| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
انتظار -5
اونشب تا صبح بيدار بودم، از شادي از دلهره و اضطراب از ترديد يا شايدم از اطمينان ، صبح كه رسيدم شركت يكراست رفتم سراغ خانم اپراتور كه هميشه نگران بچه نداشتن من بود و بعداز سلام و احوالپرسي بهم گفت خوبي- گفتم آره خوبم، امروز خيلي ي ي ي خوبم – نگام كرد و خنديد بعد گفت: خيره- چي شده كه خيلي خوبي؟ گفتم حدس بزن كه چه چيزي باعث ميشه من خيلي خوب و خوشحال باشم – يكهو با حالت جيغ ولي آروم گفت : حامله اي ؟!!!! منم با خنده و جيغ پريدم تو بغلش و ماچ و خلاصه كلي شادي، بعدش گوشي رو برداشت و دونه دونه به داخلي ها زنگ ميزد و با خوشحالي تموم اين خبر و اعلام ميكرد و سيل تلفن و بازديد كننده بود كه به طرفم سرازير شده بود (( هیییی . نگفتی چه جوری این خبر رو بهمون دادی . نگفتی چه جوری بغلت کردم . نگفتی چه جوری گریه کردم . اونم توی شرکت ! " جانجي جونم يادم نرفته عزيز، ميخواستم توي اين پست اون قسمت رو بنويسم "
اون روزا قشنگترين روزاي زندگيم بود، و در عين حال سختترين، از همون ماه اول حالت تهوع شديد ، بيحالي و ضعف اومد سراغم ، فشارم كه هميشه پائين بود توي اون دوران شديدتر شده بود ، هيچ چيزي نمي تونستم بخورم و به محض خوردن بالا مياوردم، حتي وقتي حمام ميرفتم بوي شامپوئي كه هميشه استفاده ميكردم باعث تهوع من ميشد، طوريكه مجبور شدم شامپوي بدون اسانس بگيرم، شديدا" بي اشتها شده بودم و وزنم هرروز كمتر از روز قبل ميشد، يادمه اون روزا بيشتر از چهار يا پنج بار وسط روز از شدت تهوع و ضعف و طپش قلب ميرفتم تو راه پله هاي پشت بوم شركت كه يكي از خانمها موكت پهن كرده بود و اونجا نماز ميخوند ، ميخوابيدم، البته خواب كه انگار بيهوش ميشدم، وقت ناهار كه ميشد و بچه ها غذا ميخوردن از بوي غذاي اونا حالم بد ميشد، خلاصه تا حدود 5 ماهگي هرماه حدود نيم يا يك كيلو وزن كم ميكردم، ولي دكترم هميشه بهم اعتماد ميداد كه كاملا طبيعيه و تو نگران هيچي نباش، هميشه منو توجيح ميكرد كه سيستم بدن هركسي به نوعي عمل ميكنه و اين حالتهاي تو طبيعيه و به زودي برطرف ميشه، تو همون دوران بود كه ويزاي مامانم آماده شد و مامان با هزارتا نگراني و ترديد راهي سفر شد و من موندم و دوتا خونه ، يكي خونه خودم يكي خونه مامانم با دوتا مرد نازپرورده و لوس و سرويس گيرندة شديددددد. حالا تصور كنيد كه با شرايطي كه من داشتم هرروز از راه شركت اول ميرفتم خونه مامانم و غذا درست ميكردم و ظرفهاي مونده توي ظرفشوئي رو ميشستم و كمي خونه رو كه تقريبا" شبيه بازار شام بود رو مرتب ميكردم و تازه آخر سرم كلي لباس و عرق گير و جوراب رو برميداشتم كه ديگه برم خونه براشون بريزم تو ماشين لباسشوئي تا توي وقتم صرفه جوئي بشه و تازه بعدش كه ميرسيدم خونه خودم كلي كار و نظافت و آشپزي داشتم كه انجام بدم، البته انصافا تو اون زمان همخونه كمك ميكرد ولي ميدونيد كه در نهايت اصل كار بعهده خانم خونه اس، تا توي وقتم صرفه جوئي بشه و تازه بعدش كه ميرسيدم خونه خودم كلي كار و نظافت و آشپزي داشتم كه انجام بدم، البته انصافا تو اون زمان همخونه كمك ميكرد بهم ولي ميدونيد كه در نهايت اصل كار بعهده خانم خونه اس، كه خب گاهي هم با قهر و لجبازي قاطي ميشد و بيشتر كلافه ميشدم، مثلا وقتي خونه مامانم بودم و داشتم آشپزي ميكردم محال بود كمكم كنه و مثلا دوتا دونه ليوان بشوره، ميگفت وقتي كسي ميتونه به دوتا خونه سرويس بده ديگه نيازي به كمك نداره تازه نشون ميده كه حالت خوبه و ميتوني، اگرنه اينكارو نميكردي، و خلاصه تموم اون مدت و ميخوابيد تا من كارم تموم بشه و با حال نذار ميرفتم خونه خودمون، البته پدروبرادرم اصلا راضي به اينكار من نبودن و كلي باهام بحث ميكردن ولي خودم كليد داشتم و بي اجازه ميرفتم و تا قبل از اينكه برسن خونه اينكارو ميكردم، اونا هم به محض رسيدن زنگ ميزدن و كلي باهام دعوا ميكردن ولي ...... اين دل من هميشه كارخودشو ميكنه و اصلا كاري به كسي يا چيزي نداره، اگرم به مراد خودش نرسه اينقدر اذيت ميشه و غصه ميخوره كه مريض ميشه ، پس منم هميشه سعي ميكنم به حرفش گوش بدم تا حداقل شاد باشه ، هرچند كه گوش كردن به حرف دلم معمولا" جسمم و خسته و مريض ميكنه. حدود دوماه گذشت و نزديك برگشتن مامان بود ، اينقدر لاغر و ضعيف شده بودم كه خودم ميترسيدم خودمو تو آينه نگاه كنم ولي هنوز انرژي داشتم، بيصبرانه منتظر برگشتن مامانم بودم چون ميدونستم وقتي برگرده تمام اين دوماه رو تلافي ميكنه و اونوقت ميتونم يه استراحت حسابي بكنم، قبل از اومدن مامان با خاله جونم كه تقريبا هم سن و سال هستيم دو روز تموم كل خونه رو تميز كرديم و حسابي همه جاي خونه رو مرتب كرديم، انگار عيد شده بود ، يادمه وقتي مامان برگشت باورش نميشد اين همون خونه اس ، خصوصا كه انتظار داشت تو اين مدت اين دوتا آقاي محترم خونه رو حسابي كثيف و داغون كرده باشن و منم با اينكار حسابي ذوق زده كردمشون ، كه البته مامانمم حسابي خستگي رو از تنم بيرون آورد ، چون تمام لوازم مربوط به بيبي رو از كانادا خريده بودن و كلي منو سورپرايز كردن، هيچوقت اون شب يادم نميره ، با ديدن هركدوم از لوازم از شادي جيغ ميكشيدم و اون لباس يا كلاه يا وسيله رو بغل ميكردم و بو ميكردم و ميبوسيدم، عجيب بود كه اينقدر حسم قوي بود، لباسها از نظر رنگ و مدل متنوع بود ، چون مامان هرچقدر اصرار كرده بود كه برم سونوگرافي كنم قبول نكرده بودم اونم طفلكي مجبور شده بود كه مخلوط بگيره ، البته ناگفته نماند كه بيشترش تو مايه هاي پسرونه بود، و جالب اينجاس كه از همون روزي كه فهميدم حامله هستم ، به دكترم و همه اطرافيانم گفتم كه اصلا نميخوام سونوگرافي كنم ضمن اينكه انگار خودم مطمئن بودم كه بچم دختره..... تا آخر حاملگي هم دوبار فقط براي وزن و سلامتي جنين رفتم سونوگرافي ولي هربار به دكتر ميگفتم كه نميخوام جنسيت رو بدونم وجالبه كه دكتر بيشتر از من اصرار داشت كه بهم بگه ولي اصلا زير بار نرفتم . نه ماه با تمام سختي هاش گذشت، حدود 9 كيلو اضافه وزن داشتم، دست و پاهام ، دماغم و لبهام اصلا اصلا تغيير شكل نداده بود، پوست صورتم كلي صاف و شفاف شده بود، به قول مامانم خودمم شده بودم يه بيبي ، هركسي از پشت منو ميديد باورش نمي شد كه من در هشت يا نه ماهگي و در آستانه زايمان هستم باريك و تروفرز ، فقط از جلو كه خب اونم به خاطر شكم تيز و بزرگم كاملا معلوم بود، دكتر وقت عمل رو روز 10 بهمن تعيين كرد و گفت ساعت 7 صبح بيمارستان باشم، روزقبل يعني 9 بهمن رفتم آرايشگاه و موهامو مدل تكه تكه كوتاه كردم و رنگ كردم و بعدشم يه براشينگ حسابي كردم ، ابروهامو نازك كردم و تمام بدنم و اپيلاسيون كردم (چقدر كردم كردم شد آخر سر مجبور شدم كه اساسي حالشو بگيرم ، گفتم : عزيز من اصلا اومديم و من فردا مردم و اصلا از اتاق عمل بيرون نيومدم، نميخواي از آخرين لحظات من اونم وقتيكه اينقدر خوشگل شدم عكسي داشته باشي كه وقتي بچمون بزرگ شد بهش نشون بدي و بگي اين آخرين شبي بود كه تو توي شكم مامانت بودي، بذار لااقل بچمون بدونه كه مامانش چه شكلي شده بود كه ديگه وقتي اين حرفا رو زدم چيزي نگفت و شروع به عكس انداختن كرد، جالبه كه انگار شارژ شده بود و ديگه خودش بهم فيگور ميداد آخرشب ساكم و برداشتم و رفتم خونه مامانم ، شامم كه نبايد ميخوردم ولي حدود ساعت 7 يه سوپ ساده و سبك خوردم و حدود ساعت 12 رفتم توي رختخواب و اول توي دفترچه يادداشتم چند خطي براي بچم نوشتم و به ظاهر خوابيدم ولي دريغ از يك لحظه خوابيدن، خيلي استرس داشتم، هم شاد بودم هم دلم گرفته بود، همش با خودم فكر ميكردم اگر زنده نمونم چي؟ ... صبح ساعت پنج و نيم بلند شدم و دست و صورتمو شستم و كلي آرايش كردم و عطر زدم و بعدشم بابامو بوسيدم و از زير قراني كه برام نگه داشته بود رد شدم و يه نگاه عميق به تمام خونه مامانم انداختم و با بغض از خونه بيرون رفتم. جلوي كانتر بيمارستان همراه مامانم و همخونه ايستاده بودم ، خانمي كه پشت اونجا نشسته بود همينطور كه داشت چيزي مينوشت گفت : امرتون و بفرمائيد، قبل از اينكه مامانم چيز بگن فورا" گفتم : آمدم بستري بشم، خانمه سرشو بلند كرد و يه نگاهي بهم كرد و گفت: مشكلتون چيه و بيمار كدوم دكتر هستين؟ گفتم : مشكلي ندارم ، زايمان دارم و مريض دكتر اديبي هستم، خانمه يكهو بلندشد ايستاد و با تعجب گفت يه كمي بروعقب ببينم ، واقعا شما حامله اي ؟؟؟ يه كمي ازميز فاصله گرفتم و بعدشم يه چرخي زدم و با خنده گفتم : به خدااا راست ميگم ، من قراره تا دوساعت ديگه مامان بشم J خانمه زودي زد به تخته و گفت: ماشااله خانم به شما ، تا به حال نديده بودم كسي براي زايمان اومده باشه و اينقدر تروتميز و شنگول باشه، شما كي از خواب بيدار شدي كه اينهمه آرايش كردي و اينقدرم سرحالي؟؟ مامانم گفت : اصلا نخوابيده كه بخواد بيدار بشه خانم ...... وارد اتاق شدم ، خانمي نسبتا" مسن كه كمي هم چاق بود با يه صورت مهربون وارد شد و باهاش سلام و عليك كردم و اونم به گرمي جواب داد، قبل ازاينكه حرفي بزنم گفت: تو مريض دكتر اديبي هستي؟ گفتم بله چطور مگه- گفت آخه دكتر از صبح دومرتبه تماس گرفته و پرسيده كه رسيدي يا نه- تازه كلي هم سفارش كرده كه حسابي هواي مريض منو داشته باشيد تا من خودمو برسونم- معلومه دكتر حسابي هواتو داره هاااا وارد يه اتاقي شدم كه يه تخت كنار اتاق بود و يه ميز كنارش ، روي ميز يه شيشه بود و كنارش يه بسته پنبه و چندتا سرنگ و دستگاه فشارخون و .... قبل از هرچيز يه لباس سفيد بلند بهم داد و گفت تمام لباسهاتو دربيار و اينو بپوش تا من برگردم. لباسمو عوض كردم و خانمه اومد و يه تيكه پنبه رو برداشت و اون شيشه اي كه روي ميز بود كه تازه فهميدن استون بود بهش زد و داد دستم و گفت شرمنده خانم خوشگله بايد اين لاكهاي خوشرنگتو پاك كني- گفتم اصلا حرفشم نزن- ديشب كلي زحمت كشيدم تا اينارو زدم- تازه دكتر خودش ميدونه من اگر نون شب نداشته باشم كه بخورم از لاك ناخنم نميگذرم- اي بابا دختر تو مگه نماز نميخوني ؟ نماااز؟؟ يادم نمياد جز يكي دومرتبه نمازم قضا شده باشه چطور مگه؟ وااا با لاك نماز ميخوني مگه ميشه اصلا قبول نيست ....... ديدم اصلا كار عاقلانه اي نيست كه با خانمي با اين سن و سال و عقايده اونم در اين موقعيت بخوام بحث كنم ، چشمكي زدم و گفتم : راستش با اوني كه بايد قبول كنه كلي حرف زدم و اونم بالاخره متقاعد شد كه نماز منو با همين ريخت و قيافه اي كه دارم قبول كنه ، بهم گفت تو بخون هرمدلي كه دلت ميخواد بخون خب ولي حالا بگم من لاكم و پاك نمي كنم . خانمه يه كمي چپ چپ نگام كرد و گفت بابا تو ديگه كي هستي يه لحظه صبر كن ببينم از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت و گفت نميشه عزيزم خانم پرستار كه توي اتاق عملم هستش گفته بايد پاك كني . گفتم بايد بي بايد من پاك نمي كنم ، خانمه ديد انگار فايده اي نداره گفت پس لااقل آرايشتو پاك كن ، گفتم نمي كنم كلي زحمت كشيدم كله صبح پاشدم ارايش كردم ، گفتم اگر قرار شد يكراست برم اون دنيا عزارائيل منو ديد يكهو نترسه ، اينطوري كلي هم كيف ميكنه و يه جاي خوب و سفارش بهم ميده . خانمه كه از خنده غش كرده بود گفت واااي از دست تو – بيچاره شوهرت چي ميكشه از دستت- يكهو با گفتن اين حرف ساكت شدم و انگار آب يخ روي سرم ريختن .................... روي تخت چرخ دار خوابيدم و يه كلاه دوركشدار روي سرم گذاشتم و از اتاق بيرونم آوردن وارد راهرو كه شدم همخونه با دوربين فيلم برداري (به قول پسركم فيلمورداري) ايستاده بود و مامانم كنار دستش بود، به محض اينكه چشمم به مامانم افتاد اشكم سرازير شد و مامانم اومد طرفم و دولا شد و صورتمو بوسيد و بعدش شكمم و بوسيد- چرا گريه ميكني دخترم ، خوشحال باش تا چند دقيقه ديگه ني ني به دنيا مياد نبايد چشماي قشنگ مامانشو گريون ببينه، بعدش با خنده گفت گريه نكن آرايشت خراب ميشه مادر اينهمه زحمت كشيدي – بعدشم مهر مادرانه اش شديد قلمبه شد و شروع كرد به قربون صدقه رفتن چشماي بادومي و دست و پاي بلورين خانمي كه داشت تخت و حركت ميداد گفت اي بابا بيخود نيست اين دختر اينقدر لوس و يه دنده اس ازبسكه مامانش لوسش كرده، ميخواست مقررات و نقض كنه و لاكشو پاك نكنه . تو همين موقع دكتر از در وارد شد و طبق معمول مكالمات مخصوص خودمون شروع شد: دكتر : به به بهانه خانم گل گلاااااا- عجب خوشگل شدي دختر – اگر همه مريضاي من مثل تو باشن حاضرم از خواب شبم بزنم و عملام و شبانه روزي كنم ، گور باباي خستگي و خواااااب خانم پرستار : آقاي دكتر اين چه مريضيه شما داريد اصلا به حرف گوش نميده ، هركاري كرديم راضي نمينشد نه لاكشو نه آرايششو پاك كنه دكتر : لاكتو پاك نكردي، بيخود بيخود زودي يه پنبه بياريد لاكشو پاك كنه ببينم . دختره لوسه يه دنده من : دكتر دعوام نكن ديگه شما كه ميدوني لاك ناخن از نون شب براي من واجبتره، تازه پاك كردم ولي مامانم قول داده بلافاصله بعدش برام لاك بزنه خلاصه بعداز كلي شوخي و خنده وقتي كه همخونه با دوربين فيلمبرداري جلوي من و مامانمم كنارم ايستاده بود، يكهو اشك از چشمام سرازير ميشه ، بغض ميكنم، ميخوام به مامان چيزي بگم كه پشيمون ميشم، آخه مادره، به اندازه كافي نگرانه ديگه من نبايد بيشتر از اين نگرانش كنم، ميخواستم بگم اگر زنده نموندم فقط فقط خودت بچه منو نگه دار و بعد كه از آب و گل دراومد اون به دست خاله اش بسپار، مطمئنم كه خواهريم مثل يه مادر از كوچولوي من كه هنوز نمي دونستم دختره يا پسر مراقبت ميكنه ضمن اينكه اگر اونجا باشه مطمئنا" آينده خوبي هم خواهد داشت، با اين افكار اشكم سرازير شد و دلم لرزيد ... خدايا ولي من دوست دارم بچم و خودم بزرگ كنم، نميخوام هميشه غم بي مادري و دلش باشه... همين موقع مامانم پيشونيمو بوسيد و دستمو فشار داد و آروم بهم گفت: گريه نكن دخترم، برو به اميد خدا، بهت قول ميدم تا يكساعت ديگه بيبي رو بغلت ميگيري و همه چي يادت ميره.... خدايا مامانم افكار منو خونده بود ؟؟!!!!! تا جلوي در ريكاوري مامانم و همخونه دنبالم اومدن، همخونه تندتند فيلمبرداي ميكرد و مامانم زيرلب يه چيزائي ميگفت. در بازشد و وارد اتاق عمل شدم، سردسردبود، ديوارهاش تا سقف كاشي سفيد داشت و يه تخت وسط اتاق بود با كلي دم و دستگاه كنارش و بالاش، با كمك پرستار روي تخت جراحي خوابيدم، نمي دونم چرا اينقدر آروم شده بودم، انگار داشتم براي خواب شب آماده ميشدم، روي تخت خوابيدم و چشمامو به سقف دوختم، دور و برم سه چهارتا پرستار بود كه هركدوم يه كاري ميكردن، يه آقائي كنار اتاق ايستاده بود و دوربين فيلمبرداي همخونه تو دستش بود، بهم خنديد و گفت: آقاتون سفارش كرده كه يه فيلم سفارشي ازتون بگيرم، با لبخند ازش تشكر كردم و دوباره چشممو به سقف دوختم، دكتر بيهوشي كنارم ايستاده بود و داشت سرم آماده ميكرد تا به دستم وصل كنه، همشون خوش اخلاق بودن، دكتربيهوشي بهم گفت: مريض سفارشي دكتراديبي شما هستي – خنديدم و گفتم بستگي به نوع سفارش داره، آخه دكتراديبي اينقدر از دست من خسته شده كه فكركنم تصميم داره منو بفرسته اون دنيا – دكتر كه يه مرد جوون و نسبتا خوش سيمائي بود خنديد و گفت: خدانكنه خانم اين چه حرفيه– دكتركلي سفارش كرده كه هواي شما رو داشته باشيم و سفارشي بيهوشتون كنيم . در حين حرف زدن يه آمپول به رگ دستم زد و بعدش ماسك اكسيژن و روي دهنم گذاشت و گفت با خيال راحت بخواب ..................... چشمامو به سختي نيمه بازكردم، نمي دونستم كجام ، همخونه درگوشم آروم صدام ميكرد- بهانه بهانه بيداري؟ چشماتو بازكن- نميخواي حال ني ني تو بپرسي؟ ني ني – ني ني من ؟ واااي من زنده بودم. مامان شده بودم. به زور لبامو بازكردم و به همخونه گفتم : بچم كجاس؟ سالمه ؟ همخونه گفت آااااره – سالمه ، خوبه ، خوشگله – انگار با اين حرف تمام سختي اون نه ماه و فراموش كردم، دوباره خوابم برد اينبار كه بهوش اومدم تو اتاق بيمارستان بودم، يه كمي احساس درد و سوزش ميكردم، حالت تهوع داشتم. مامانم و همخونه و يه پرستار بالاي سرم بودن ، پرستاره بلندبلند حرف ميزد، چشماتو بازكن ديگه بابا ، ببين قدر نازكش داري، گرفتي خوابيدي، چشماتو بازكن ببين دورت چه خبره .... همخونه اومد كنارم، گفت بيداري ، گفتم آره- دخترم كجاس – همخونه خنديد و گفت دخترت؟؟ گفتم آره – مگه دختر نيست؟ نه يه پسره خوشگله – الانم كنارت خوابيده – نميخواي ببينيش ؟ نمي دونم چرا يكهو گفتم نه !!! خوابم مياد ميخوام بخوابم و دوباره خوابيدم...... تازه روزاي سخت شروع شده بود، درد شديد تو ناحيه شكمم احساس ميكردم، اصلا نمي تونستم بشينم و بچمو شير بدم، فقط گريه ميكردم، اينقدر شير نداده بودم كه مثل سنگ شده بود، درد ميكرد و احساس ميكردم در حال انفجار هستن .بچم از گرسنگي گريه ميكرد و به خاطر شكل ظاهري كه پيدا كرده بودن و تقريبا مثل دوتاگلوله سفت و سخت شده بود نمي تونست شير بخوره، بخيه هام درحال پاره شدن بودن، بالاخره قرار شد به پسركم شيرخشك بدن بخوره، تا ميآوردنش كنارم ميگفتم ببريدش، گريه ميكنه عصبي ميشم، پرستار و مامانم هركاري ميكردن كه شيربخوره نمي تونست ، خودمم زودي خسته ميشدم و بچه رو كنار ميذاشتمش، تا عصر خوابيدم، يادمه يه لحظه چشمام و بازكردم و ديدم اتاقم پراز آدمه، صداي همهمه مياومد ولي نمي فهميدم كي هست و كي نيست . تا فردا صبحش حالت نيمه بيهوش بودم، فردا صبح كه دكتر ويزيتم كرد گفت بايد از تخت بياي پايين و راه بري ولي مگه ميتونستم حتي پاهامو از تخت پائين بذارم، زانوهام ميلرزيد، شكمم درد ميكرد، بخيه هام ميسوخت و هنوز نتونسته بودم شيربدم ، صورتم زرد زرد شده بود، در عرض يك روز پائين چشمام كبود شده بود و خلاصه حال خيلي بدي داشتم تا شب نتونستم از تختم بيام پائين . بالاخره شب شد و مامانم كنارتخت من روي كاناپه دراز كشيد و درحال چرت زدن بود، آروم ولي به سختي از تخت پائين اومدم، دلم براي بچم تنگ شده بود، همش بغض داشتم، اصلا خوشحال نبودم، آروم درست مثل مورچه قدم برداشتم و رفتم تو سالن بعدش رفتم به طرف اتاق نوزادا- هيچ صدائي نمي اومد فهميدم پسركم خوابه. آروم پرستار و صدا كردم و گفتم ميخوام پسرم و ببينم ، اونم كلي خوشحال شد و گفت چه عجب بالاخره تصميم گرفتي ببينيش. بعدشم زودي رفت و پسركم و آورد، كمكم كرد رفتم توي تختم و پسرك و بغلم داد. براي اولين بار عميق بهش نگاه كردم ، اينقدر خوشگل و معصوم بود كه يكهو دلم براش ضعف كرد، آروم گونه اشو بوسيدم، وااااي خداي من چه بوئي ميداد، مست شده بودم و دلم ميخواست تو بغلم فشارش بدم، ولي هم شكم خودم درد ميكرد هم دلم نيومد بچه امو فشارش بدم، تو تاريكي شب چشماشو باز كرد و بهم نگاه كرد، كلي باهاش حرف زدم، قربون صدقه اش رفتم و گردنشو بوسيدم و بو كردم، دستهاي كوچولوش و تو دستم گرفته بودم و تندتند بوس ميكردم، واااي چه شبي بود، تاريك و ساكت، همه خواب بودن و من و پسرم دوتائي كلي باهم حرف زديم.... حدود يكماه از به دنيا اومدن پسركم گذشته بود ولي هنوز رنجور و بي حال بودم، با تمام رسيدگي كه مامانم ميكرد خيلي ضعيف و عصبي بودم ولي بالاخره كم كم حالم بهتر شد و رفتم خونه خودمون ضمنا" ديگه مشكل شيرخوردنشم حل شده بود و حسابي شيرميخورد و كلي تپلي شده بود. از روزيكه رفتم خونه خودمون يه حس تازه اي داشتم، انگار تازه فهميدم كه مادر شدم، البته زياد دوام نمياوردم و دوباره هنوز يك روز نگذشته بود شال و كلاه ميكردم و ميرفتم خونه مامانم ، واقعا تنهائي از پس كاراي پسرك برنميامدم ، ولي الحق كه مامانمم سنگ تموم گذاشته بود و همه جوره سرويس ميداد از صبح كه سرش دائم با پسرك گرم بود و تمام كاراشو انجام ميداد، اين وسط به من و كاراي خونشونم رسيدگي ميكرد و كلي هم مهمون داري ميكرد و شبم كه ميشد براي برگشتن سه تا مردا خونه يعني پدرم و داداشم و همخونه كلي تدارك ميديد. بالاخره اين وضعيت حدود 6 ماه ادامه داشت، يعني تا روزيكه مرخصي زايمان من تموم شد و برگشتم سركارم ، كه از همون روز پسرك رسما" به مامان بزرگ سپرده شد. اگر بخوام داستانم رو ادامه بدم حالا حالاها ادامه داره، اينكه چه روزاي سختي رو گذروندم، چه شبائي كه تا صبح بالاي سر پسرك بودم ، يا بدخواب ميشد، يا تب ميكرد، يا ...... يا مثلا" زمانيكه دوباره مامانم براي زايمان خواهري ميخواست بره كانادا و من درمونده شده بودم، بايد پسرك يكسال و چهارماهه رو چكارش ميكردم، و بالاخره تصميم گرفتم بذارمش مهد و تازه از اون زمان غم و غصه و گريه هاي من شروع شده بود ديگه بماند . امروز چهارسال و يازده ماه از اون روزا ميگذره و پسرك من تنها مونس و همدم من شده، تنها كسي كه با عشق و اميدش شبم و روز و روزمو شب ميكنم، ديروز داشتم به روانپزشكي كه براي ويزيت بچه ها به مهدكودك رفته بود ميگفتم كه بيش از حد به من وابسته اس ، طوريكه اگر من نباشم حتي پيش پدرش كه خيلي بهش محبت ميكنه نمي مونه ، حتي پيش مادرم كه بزرگش كرده بدون من نمي مونه، اگر از خواب بيداربشه و من نباشم بهونه ميگيره و نق ميزنه و بغض ميكنه ، وقتي تو اتاقش داره بازي ميكنه هر 10 دقيقه يكبار صدام ميكنه و وقتي جواب ميدم خيالش راحت ميشه ، اگر تو خونه تنها باشيم حتي وقتي دستشوئي يا حمام ميرم بايد لاي در باز باشه و از پشت در تكون نميخوره، هميشه مثل يه بچه گربه به من چسبيده و دائم منو بو ميكنه و نوازشم ميكنه و و و ....... بعدش با خودم فكر ميكردم كه الان گاهي با وجود اينكه يك لحظه نبودنش رو نمي تونم تحمل كنم، اينقدر خسته و عصبي ميشم كه دلم ميخواد تنها باشم، تنهائي دو روز برم مسافرت و هيچكس و نبينم، گاهي شبا دلم ميخواد بمونه خونه مامانم تا يه شب تو خونه تنها باشم، دلم ميخواد روزائي از راه اداره خونه نيام و براي خودم برم قدم بزنم ، برم خريد ، برم سينما، ولي با وجود پسركي كه حتي يك لحظه از من جدا نميشه و براي رسيدن من به خونه ثانيه شماري ميكنه اصلا امكان نداره، ولي چندسال ديگه كه بزرگتر و مستقل تر بشه ميخواد كه بره ، بره دنبال زندگي و درس و تفريح و كاراي خودش، اونموقع ديگه منم سن و سالي ازم گذشته و ديگه نه حوصله مسافرت دارم نه حوصله تفريح، تازه اونموقع دلم ميخواد يه همدم داشته باشم و كي بهتر از پسركم، ولي ديگه نمي تونم براي خودم نگهش دارم ، چون اونم حق زندگي داره و بايد بره دنبال سرنوشت و زندگي خودش، اونوقت ..... بهانه ميمونه و يه دنيا تنهائي ، يه دنيا خاطرات تلخ و شيرين بهانه ميمونه و حوضش ....................... بذاريد بگم چرا يكهو آخر داستانم و اين مدلي تموم كردم ، يه كامنتي از دوست عزيزي بدستم رسيد كه عين واقعيت بود و ميدونيم كه واقعيت گاهي خيلي تلخه ، من همينجا از اين دوست خوب (ميمون بي مغز) كه هميشه بهش ارادات داشتم و اغلب سعي ميكنم نوشته هاشو از دست ندم تشكر ويژه ميكنم و براشون آرزوي موفقيت دارم ، اينم متن كامنت ايشون : بقیه ماجرا رو نمی دونم ولی اون قسمت ... ادامه دارد ... رو مطمئن هستم که این داستان حداقل یه سی چهل پنجاه سالی ادامه داره. یعنی تا وقتی که شاخ شمشاد سوار ماشین بکندت و به هوای هواخوری ببردت و توی سرای سالمندان پیاده ات کنه. حتی اونجا هم خیلی نفس راحتی نمی کشی، به خودت می گی: آخی بچه ام حالا حتماً کلی باید پول پرستار و پوشک و دندون مصنوعی منو بده ...
يعني واقعيت همينطوره ؟؟؟
پايان
مرسي از اينكه اين مدت پابه پاي خاطرات من اومديد، مرسي از اينكه با اشتياقتون منو تشويق به نوشتن كرديد، راستش اين خاطرات سانسور زياد داشت و اگر ميخواستم لحظه به لحظه بنويسم خيلي طولاني ميشد و من هدف اصليم همونطور كه اول اين داستان گفتم به خاطر دوست عزيز و خوبم الهام بود ، تا بدونه كه خداي مهربون هميشه بهترينها رو براي بنده هاش ميخواد و بهتره ما هم همه چيز و بدست خودش بسپاريم .
|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
مهر 1387شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... طعم شيرين قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |