| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
انتظار -2
اون روزا اوضاع روحي خوبي نداشتم، با همخونه شديدا" درگير بودم و دائم بحث و قهر و لجبازي ميكرديم، اينقدر از هم دور بوديم كه گاهي احساس ميكردم قيافه اش روهم فراموش كردم، يادمه يه روز بعداز يه بحث طولاني و طبق معمول بي نتيجه، از خونه زدم بيرون، نمي دونم كجا رفتم ، فقط يادمه بعداز دوسه ساعت كه اومدم خونه ديدم اونم نيست، ديدم يه يادداشت رو ميز برام گذاشته (( بهانه، من حالم خوب نبود، نگران نشو ، رفتم بهشت زهرا)) يك لحظه انگار بغض چندساله ام شكست و رفتم تو اتاقم و صورتمو روي پتو گذاشتم و با صداي بلند گريه كردم ، يادمه وقتي سرمو بلند كردم ديدم پيراهني كه ديشب تنش بود و لبة تخت گذاشته ، نمي دونم چرا يكهو دلم براش تنگ شد، پيراهنش و برداشتم و بغل كردم، كاملا بوي بدنش و ميداد، دوباره كلي گريه كردم، بعدش از ترس اينكه يكهو نرسه ، اونو سرجاش گذاشتم و صورتمو شستم و يه سيگار روشن كردم و همونجا تواتاقم دراز كشيدم تا كمي آروم بشم، روز خيلي بدي بود ، خيلي بد............... بگذريم. همون موقع ها بود كه خيلي احساس تنهائي و غم ميكردم، يه روز تصميم گرفتم كه دوباره درمان و شروع كنم، چون قبلا هم يه دوره دارو و درمان كرده بودم ، عكس رنگي و سونوگرافي و حتي يه جراحي سرپائي كوچولو هم كرده بودم، خلاصه اشكال اصلي مشخص شده بود ولي درمان قطعي و جدي رو شروع نكرده بودم، هرموقع كه ميرفتم پيش دكترم فقط ميخواستم كه چكابم كنه و شروع درمان و پشت گوش مينداختم، اونم هرچقدر سعي ميكرد متقاعدم كنه فايده نداشت. تو همون روزائي كه خيلي اوضاع روحي بيريختي داشتم، انگار يكي تو گوشم گفت كه شايد الان تنهائي ولي اگر همينطور ادامه بدي تنهاتر از اينم ميشي، يكهو انگار از خواب بيدار شدم، خيلي با خودم فكر كردم، فكركردم كه منم حق و حقوقي دارم، منم دلم ميخواد عشق مادري رو تجربه كنم، دلم ميخواد نهايت و اوج احساس و عشقم رو به پاي يه موجودي بريزم ، دلم ميخواد چيزي رو داشته باشم كه فقط و فقط متعلق به خودم باشه، دلم ميخواد چيزي رو داشته باشم كه از گوشت و خون خودم باشه و داشتن تمام اينها دال برخودخواهي نيست، كسي حق نداره به من بگه كه تو به خاطر خودت خواستي به اين چيزا برسي و يه موجود بيگناه رو به دنيا آوردي ، من ظلم نميكردم، ميخواستم آرزوهاي خودم و برآورده كنم و در كنارش به يه موجود ديگه زندگي بدم ، زندگي كه خودم با وجود تمام سختيها و مشكلات دوستش داشتم ، من اين قدرت و داشتم كه زندگي قشنگي براي اون بسازم.... تو همين افكار بودم كه تصميم خودم و گرفتم و خواستم كه با تمام قدرتم به خواسته ام برسم.
با مريم (همسايمون) حرف زدم ، اونم بهم پيشنهاد داد كه يه مشورتي با دكتري غيراز دكتر خودم داشته باشم، منم برخلاف ميلم قبول كردم، با عوض كردن دكتر و آرايشگر مخالفم، شديدددددد. يه روز باتفاق دوستم به مطب دكتر جديد رفتيم و برام كلي عكس و آزمايش و سونوگرافي نوشت و منم تمام شجره نومچم و براش توضيح دادم، بعداز گذشت چندروز كه تمام اونها آماده شد دوباره رفتم مطب، وقتي با دقت تمام اونها رو نگاه كرد، نفس عميقي كشيد و بهم گفت: خانم (ف) متاسفانه شما به هيچ عنوان قدرت باروري نداريد، يعني اصلا تخمك گذاري نداريد كه بخواد عمل لقاحي انجام بشه ، ضمن اينكه مشكل تخمدان هم داريد و در يك كلام بگم كه شما كاملا "ن ا ز ا" هستيد.... يك لحظه انگار در اوج حرارت يه بشكه آب يخ روي سرم خالي شد، انگار يكهو زير پاهام خالي شد و اگر روي صندلي نبودم حتما تعادلم رو از دست ميدادم، ولي شديدا خودم رو كنترل كردم و كاملا خونسرد و آروم گفتم: اوكي- ممنونم از اينكه صريح بهم گفتيدكه چه مشكلي دارم، ازتون ممنونم، پس با اجازتون من ديگه مزاحم شما نمي شم..... دكتر كه هاج و واج از عكس العمل من شده بود گفت: صبركن خانم ، چقدر شما عجولي، شما بيمار من هستيد و من تا به نتيجه مورد نظر خودم نرسم دست از كار نمي كشم. من به شما پيشنهاد IVF ميكنم . و شروع كرد در موردش توضيح دادن و اينكه حتما" بايد دكتر افلاطونيان توو يزد اينكارو برام انجام بده ، در آخرشم گفت كه اين عمل در شما حدود 20% نتيجه بخش خواهد بود و هزينه اش حدود فلان قدر و ....... بعداز كلي صحبت ازش تشكر كردم و قرار شد فكرامو بكنم و با همسرمم مشورت كنم و بهش خبر بدم، يادمه كه از جلوي مطب كه تو خيابون انقلاب بود تا نزديك خونه حدود يكساعت مريم حرف ميزد و سعي ميكرد منو متقاعد كنه كه بايد اينكارو انجام بدم....
|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |