تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
انتظار -1

 

اين پست رو كه در چند قسمت نوشتم به خاطر دوست خوب و گلم " ليلا " هستش ، كه چون خودش خواسته اينجا لينكش رو هم نميذارم ، چون هدفم از نوشتن خاطرات ، يكي اين بود كه ليلا كمي آرومتر بشه و راحتتر بتونه شرايط موقت فعلي رو بپذيره و دوم اينكه خواستم گاهي گريزي به خاطرات گذشته خودم بزنم و اينجا هم ثبتشون كنم، هرچند كه تمام اينها رو از ابتدا توي يه دفترچه براي پسركم نوشتم و قراره روزيكه كه ديگه خودم نبودم به دستش برسه

 

يادمه هميشه قبل از ازدواج آرزو داشتم سه تا بچه داشته باشم، دوتا دختر و يه پسر، درست مثل مامانم . عاشق بچه ها بودم و جالبه كه بچه ها عشق واقعي منو نسبت به خودشون خوب درك ميكردن و هميشه با اولين برخورد شديدا" بهم وابسته ميشدن و كمتر بچه اي بود كه باهام غريبي كنه، مامانا هميشه بهم اعتماد داشتن و با خيال راحت بچه هاشون و بهم ميسپردن، ميدونستن كه به موقع غذاشون و ميدم و  به موقع ميخوابونمشون و از خودشون بيشتر مراقبت ميكنم ، يكي ديگه از آرزوهام اين بود كه مربي مهدكودك بشم و تمام وقت با بچه ها باشم،  تو سن بيست و دوسالگي ازدواج كردم، يكي از تصميمهائي كه از همون روز اول گرفتم اين بود كه حداقل تا 5 سال اول بچه دار نشم، دليلش هم مشكلات مالي و كمبودهائي بود كه شديدا" بهم فشار ميآورد، طي اين مدت گاهي به پزشكم كه از دوران نوجواني براي چكاب پيشش ميرفتم مراجعه ميكردم ، گاهي دارو ميخوردم، گاهي آنتي بيوتيك، گاهي نياز به فريز داشتم و گاهي هم ظاهرا" همه چيز عادي بود، حدود 5 سال كه گذشت ديدم هنوز به خواسته هائي كه داشتم نرسيدم، خواسته هام رو الويت بندي كرده بودم ، ميخواستم اول يه آپارتمان كوچولو بخرم، بعدش يه ماشين معمولي و بعدش كه تا حدودي وسائل رفاهيمون تامين شد بچه دار بشم ، يعني خونه ، ماشين، بچه... از خدا خواسته بودم كه ترتيب رو برام رعايت كنه و گفته بودم كه هيچ جوره توي بهم خوردن اين ترتيب كوتاه نميام

خلاصه بعداز گذشت شش سال با كلي سختي و دردسر و غصه خوردن كه ديگه تعريف جز به جزئش بماند، تونستيم يه آپارتمان كوچولو بخريم ..........

بعداز اينكه كمي سرمون خلوت شد و لوازم مورد نياز و براي خونه جديد تهيه كرديم كم كم به اين فكر افتادم كه براي بارداري مراحل اوليه رو شروع كنم، البته قبلش هم چندباري كه مشكل پيدا كرده بودم در حين مداوا دكترم بهم گفته بود كه بي دردسر و راحت نمي تونم بچه دار بشم و هرزمان كه تصميم گرفتم بايد مدتي قبلش يك سري آزمايشات و عكس و دارو و...... انجام بدم. يعني اين ذهنيت رو داشتم كه مثل خيلي از زنها به سادگي و در زماني كه خواست و اراده خودم باشه نمي تونم بچه دار بشم.

كل واحدهاي آپارتمانمون از زوج هاي جوون تشكيل شده بود كه هيچكدوم بچه اي نداشتن، اما به محض اينكه ما اسباب كشي كرديم فهميدم كه يكي از خانمها ني ني شون به دنيا اومده ... واحد بعدي كه طبقه بالاي ما بودن و تازه ازدواج كرده بودن هم بعداز حدود 8-9 ماه  و واحد كناري ما هم بعداز 5-6 ماه بچه دار شدن، خلاصه بعداز حدود يكسال آپارتمان آروم و ساكت ما سه تا جوجه قشنگ كوچولو داشت كه گاهي سروصداشون باعث شادي من ميشد، يكي از واحدها كه اونا هم زن و شوهر جوني بودن و تازه ازدواج كرده بودن و هنوز بچه اي نداشتن با ما ارتباط برقرار كردن، از خيلي از لحاظ ها با هم سازگاري داشتيم و ميتونستيم دوستاي خوبي براي هم باشيم و با وجود اينكه معمولا" با رفت و آمد با همسايه موافق نيستم ولي اين زن و شوهر تشابه اخلاقي زيادي با ما داشتن و اين شد كه خيلي زود با هم نزديك و صميمي شديم.

طي اين مدت چندين بار باهم مسافرت رفتيم و اغلب اوقات بعداز اينكه از سركار ميرسيديم خوونه شام يا بعداز شام دورهم جمع ميشديم و كلي خوش ميگذشت، گاهي اوقات كه حالم خوب نبود باهاش حرف ميزدم و اونم هميشه با شيطنت و شادي كه تو وجودش بود بهم انرژي مثبت ميداد و منوهم مثل خودش شارژ ميكرد، يه بار كه باهم حرف ميزديم ازم پرسيد كه چر بچه دار نميشم . منم براش گفتم كه مشكل دارم و بدون استفاده دارو و برنامه ريزي امكانش وجود نداره، بعدشم اصرار كه خب چرا اقدام نميكني ؟ منم بهش گفتم كه هنوز مرددم و تصميم قطعي براي بچه دار شدن نگرفتم ولي براي تعادل هورمونهاي بدنم دارو استفاده ميكنم ، خلاصه شروع ميكرد و كلي از مزاياي بچه دار شدن بهم ميگفت. منم كه اينجور مواقع شنونده خوبي هستم و فقط گوش ميكنم ولي در اصل تو روياهاي خودم هستم و جواب حرفاش و تو دلم ميدم.....

 

(( ادامه داره))

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 1:50 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar