تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
انتظار - 3

 

طول مسير و ساكت بودم و اونم يكريز حرف ميزد، وقتي رسيديم نزديك خوونه يه گل فروشي ديديم، مريم از ماشين پياده شده و رفت و دوتا دسته گل مريم خريد و آورد، يكيشو داد به من و يكيشم براي خودش، دوباره شروع به حرف زدن كرد تا رسيديم خونه، جلوي در خونه از هم خداحافظي كرديم.

وقتي وارد خوونه شدم گيج گيج بودم، انگارهمه خونه داشت ميچرخيد، هوا گرم بود و همين باعث تشديد سردرد لعنتي شده بود، گلاي مريم و روي ميز گذاشتم و يكراست رفتم سريخچال و يه ليوان آب يخ و يك نفس خوردم و روي كاناپه ولو شدم، همخونه كه تا اونموقع ساكت بود، اومد كنارمو و گفت: خب چه خبر؟ تعريف كن ببينم دكتر چي گفت... يه كمي نگاش كردم بعدش گفت: چشمات چرا اينقدر قرمزه، گريه كردي؟ گفتم: نه- چرا گريه كنم؟ سرم شديد درد ميكنه – پرسيد: مگه دكترچي گفت؟ و شروع كردم براش كامل توضيح دادم. بعدكه حرفم تموم شد ازش پرسيدم، حالا نظر تو چيه؟ گفت: نمي دونم چي بگم، نظر خودت چيه... منم گفتم كه من به هيچ عنوان حاضر به انجام IVF نيستم، يعني حاضر نيستم به اين روش بچه دار بشم. يا طبيعي يا هيچي....

همخونه هم حرف منو تائيد كرد و گفت : آره منم همينطور. پس ديگه فراموشش كن، منم كه از اول بهت گفتم نيازي به اين كارا نيست ، اصلا ولش كن، هرچي خدا بخواد همون ميشه.

كلي سبك شده بودم ، نيم ساعتي استراحت كردم و رفتم بالا پيش مريم، و خيلي مختصر بهش گفتم كه اين قضيه منتفي شد . اونم با تعجب به حرفام گوش ميكرد و دوباره شروع كرد حرف زدن و متقاعد كردن من كه اگر بچه به دنيا بياد ....................................

وقتي برگشتم خونه ، رفتم تو اتاقم و روي تخت دراز كشيدم، اينقدر بغض داشتم كه احساس خفگي ميكردم، احساس كردم چونه ام داره ميلرزه و همين موقع ناخودآگاه اشكم سرازير شد.

خدايا يعني من بايد تا آخر عمرم تنها باشم. يعني بايد تا ابد حسرت داشتن يه موجود از خون و جسم خودم رو دلم بمونه. يعني هيچوقت نبايد كلمه مامان و از زبون كسي بشنوم . پس من با اينهمه عشق و شور و هيجان كه تمام وجودمو گرفته چه كار كنم، كجا و براي كي تخليه شون كنم . عشق واقعي و حقيقي رو تو وجود كي پيدا كنم، يعني تا ابد بايد حسرت داشتن يه دختركوچولوي ناز و دوست داشتني رو دلم بمونه، حسرت اينكه اونو جلو آينه بنشونم و موهاشو براش شونه بزنم و با گل سراي رنگي موهاشو براش جمع كنم به دلم بمونه..... يكهو اشكم بنداومد ، يه نفس عميق كشيدم و حس شرمندگي بهم دست داد، من داشتم چي ميگفتم خدايا، از كي گله ميكردم، براي كي تعيين تكليف ميكردم؟!!! براي كسي كه همه وجودم از اونه ، براي كسي كه عشقي بالاتر از عشق مادرانه به آفريده خودش داره، مگه نه اينكه اونم براي همه ما آدما حكم يه مادر و داره اونم يه مادر واقعي و تمام عيار، مادر دورانديشي كه تمام خيرو صلاح و شر فرزندش رو مو به مو ميدونه، مادري كه حتي اگر روزي به هردليلي باعث بشه اشك فرزندش جاري بشه مطمئنا" پشت پرده قشنگترينها رو براش مهيا كرده و به زودي اون پرده رو كنار ميزنه-  الان ياد نوشته قشنگ الهام عزيز افتادم كه روي مغزم هك شده:

 (( اگه همه ی پیج های دنیا به روت بسته باشه یه پیجر باز همیشه وجود داره که صدات می کنه و اجازه می ده صداش کنی...جوابتو می ده و گاهی که حواست پرت باشه اونقدر ولومشو و بالا می بره تا به لرزه بیافتی و بعد ازین تلنگر با یه موسیقی عاشقانه ارام نوازشت می کنه )) منم دقيقا همين حس و پيدا كرده بودم ، با همين افكار خوابم برد و صبح فردا سروحال از خواب بيدار شدم و راهي محل كارم شدم، طول روز دائم با خودم حرف ميزدم و فكر ميكردم ، افكار مختلفي به ذهنم ميرسد ولي هربار كه به آخر خط يعني انصراف ميرسيدم چهره مهربون و دوست داشتني و مظلوم پدرم جلوي ذهنم مي اومد ، اينكه ميدونستم عاشق اينه كه پدربزرگ بشه ولي هيچوقت اينو به زبون نياورده، اينكه ميدونستم مامانم يواشكي از من گاهي لباس بچه ميخره و قايم ميكنه تا مبادا من ببينم ، اينكه خواهريم بعداز گذشت 5 سال از زندگي مشترك اونم تو غربت دلش ميخواد بيبي داشته باشه و به خاطر من اينكارو نمي كنه ، بعدش بلافاصله فكر ميكردم كه حتما حكمتي تو اينكارهست، شايد اصلا من اين لياقت اينو ندارم كه يه مامان باشم، آخه يه مامان واقعي بودن از عهده هركسي برنمياد، شايد اگر روزي بچه اي داشته باشم اتفاقي خواهد افتاد كه من تحمل پذيرش اونو ندارم و از بين ميرم، به اين فكر ميكردم كه اگر چيزي رو به زور بدست بياري حتما پاشو ميخوري ، با اينكه مادر نشده بودم به اين فكر ميكردم كه يه مادر حتي اگر بدونه بچه اش عاشق يه تيكه كاكائوي خوشمزه اس و براي خوردن اون تيكه ساعتها گريه ميكنه ولي همون يه تيكه براش حكم سم رو داره ، اون مامان مجبوره همون يه تيكه كاكائو رو از بچه اش دريغ كنه ، چون نگران سلامتي اونه، و اينجا خدا حكم اون مامان و داره و اون خواسته براي من حكم كاكائو...و هزاران فكر ديگه.

 

چندروز از اين قضيه گذشت و كمي آرومتر شده بودم، يه روز كه خيلي خسته بودم از شركت رسيدم خونه، پله ها رو اومدم بالا و تا ميخواستم كليد و داخل قفل در بندازم از واحد كناري صداي گريه نوزادشون و شنيدم كه مامانش داشت باهاش حرف ميزد و ساكتش ميكرد، همون لحظه از طبقه بالا صداي خنده بچشون اومد كه معلوم بود داره بازي ميكنه، نمي دونم چرا يكهو دلم ريخت، دستم روي قفل در موند و خشكم زد، بغضي كردم كه شايد هيچوقت نكرده بودم، دوباره انگار تمام افكار و ساخته هام فرو ريخت و برگشتم سرخونه اولم، با همون حالت بغض گفتم خدايا يعني ميشه يه روزيم از خونه من صداي خنده و گريه يه بچه بياد....؟ يكهو به خودم اومدم و گفتم : خدايا شكرت ، به همه داده ها و حتي نداده هات شكر، من خوشحالم كه ميتونم صداي بچه ها رو از ديوار كناري خونمون بشنوم، خدايا اين نعمت و لطف و به همه پدرومادرا ببخش ، همه بچه ها رو براي ماماناشون نگه دار، از ته دلم آرزو كردم كه هميشه صداي زندگي از تمام خونه ها شنيده بشه و بعدش بلافاصله رفتم تو خونه و درو بستم.....

حدود يك هفته اي بود كه ميخواستم براي معاينه پيش دكترم برم و فرصت نميكردم، يه شب كه طبق معمول برگشتم خونه ، كارام و كردم و دوش گرفتم و رفتم خوابيدم. شب خواب ديدم كه روي يه پل دارم راه ميرم و جلوم همش بيابونه، نمي دونستم كجام و حسابي سردرگم شده بودم، يكهو احساس كردم يكي صدام ميزنه ولي كسي رو نميديدم، بازم احساس كردم يكي بهم گفت پشتت و نگاه كن تا ببيني كجائي. برگشتم و از بالاي پل نگاه كردم و ديدم دقيقا پشت سرم (كعبه اس) با همون پرده سياه كه هميشه تو تلويزيون ديده بودم ولي دور و برش خالي  و  خاكي بود. يكهو تنم لرزيد و از خواب بيدار شدم. اينقدر احساس سبكي ميكردم كه دلم ميخواست پرواز كنم، دوباره خوابم برد.....

فردا صبح كه رفتم شركت با منشي دكترم تماس گرفتم و اولين وقت رو بهم داد، اونروز تمام عكس و آزمايشاتي رو كه تا حالا انجام داده بودم برداشتم و رفتم مطب دكتر كه حدود ده سالي بود مشتري دائمي اون بودم و كلي باهم اياق (عياق) بوديم، وقتي وارد مطب شدم قاطعانه مداركم و روي ميز گذاشتم و بدون هيچ مقدمه اي گفتم : دكتر من ميخوام بچه دار بشم ، اونم خيلي زود......

دكتر كمي هاج و واج منو نگاه كرد و گفت: حالت خوبه؟!! گفتم : آره- هيچوقت به اين خوبي نبودم..

خلاصه باهاش حرف زدم و بهش گفتم كه ديگه تصميم قطعي خودمو گرفتم و ميخوام كه بچه دار بشم، اونم كلي خوشحال شد و ازم قول گرفت كه ديگه اينبار مثل دفعه هاي قبل بدقولي و بي حوصلگي نكنم و هركاري و هر داروئي كه تجويز كرد استفاده كنم و منم قبول كردم و بهش قول دادم.

همون روز برام يه سري دارو نوشت و قرار شد از همون شب داروهامو شروع كنم ، ضمنا بهم گفت كه دوره استفاده اين دارو فقط شش ماهه و اگر بعداز شش ماه نتيجه نداد دوباره يه جراحي سرپائي بايد انجام ميدادم. از همون روز شروع به خوردن داروها و دستورات دكترم كردم ، خيلي سخت بود. داروها يه جور اذيتم ميكردن و دستوراتش يه جور ديگه، قرصهام كورتون بودن و حالم و خيلي بد ميكردن، بي حوصله و عصبي شده بودم، طپش قلبم شديد شده بود، يه كمي چاق شده بودم و ...... از همه بدترش برنامه كذائي و مسخره اي بود كه دكتر برام تعيين كرده بود، برنامه اي كه ميشد در شرايطي رمانيتك و عاشقانه انجام بشه ولي شده بود يه وظيفه سخت و چندش آور......

 

دقيقا" شش ماه دارو ميخوردم، طبق معمول هميشه چندين بار عصبي شدم و بازم به مرز جنون رسيده بودم ولي اصلا" از تصميم خودم برنگشته بودم، ميخواستم هرطور شده براي دل خودخواه خودم بچه دار بشم، به هيچكس حتي مامانم نگفته بودم كه در حال درمان هستم، راستش شديدا" نااميد بودم و نميخواستم كسي در اينمورد ازم سئوالي بكنه ولي عجيب بود كه آرامش داشتم و هرروزم و با اين جمله شروع ميكردم كه (( خدايا اگر بشه شكر و حتي اگرم نشه بازم شكر، چون اونموقع هم ميفهمم كه دوستم داري و نخواستي بيشتر از اين عذاب بكشم))

اوايل خرداد ماه بود، حدود چهارماه  از خوردن داروهام ميگذشت كه شرايط خريدن ماشين برامون مهيا شد، خيلي خوشحال بودم كه بالاخره از تاكسي سوار شدن خلاص ميشم و صبحها سرفرصت ميتونم از خونه بيرون بيام، بالاخره ماشين و خريديم و هفته بعدش به همخونه پيشنهاد كردم دوتائي براي دومين بار طي چندسال زندگي مشترك بريم مسافرت شمال، بار اول توي دوران نامزدي دوروز همخونه ماموريت داشت كه منم باهاش رفته بودم ولي ديگه بعداز اون پيش نيومد دوتائي جائي بريم!!! اولش قبول نميكرد ولي وقتي خيلي اصرار كردم قبول كرد و راهي سفر شديم، صبح كه ازخواب بيدار شدم تا آماده بشم حس خوبي نداشتم، حالت ضعف داشتم و سرم گيج ميرفت، رفتم تو دستشوئي كه مسواك بزنم احساس تهوع شديد داشتم، ولي چيزي به همخونه نگفتم ، چون دنبال بهونه ميگشت و منم نخواستم بهونه دستش بدم، حركت كرديم و تو جاده چالوس يه كمي به ترافيك خورديم، يه كمي صندلي رو خوابونده بودم و از شيشه ماشين بيرون و نگاه ميكردم، صداي گوگوش تو فضاي ماشين پيچيده بود (( همخونة من اي خدااااا از من ديگه خسته شده  كتاب عشق ما ديگه  خونده شده بسته شده خونه ديگه جاي غمه اون داره از من دور ميشه اين خونه قشنگ ما داره برامون گور ميشه )) هنوز تهوع داشتم ، ميل به صبحانه هم نداشتم چون قرار بود بين راه صبحانه بخوريم، از جلوي رستوراناي بين راه كه رد ميشديم خانواده ها رو ميديدم كه دور هم كنار ماشيناشون يا روي تختهاي جلوي رستوران صبحانه و چاي ميخورن و شاد بودن، گاهي حسرت داشتن يه خانواده  پنج نفري رو ميخوردم و گاهي از شادي اونا خداروشكر ميكردم و لبخند ميزدم، تو همين افكار بودم كه يكهو يه ماشين از پشت محكم كوبيد به عقب ماشين و من يك متر از جام پريدم، خواستم از ماشين پياده بشم ديدم زانوهام اصلا تحمل وزنم و ندارن، همخونه پياده شد و زودي برگشت و گفت كه چيزي نشده ، دوباره ماشين حركت كرد و من دوباره در سكوت غرق افكارم شدم، همش ياد دوران بچگي مي افتادم كه با مامان و بابا ميرفتيم شمال و تمام طول راه من و خواهري عقب ماشين بازي ميكرديم و ميجنگيديم و گاهي هم ميخوابيديم، توي مسير بيشتر از ده مرتبه بابا به خواست مامان ماشينو نگه ميداشت، مامان هركجا كه يه آب و گل و بوته ميديد من و خواهري و بهونه ميكرد و ميگفت بذار بچه ها يه هوائي بخورن خودتم يه چاي بخور خستگي در كن ، بابا هم كه هميشه گوش به فرمان و بلافاصله نگه ميداشت ، طول مسير هم كه يا موزيك پخش ميشد يا وقتي مامان خسته ميشد ضبط صوت ماشين و خاموش ميكرد و ميگفت: بچه ها ساكت بابا ميخواد برامون بخونه و بابا با آهنگ هميشگي خودش كه گل سرسبد آهنگاش بود شروع ميكرد و وسطاش ما باهاش همراهي ميكرديم : (( نقش من چرا نقش ماتمه - خنده هاي من گريه غمه- گو  به  من خدايا – زدلم آگهي تو آيا – درد بي كسي را چشيده ام – از همه جهان پا كشيده ام- گو  به  من  خداياااا- زدلم آگهي تو آياااااا ......))

بعدش ياد دريا و آب بازي و شنا و ساختن قلعه هاي شني با خواهري و به كمك بابا و بعدشم ماهي كباب كنار ساحل و شب هم كه ميشد مامان و بابا كنارساحل تاريك آتيش خوشگلي روشن ميكردن و بازم من و خواهر بازي ميكرديم و بعدش وقتي كه اونا دوتائي روي ماسه ها نشسته بودن من سرمو روي پاي مامان و خواهري كه عزيز دردونه بابائي بود سرشو روي پاهاي بابا ميذاشت و بازم بابا برامون ميخوند : اي صاربان  آهسته ران  كه آرام جانم ميرود  آن دل كه با خود داشتم  با دل ستانم ميرود .....

يادمه هميشه وقتي شبا گاهي تو خونه يا پارك يا جنگي بوديم كه بابا به درخواست مامان برامون آواز ميخوند خواهري كه اونموقع خيلي كوچولو بود به گريه مي افتاد و هق هق ميكرد بعدشم با زبون شيرين خودش ميگفت : بابائي لطفا" نخوووون  (خواهري الهي قربونت بشم كه برخلاف ظاهر شروشورت دلت اندازه يه گنجشكه)

تو همين افكار شيرين بودم كه همخونه كنار جاده نگه داشت و پياده شد ، منم پياده شدم و كمي راه رفتم و چندتا نفس عميق كشيدم، حالت تهوعي كه داشتم  خوب شده بود و كمي سرحال شده بودم، يه چاي خورديم و چندتا لقمه صبحانه  و  دوباره حركت كرديم .

 

 ((ادامه دارد))

 

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 2:47 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar