| خانه | آرشیو | ايميل بهانه |
|
پانزدهمين........
امروز در پايان پانزدهمين سالي هستم كه حتي يك لحظه در آرامش نبودم، پانزده سالي كه تمام لحظاتم پراز تشويش و نگراني و غم بود، از ابتداي راه تنهائي رو با تمام وجودم حس ميكردم، هرچند كه فكرميكنم اون زمان تو دوستم داشتي. نميخوام بگم من دوستت نداشتم يا ندارم، اتفاقا برعكس، عجيبه كه با وجود تمام دلشكستنهات، بي تفاوتي هات، زور گفتن هات، نديدنهات، هنوزم بهت احساس وابستگي ميكنم، هنوزم احساس ميكنم كه در كنارت آرامش دارم، وقتي در كنارمي شديدا" ازت دور ميشم، يعني اين تو هستي كه منو دفع ميكني، و وقتي كه ازت دور ميشم دلتنگت ميشم و احساس نگراني ميكنم، وقتي با تمام قدرتت قلبم رو ميشكني و حتي خورده هاش رو زيرپاهات له ميكني، بغض ميكنم و نفرينت ميكنم، ولي عجيبه!!!! خيلي عجيبه كه هنوز به يك روز نرسيده دلم برات تنگ ميشه و دلم ميخواد نوازشت كنم، بدنت رو بو كنم ، همون بوي آشنائي كه پانزده ساله هر لحظه به مشامم رسيده و من بهش خو گرفتم. خدايا اين چه سردرگمي هستش كه من بهش گرفتار شدم و مثل خوره به جونم افتاده ؟ كاشكي يكي بود و منو از اين گيجي نجاتم ميداد، هرچند كه تو ، فقط تو تنها كسي هستي كه ميتوني براي هميشه اين ظلمت و تاريكي رو نابود كني، اونم فقط با يك كلمه ، يك كلمه اي كه يكي از نقطه هاي كور و گنگ زندگي رو براي من روشن كنه، اگر فقط يكبار بهم بگي كه توام حسي رو كه من بهت دارم ، به من داري ، براي ابد كافيه كه بازهم هرچند در سكوت ، هرچند در تنهائي ، هرچند به دور ازهم ولي در كنارت باشم و دورادور گرماي بدنت رو احساس كنم .... اما نه ........ حتي اگر اون جمله جادوئي رو هم بهم بگي ، آروم نميگيرم، چون ريشه هاي احساسم پوسيده شدن، خشك شدن و هرچقدر آب به پاي اونها ريخته بشه هيچ فايده اي نداره، درخت خشك شده ديگه هيچوقت جوونه نميزنه ، فقط بايد اونو قطع كرد. دروغ نميگم، اشتباه نميكنم ، توام تو همون آتيشي كه من دارم ميسوزم درحال سوختني، اينو از تك تك كلماتت، نگاهات و رفتارت ميشه فهميد، من به همون اندازه كه دلم براي دل خودم ميسوزه براي دل توام ميسوزه ، توام مثل من در حال آب شدن هستي و .... !! ---------------------------------------------- امروز زندگي به ظاهر مشترك من و همخونه 15 ساله شد، چندروزه كه كلي فكر كردم تا براي چنين روزي كه حداقل براي خودم ميتونه نشونه خيلي چيزها باشه، چيزي رو در جائي به ثبت برسونم، ثبت 15 سال، تحمل و صبر، كم نيست مگه نه؟؟؟!!!!! يادم افتاد كه مدتهاس كنارهم نبوديم، ديروز با آتليه تماس گرفتم و براي امروز ساعت 8 شب وقتي رو رزرو كردم، به همخونه گفتم كه ميخوام به مناسبت پونزدهمين سالگرد ازدواجمون يه عكس دونفره بندازيم، جالبه كه هيچ عكس العملي نشون نداد، مخالفتي نكرد و در كمال خونسردي قبول كرد، البته تعجب رو ميشد از چشماش خوند، همون موقع پسرك وسط حرفم پريد و گفت منم دوست دارم با سما عكس بندازم (راستي چندروزه شديدا" داره براي گفتن كلمه ((شين)) تمرين ميكنه و خيلي بانمك با زبوني كه حدود يك سانت از لاي دندوناش بيرون ميزنه اين كلمه رو ميگه) گفتم : نه پسرم فقط من و بابا ميريم آتليه چون فردا سالگرد ازدواج ماست، شروع كرد به اصرار تا اينكه بلاخره راضي شدم و قبول كردم، گفتم ولي يه عكس دونفره من و بابا ميندازيم بعد يه دونه هم سه تائي تا براي شما يادگاري بمونه، پرسيد يادگاري يعني سي ؟ گفتم يعني وقتي شما بزرگ شدي، عروسي كردي، خدا بهت بچه داد و بچه هات بزرگ شدن، اين عكس و بهشون نشون ميدي و ميگي اين پسركوچولو منم و اينم مامان و بابام ، بعد اونا كلي از ديدن عكس پدربزرگ و مادربزرگشون لذت ميبرن، مخصوصا كه ديگه اون موقع من و بابا پيش شما نيستيم، پرسيد : كجا هستين؟ گفتم : پيش خدا ، يه كمي مكث كرد ، بعد دستاشو دور گردنم حلقه كرد و با بغض گفت: نه، سما هيسوقت پيس خدا نمي رين، فقط مثل مامان زون و بابازون پير مي سيد و موهاتون سفيد ميسه ....... گفتم : نه پسرم بازم بالاخره يه روزي ما ميميريم، يعني همه آدما ميميرن ، ولي تو نگران نباش، حالا تا اون موقع خيلي ي ي ي ي مونده ، من و بابا حالا حالاها پيش شما هستيم . شايد اين عكس فقط يه عكس باشه ولي ميخوام تصويري از هردوي ما اونم كنارهم روي ديوار و كاملا جلوي چشممون باشه تا زمانيكه خيلي از هم دورشديم با ديدن اون عكس يادمون بياد كه حداقل ما دوتا همخونه ايم .......................... كاشكي بلدبوديم باهم حرف بزنيم ، اونطوري حداقل بهم ميگفتي كه چرا بي دليل بايد تنبيه بشم؟ بهم ميگفتي كه چرا بي دليل اخم ميكني و انگار غم عالم توي دلته و منم بهت ميگفتم كه اين حالتت منو ديوونه ميكنه، چون همش بايد رفتارم و بررسي كنم تا ببينم كجاي كارم اشتباه بوده ؟! بهم ميگفتي كه تو دلت چي ميگذره و من ديگه چه كاري بايد بكنم تا تو راضي باشي ؟! چه كاري بايد بكنم تا از اين خواب بيدار بشي و گذرزمان و احساس كني و بفهمي كه عمرمون با چه سرعتي رو به تباهي داره ميره؟! كاشكي بهم ميگفتي كه سايه شك و ترديدت كي از بين ميره تا منم به آرامش برسم؟! خواهش ميكنم حرف بزن، ازمن گله كن، از زندگي بنال ، مثل خيلي ها كه اينكارو براي من ميكنن و من قدرتش رو دارم كه تصورات منفي رو ازشون بگيرم و به جاش زيبائيها و شيريني هاي زندگي رو نشونشون بدم، قدرتش رو دارم تا آرامش دروني خودم رو بهشون القاء كنم ، من اين قدرت رو دارم ولي تو هيچوقت نخواستي از پيله اي كه دور خودت تنيدي بيرون بياي و اين گناه من نيست... |+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |
|
درباره من
![]() سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟ ما را سر تازيانه اي بس باشد! ...................................... من بهانه متولد ماه مهر هستم. پسرم روز پنجشنبه 10 بهمن 1381 ساعت 9:10 صبح متولدشد. هديه اي بود كه خداوند مهربان بعداز 9 سال تنهائي به من داد. اميدوارم عمري داشته باشم تا بتونم به آرزوهايي كه براش دارم برسم و تمام قشنگيهاي زندگي را تا جائي كه در توان دارم براش به يادگار بذارم. براي او مينويسم كه تنها بهانه زندگي من است. منوی اصلی
صفحه نخستايميل بهانه نوشته هاي قبلي من خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های قبلي من
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 پيوندها
سقف مشتركگل يخ سرخي خانم ديكشنري روزنوشت ميتي و ماهيش نيمه پنهان من بانوي زمستان هليا كلبه تنهائي من و زندگي پگاه و پارسا مامان الهام يادداشتهائي براي پسرم بيتا پونه ليلا شهلا مامان كوشا آپلودعكس قزن قلفي روانشناسي كودك ماجراي هاي بزرگ شدن وقتي دلم تنگه آلوچه خانم رز سفيد زمزمه هاي باراني شراره مامان برديا كوچولو سبك وزن جاي دنج براي خانوم خوونه نازنين كيان و كيارش شهرزاد مامان حسين مهديار و ماماني عطيه لولي كپلي ساروي كيجا عروس تورامن چشم درراهم درنا مامان روبين گاهنامه آبينه پرتو مهتاب صوفي ديبا و ني ني مانا ياسين و دانيال دفترچة ممنوع آرشيو پیوندها پيوندها
دوشسیکی مثل همه بي خداحافظي شبشيدها مرغ دريائي آهو كوچولو (شيوا) حس قشنگ مادري مامان ياشار و كيانا رنگين كمان مامان اميرمهدي روياي سبز نلي تينا و سينا كوچولو حوض نقره گل فروشي شمسي خانوم نازمنگولا ارغوان كوچولو آيسان و مامان ميمون بي مغز اطلاعات كوچ شبكه ارتباطي ايرانيان مقيم كانادا سايت كودك هويت گمشده وب گذر زشت و زيبا ماريا roospie bigonah پرشين گيگ روزمرگي فرشته كوچك خوشبختي بانوي گيلك گيلاسي خانوم -2 گيلاسي خانوم -1 خانم و آقاي حلزون ملكوت يه زن... قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |