود، بعد چشمم به اون جسمي كه داخل اون وان سنگي خوابيده بود افتاد، تازه انگار به خودم اومدم كه اين يه انسانه، انساني كه شايد تا چند ساعت قبل مثل من مي ايستاده، راه ميرفته، حرف ميزده، ميخنديده و ....

اما الان درست مثل يه تيكه گوشت ، لمس و بي حركت زير دست ديگري بود و با نهايت بي رحمي شسته ميشد. بعدشم كلي پنبه هاي زردرنگ روي صورت و چندمترپارچه سفيد و يه طناب پارچه اي كه به دورش بسته ميشد و  روي برانكارد از دريچه اي كه به بيرون سالن راه داشت فرستاده ميشده و اون طرف بود كه اقوام منتظر تحويل گرفتنش بودن ، پشت شيشه هم بچه و خواهر و مادر و بقيه اقوام ضجه ميزدن و اشك ميريختن، هركسي چيزي ميگفت، دختر حدودا" 23 ساله اي جيغ ميكشيد كه "من مامانم و ميخوام، من بدون مامانم چي كاركنم" يكي ديگه ميگفت "خواهرمو آروم بشوريد، يواش برش گردونيد، بدنش درد ميگيره" و خلاصه هركسي چيزي ميگفت و جيغ ميكشيد، بوي كافور تند توي فضا پيچيده بود، شالم و جلوي بيني م گرفته بودم و به همه مات و مبهوت نگاه ميكردم، همين موقع چشمم به مامانم افتاد كه جلوي يكي از شيشه ايستاده بود و آروم آروم اشك ميريخت، يكهو دلم ريخت، رفتم طرفش و از پشت بغلش كردم، برگشت تا منو ديد شروع كرد به غرزدن كه چرا اومدي تووووو زود برو بيرون ببينم ، الان دوباره سردردت شروع ميشه ، دوباره شب نميتوني بخوابي هااا، بغلش كردم و گفتم باشه بيا باهم بريم بيرون، رنگ صورتت پريده بيا بريم بيرون يه هوايي بخوريم، هواي اينجا خيلي بده. همين موقع ديدم دختراي خانم دائي با گريه ولي آروم وارد سالن شدن و بقيه اقوامشون هم پشت سرشون، فهميدم كه حتما نوبت شستشوي خانم دائي شده، مامان دوباره برگشت و پشت شيشه رفت، دنبالش رفتم و كنار شيشه ايستادم، همون موقع ديدم كه آوردنش ، روي همون برانكارد خوابيده بود... لباسهاش به بدنش چسبيده بود خشك شده بود، مجبور شدن با قيچي اونارو پاره كنن، همين موقع نوك قيچي به دستش گيركرد و خون بيرون زد ولي انگارنه انگار، بقيه لباسها رو هم به سختي بيرون كشيدن، صورتش كاملا زرد مايل به كبود، پشتش هم كاملا كبود بود و دست و پاهاش حالت چنگ شده بود، داخل وان سنگي هولش دادن و شروع به شستشو كردن.

وقتي صداي ناله و گريه دختراش بلند شد ديگه نتونستم خودم و كنترل كنم و از اونجا خارج شدم، داخل حياط هم صداي شيون و لااله الا اله پيچيده بود، نياز به هوا داشتم، يه نفس عميق كشيدم و به آسمون نگاه كردم، آفتاب شديدي بود ولي هوا خيلي سرد بود، چنددقيقه بعد تابلوي سياهي كه اسم خانم دائي روش نوشته شده بود و ديدم و بعدشم دوباره صداي لااله ....... دوباره گريه و شيون و ناله .

قطعه جديد پراز برف و گل رس كه شبيه به باتلاق شده بود، روي ديواره هاي باريك بين هر قبر يخ قطوري بسته بود و به سختي ميشد اونجا ايستاد و امكان داشت با كوچكترين حركتي پاي آدم سربخوره و با كله داخل اون گودالهاي كثيف و گلي و پراز برف بشه، وقتي كه جسم باندپيچي شده اون خانم رو آوردن و كنار قبر گذاشتن دخترهاش و پسراش روي اون افتادن و شروع به گريه و ناله و حرف زدن با مادرشون كردن، هركدومشون يه حرفي به مادرشون ميزدن ، به سختي اونا رو بلند كردن و مرد افغاني كه داخل قبر ايستاده بود بيرون اومد و با كمك ديگران اونو داخل قبرگذاشتن، تمام اون پارچه سفيد گلي شده بود، دست همه يخ كرده بود و تقريبا بي حس شده بود، به همين خاطر موقع گذاشتن اون داخل قبر كمي از دستشون ول شد ، بعدشم بلوكهاي بتني گلي و كثيف و روي اون گذاشتن و از خاكي كه به خاطر برف و بارون بيشتر شبيه گل بود روي اون ريختن .

تمام اين مدت يعني از لحظه اي كه وارد ساختمون شستشو شدم تا همون لحظه ، انگار هنگ كرده بودم، فقط گريه ميكردم و به اطرافم هاج و واج نگاه ميكردم، گاهي هيچ صدائي نميشنيدم و فقط صورت آدما رو ميديدم. گاهي چشمم به صورت مامانم مي افتاد كه مظلومانه ايستاده بود و هق هق گريه ميكرد، شديدا سردم شده بود و مثل بيد ميلرزيدم، چكمه هام كه از گل قهوه اي رنگ شده بود خيس آب بود، دستام با وجود اينكه دستكش دستم بود كاملا يخ بسته بود، نوك انگشتاي پام هم بي حس شده بود، طوريكه وقتي يكي از آقايون پامو لگد كرد و فورا" عذرخواهي كرد من چيزي احساس نكردم، همزمان با اين مراسم دوسه تا اونطرف تر در حال دفن كردن يه پسر خيلي جوون و به قول خودشون ناكام (من بالاخره معني كام و ناكام و نفهميدم)  بودن، عكس بزرگ و رنگي ازش روي تاج گل زده بودن صورت معصوم و قشنگي داشت، اونطور كه از اشعار مداح معلوم بود در اثر بيماري بعداز يكسال فوت كرده بود، اونم خواهراش و برادراش داشتن خودشون و تكه و پاره ميكردن. اونم از اون ....

خلاصه بعداز حدود يكساعت مراسم تموم شد و دوباره پياده به طرف ماشينهامون رفتيم و ادامة مراسم.

طبق معمول شب كه خوابيده بودم تمام اون صحنه ها و چهره مهربون خانم دائي كه هنوز چقدر عشق و اميد به زندگي داشت و چقدر مراقب سلامتي خودش بود افتادم، داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر مرگ به ما نزديكه، چقدر راحت و ناگهاني و بدون هيچ آلارمي يكهو به سراغمون مياد و هيچ قدرتي نمي تونه در مقابلش بايسته و اونو دور كنه. داشتم فكر ميكردم كه دنيا چقدر زودگذره.

فكرميكردم كه مرگ و مراسم تدفين و خداحافظي با عزيزان حداقل در بين ما مسلمانان شيعه مذهب چقدر دردناك و حتي ميتونم بگم چندش آوره، اون سالن سرد و بدبوي   ... شورخانه ، بدن زرد و كبود و برهنه عزيزانمون كه شايد تا اون روز به خاطر حرمت و احترام فقط قسمتهائي از اونو ديده بوديم و هرگزم دلمون نميخواست كه ببينيم، نوع شستشوي بيرحمانة ... شورها، گورهاي تنگ و گود و كثيف، گوركن هاي خشن كه گريه و بغل كردن عزيزمون درآخرين لحظات ، در نظرشون اتلاف وقت و مزاحمت هستش و ميخوان دورمون كنن تا سريع به كارشون برسن و سراغ مرده ديگه اي برن، قبرستون كثيف و بدون هيچ امكاناتي كه حتي خيابونهاي اصليش كه محل رفت و آمد عابراي پياده و ماشينهاس با بارش يه برف و بارون تبديل به باتلاق شده بود، خلاصه همه و همه دست به دست هم دادن تا بدترين تصوير و از مرگ برامون بسازن. برخلاف ميلم و كاملا غيرارادي مامانمو تجسم ميكردم ، ماماني كه هميشه با چهره مهربون و لبخندي كه رولبش  داره همه رو به طرف خودش جذب ميكنه، ماماني كه هميشه سعي كرده پيش همه حتي ما كه بچه هاش هستيم تميز و مرتب باشه، ماماني كه اوج راحتيش با ما در اين حد بوده كه با حوله تن پوش ببينيمش و اينو نوعي احترام و حفظ حرمت ميدونه، ماماني كه اينقدر تميز و حساسه كه هربار بعداز حمام تو خونه خودش بايداونجا رو كامل بشوره و تميز كنه، اينقدر تميزه كه اگر كوچكترين لكي روي لباسش باشه بايد اونو حتما عوض كنه ، اونوقت با چنين شرايطي كه من امروز شاهدش بودم چطور ميتونم تحمل كنم و يه روزي كه اميدوارم حداقل سي يا چهل سال ديگه باشه اونو در چنين وضعي ببينم و اينطوري در مقابل چشمم بهش بي حرمتي بشه؟! من هيچوقت دلم نميخواد مادرمو كاملا برهنه اونم در اون وضعيت ببينم، من هرگز دلم نميخوام كسي منو كاملا" برهنه ببينه، و هميشه از من تصوير يه صورت زرد و كبود و بدني لمس و بي اراده و احيانا" ورم كرده تو ذهنش بمونه ، به نظر من پوشش قسمتهائي از بدن چه براي زن و چه براي مرد نوعي حرمته كه قلبا" بهش اعتقاد دارم و شايد خنده دار باشه كه بگم من اين مسئله رو حتي در مقابل همسرم رعايت ميكنم، يعني مني كه اعتقادي به اين ندارم كه حجاب در موي سر و ساق پا و بازوي خانمها خلاصه شده و هيچوقت هم رعايت نكردم ولي در اين مورد شديدا وسواس دارم ... (( همون موقع يادم افتاد كه در قسمت آخر نوشته ام كه براي نزديكانم نوشتم اين خواسته رو به بقيه خواسته هام اضافه كنم كه دوست ندارم كسي موقع شستشو منو ببينه ))

و دوباره فكر ميكردم به اينكه خوشبختانه تا امروز تصورم از مرگ و زندگي درست بوده ، تصور اينكه خداي مهربون دنيائي آفريده كه اگر خود ما بخوايم ميتونه قشنگترين و زيباترين باشه، حتي باوجود تمام سختيهاش و مرارتهاش، نعمتهائي براي ما درنظر گرفته كه اگر خوب و با ديده باز با اونها دقت كنيم حتي نگاه كردن به اونها هر لحظه اش جاي هزاربار شكر داره ، نعمتهائي مثل راه رفتن، حرف زدن، غذا خوردن، خوابيدن و بخصوص بيدار شدن، من هرروز صبح كه چشممو بازميكنم ميگم خدايا شكرت كه هنوز زندام و شب كه ميخوام بخوابم دوباره ميگم خدايا شكرت كه امروزم به خير گذشت، وقتي به پدرومادرم نگاه ميكنم خداروشكر ميكنم كه هنوز اونها رو دارم و هرلحظه كه اراده كنم ميتونم از وجودشون، عشقشون و محبتشون لبريز بشم، وقتي به پسرم نگاه ميكنم كه در نظر من زيباترين، مهربونترين، باهوشترين و خلاصه بي نظيرترين موجود روي زمينه و من مادر اين موجود هستم خدارو با تمام وجودم شكر ميكنم ، وقتي به سختيها و مشكلاتي كه تو زندگي مشترك با همسرم داشته و دارم و ميدونم كه خواهم داشت نگاه ميكنم و ميبينم كه هردوي ما با وجود تمام اون مشكلات 15 ساله كه هنوزم آروم كنارهم زندگي ميكنيم و پذيرفتيم كه زندگي ما همينه و راهي رو كه خودمون انتخاب كرديم بايد تا انتها بريم و داريم ميريم خداروشكر ميكنم ، اينكه همخونه ام با وجود فاصله اي كه از من داره و هيچوقت منو نديده و باور نكرده ، ولي يه قلب مهربون و رئوف داره ، آرومه ، سنگين و باوقاره ، جدي و كم حرفه ، در انجام بعضي از كارها توانائي خاص داره و ميشه گفت اكثر فاميل و نزديكان كارش رو قبول دارن و بهش اعتماد ميكنن ، دستگير و كارراه انداز، هرچند كه هيچكدوم از اينها شامل حال من و زندگيم نشده و من ازش فقط سكوت و سردي ديدم ولي خداروشكر ميكنم كه اينها رو در وجودش داره فقط به من نميخواد عرضه كنه. وقتي كه ميبينم توي اين وانفساي روزگار با تلاش و دسترنج خودم آلونكي هرچند كوچيك مهيا كردم تا خودم و فرزندم با آسايش و آرامش و بدون نگراني از سختگيري آدمي به نام صاحبخونه در اون زندگي كنيم، وقتي كه ميبينم شغلي دارم كه قسمتي هرچند جزئي از امورات مادي زندگيم رو تحت پوشش قرار ميده ، وقتي كه ميبينم سالمم و روي پاي خودم هستم و حتي اگر به سختي ولي بدون نياز به كسي زندگيم رو ميچرخونم ، وقتي كه ميبينم از موقعيت اجتماعي خوبي برخوردارم ، اطرافيانم به وجودم و به محبتم نياز دارن و منو صادقانه دوستم دارن، وقتي بعداز يكروز مرخصي همه بهم اظهار دلتنگي ميكنن و معتقدن كه جاي خالي من خيلي محسوسه، وقتي كه ميبينم خواهرو برادرم كه عضوي از وجود من هستن و بدون اونها نمي تونم زندگي كنم سرزندگي خودشون هستن و از زندگيهاشون، همسرشون، امكاناتشون راضي و خوشنود هستن و  از اين وضعيت پدرومادرمم خوشحالن و خداروشكر ميكنن و و و .... منم خداروباتمام وجودم شكر ميكنم.

پس به اين نتيجه ميرسم كه زندگي حتي با وجود تمام كمبودها و مشكلاتش قشنگ و دوست داشتنيه، سختي زندگي هرچقدر منزجر كننده و طاقت فرسا باشه بدتر از اين نيست كه چشم و دل از همه آفريده هاي خدا ببنديم و زير خروارها خاك قرار بگيريم و از همه بدتر عزيزاني مثل پدرومادر ، فرزند يا خواهروبرادرمون رو يه عمر داغدار كنيم . اصلا زندگي با سختيهاشه كه زيبا ميشه، تا تاريكي نباشه ارزش نور و نميشه فهميد، اگر سرمائي نباشه شيريني گرما رو نميشه لمس كرد و اگر سختي و كمبودي نباشه آرامش و آسايش و بي نيازي رو نميشه حس كرد...

براي همينه كه هميشه براي خودم و اطرافيانم دعا ميكنم كه خدا زندگي هرچند ساده ولي مملو از خوشبختي و آرامش به همه عطا كنه و عمري طولاني بده تا هرچه بيشتر از اين زيبائيها و قشنگي ها استفاده كنيم و زماني از اين دنيا بريم كه نه حسرت و آرزويي روي دلمون مونده باشه و نه اينكه باعث حسرت و دلسوزي ديگران بشيم و افسوس بخورن از اينكه عمري نكرد و چيزي نديد و آرزو بدل رفت، روزي از دنيا بريم كه تك تك لذتهاي آفريده شده براي خودمون رو چشيده باشيم، لذت جووني، لذت زندگي و آرامش در كنار يه همراه خوب، لذت مادر شدن، لذت ديدن خوشبختي و سربلندي فرزندمون، لذت شنيدن صداي نوه هامون  و لذت حس كردن آرامش و خوشبختي در دوران كهنسالي توي خونه قديمي با درختاي كهنسال و صداي گنجشكهاي روي درخت .....

زندگي هرچقدرم كه سخت باشه سختتر از جون دادن و دل كندن از دنيا و عزيزان نيست، سختتر از داغدار كردن بستگان نيست، بدون رودرواسي بگم كه من از مرگ ميترم و بدم مياد و هميشه مرگ ديگران هرچند دور و غريبه منو اذيت ميكنه چون ناخودآگاه خودمو جاي نزديكانش ميگذارم، به خاطر همينه كه هيچوقت و تحت هيچ شرايطي براي كسي حتي اگر دشمنم باشه آرزوي مرگ نميكنم، براي همينه كه هيچوقت در مواقع سختي آرزوي مرگ نكردم و نخواهم كرد، سعي ميكنم مدت زماني رو كه خدا برام درنظر گرفته تا توي اين دنيا باشم و حتي اگر عالي نيست ، خوب بگذرونم و از داشته هام لذت ببرم ، دلم ميخواد عمرطولاني داشته باشم و اينكه اينجا نميرم ...

 

دعا ميكنم تك تك شماها عمري طولاني همراه با سلامتي و خوشبختي در انتظارتون باشه

-------------------------------------

 

ديشب به همخونه ميگم وقتي من مردم دختري ندارم  كه برام گريه كنه ، در واقع مجلس ختم من ساكت و آروم ميشه ، طبق معمول سكوت كرد ولي نگاه معني داري بهم انداخت................

 

 

                                سعي كنيم گوش كردن را خوب بياموزيم

                                    گاه فرصتها با صداي آرام در ميزنند

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 3:14 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar