تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
دو روز برفي قشنگ

 

من بعداز دوروز تعطيلي امروز اومدم سركار .

از هفته قبل مامانم گفته بود كه روز يكشنبه رو مرخصي بگيرم، دوستاش كه گاهي باهم دوره ميگذارن ازش كوفته تبريزي خواسته بودن و اونم همشونو به صرف كوفته و آش گوجه فرنگي يا همون آش آبغوره كه مخصوص تبريز هستش ، دعوت كرده بود، از اونجائي كه معمولا" تو اين مهموني ها نمي تونم شركت كنم اينبارم ميخواستم زيرآبي برم كه نشد، چون ديگه مهموني خونه مامانم بود و به عنوان دومين ميزبان بايد ميبودم .

از شنبه شب حدود ساعت 9 برف شروع به باريدن كرد و بدون وقفه تا صبح باريد، وقتي صبح ساعت 7 براي بيدار كردن همخونه پا شدم چشمام از حدقه زد بيرون ، باورم نميشد از شب تا صبح حدود 30 يا 40 سانت برف باريده باشه، خلاصه با هزار زور و خواهش بيدارش كردم و براي اينكه هوس خونه موندن به سرش نيافته باهاش رفتم پائين و شروع كرديم به باز كردن راه پاركينگ تا حياط و گرم كردن ماشين و بستن زنجير چرخ ، خلاصه حسابي گرم كارشده بودم و شرشر عرق ميريختم. تا اينكه يه راه باريكي باز كرديم و همخونه و پسرك و به زور و خواهش و تمنا و كلي دروغ به پسرك از خونه بيرون فرستادم، آخه عادت نداره بدون من بره مهد و همش ميگفت چرا شما نمياي .....

بعداز رفتن اونا ديدم اگر دوباره همينطور برف بباره تا يكي دوساعت ديگه كه ميخوايم با دوستم كه ماشينش تو پاركينگ بود از خونه بريم بيرون بازم راه پاركينگ بسته ميشه ، خلاصه دوباره شروع كردم به پارو كردن. چشمتون روز بد نبينه، اينقدر گرم كار شده بودم كه يكهو به خودم اومدم و ديدم تا نصف كوچه روهم پارو كردم، باور كنيد جدي ميگم، با يه شلوار زيرزانو و يه تي شرت آستين كوتاه مثلا اومدم تو پاركينگ تا توي بستن زنجير چرخ كمك همخونه بكنم كه منتهي شد به پاروكردن برف اونم تو كوچه. اگر خانم رهگذر منو به خودم نمياورد فكركنم با اون جديتي كه تو كار نشون ميدادم سر از ميدون ونك درمياوردم  ياد اون جوكي افتادم كه بنده خدائي رفته بود استاديوم آزادي و با دوستش دست داده بود بعد تو رودرواسي گيركرده بود و مجبور شده بود با كل استاديوم دست بده

ديدم خانمه هاج و واج داره منو نگاه ميكنه : خاننننننم – سرماميخوري با اين لباس اومدي تو خيابون. رو سرت پراز برف شده ، آخه پارو كردن كه تو اين برف سنگين جواب نميده.

يكهو به خودم اومدم و ديدم اي داد بيداد، راست ميگه بيچاره، اولا" كه اصلا يادم رفته بود بيرون از پاركينگ خونه هستم و بدون هيچ پالتو و روسري اونم با يه تي شرت توي اون برف و سرما تا وسط كوچه اومدم تازه از همه بدتر همون موقع مچ دستم چنان دردي گرفت كه ميخواستم جيغ بكشم، آخه مچ دست راستم كلا مشكل داره و مدتهاس كه موقع كار سنگين درد ميگيره  خلاصه رضايت دادم و اومدم بالا، ولي اينقدر لباسام خيس شده بود كه يكراست رفتم تو حمام .

حدود ساعت 11 آماده شديم و با دوستم ميخواستيم بيريم خونه مامان. هركاري كرديم ماشين و از سربالائي پاركينگ نتونستيم بياريم بيرون ، تازه اگرم ميشد تو كوچه حتما دوباره گير ميكرديم، از خير ماشين گذشتيم و تصميم گرفتيم با آژانس بريم ، ولي دريغ از يه ماشين......

آخرشم با كلي باروبنديل و بزك دوزك به قول دوستم (ماتيك قرمز) و غش غش خنده و ريسه رفتيم تا سركوچه و به سختي يه ماشين خالي پيدا كرديم و دربست گرفتيم و رفتيم تا خونه مامانم. حالا بين راه چقدر ماشين سر خورد و چقدر آروم ميرفت و چقدر ترافيك بود بماند كه مسير 7-8 دقيقه رو ما در عرض حدود يكساعت رفتيم و آخرشم بازم مجبور شديم يه كمي از خيابان خونه مامانم و پياده بريم چون ديگه سربالائي بود و ماشين نمي اومد. اما در عوض وقتي رسيديم اينقدر    ر ق ص ي د ي م  و  خنديديم كه حسابي گرم شديم و سختي راه و سرما از يادمون رفت. خلاصه با اون برف خوشگلي كه مي اومد و اون مهموني حسابي بهمون خوش گذشت. جاي همگي خالي.....

روز دوشنبه هم به خاطر يخبندان و سرما و تعطيلي مهدكودك تصميم گرفتم بازم بمونم خونه ولي ديگه موفق نشدم همخونه رو بفرستم سر كار و اونم از خدا خواسته موند خونه . منم حدود ساعت 11 با پسرك و دوستم رفتيم تجريش و كلي براي خودمون گشتيم و خورديم و خريد كرديم و بعدازظهر برگشتيم خونه ، بعدشم يكساعتي خوابيدم و دوباره عصر رفتيم مركزخريد و دوباره هي گشتيم و خورديم و بعدشم قاب عكسي رو كه دوهفته بود سفارش داده بودم گرفتيم و برگشتيم خونه.

اينم از دوروز تعطيلي من كه كلي بهم خوش گذشت ولي در عوض امروز صبح كه دوباره به در بسته مهدكودك خوردم و مجبور شدم خيابون يخزده مامانم و برم و پسرك و اونجا بذارم، با كلي گريه و التماس كه مامان نرو ، منم ميخوام بيام اداره ، حسابي اعصابم بهم ريخت .

 

ديروز صبح به پسرك ميگم پاشو آماده شو ببرمت مهد، الان دوستات اومدن و منتظر شما هستن.

ميگه : نه مامان بهانه ، امروز تو اخبار گفت ملت مدرسه ها و مهدكودكا رو تعطيل كرده تا همه تو خونه بمونن و برف بازي كنن خب منم نميرم مهدكودك.

ميگم : مجيدجان دلبندم  ملت نه دولت ....

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 11:38 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar