تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
صورتك

 

پنجشنبه ساعت يكربع به نه صبح با صداي زنگ از خواب نصفه و نيمه بيدارشدم، به سختي از تخت پائين اومدم ((به خاطر كمردرد هيچوقت نمي تونم سريع از تخت پائين بيام، يادش بخير روزائي كه بي وقفه روي خوش خواب تخت اونقدر بالا و پائين ميپريدم تا خيس عرق ميشدم...)) آي فون رو برداشتم و با صداي خواب آلود گفتم  : بله ...

- سلام بهانه – صبح بخير ، خواب بودي ؟؟

- سلام- حسن تويي ، مرد حسابي ديشب مگه روي درخت خوابيده بودي ؟؟

- غش غش خنديد و گفت : شرمنده ، ميرم دوباره برميگردم.

- لوس نشو بابا، حالا كه بيدارم كردي بيا بالا ، همخونه گفته بود 10 به بعد مياي.

- نه ، نميام برو بخواب ، نيم ساعت ديگه ميام كه لباس خواب تنت نباشه، (بعدش دوباره با غش غش خنده ميپرسه : همخونه خوابه يا بيداره ؟؟؟

- اه ه ه  چقدر تعارفي شدي بيا بالا اونم خوابه .......

- تا برسه بالا ، ربدشامم رو تنم ميكنم و سريع كليد چاي ساز رو ميزنم تا آب بجوشه.

- سلام بهانه ، چطوري؟ خوبي؟

دستشو به طرفم دراز ميكنه و ميگه : وااااي خداي من چقدر توي اين چندسال عوض شدي......

نگو كه شكسته و پير شدم كه اول صبحي حسابتو ميرسم هااااااا

- نه دختر شكسته و پير چيه؟ تو مثل قالي كرمون ميموني،  شيش ساله نديدمت و انتظار داشتم با مشكلاتي كه ميدونم هنوزم دست به گريبوني با يه پيرزن روبرو بشم ....

- پيرزن عمه اته مرد حسابي  (آب جوشيد و دوتا تي بگ برداشتم و با دوتا فنجون آب جوش اومدم تو اتاق)

- نه بابا شوخي كردم ، ولي ميدوني چي برام جالبه، اينكه به قول خودت كلة سحر، خواب آلود، دست و صورت نشسته ، ولي صورتت چقدر آروم و خوشرنگه ، انگار كه ديشب روي ابرا خوابيده بودي..

- دقيقا" همينطوره ، من هميشه روي ابرا ميخوابم ، فقط  اشكالش اينه كه تا ساعت بالاي سرم زنگ ميزنه از اون بالا تالاپي پرت ميشم پائين و حسابي حالم جا مياد

دوتائي خنديديم و بهش گفتم كه چايشو بخوره تا برم همخونه رو بيدارش كنم

--------------------------

وقتي كه اون دوتا از خونه رفتن بيرون ، رفتم داخل دستشوئي و توي آئينه خودم و نگاه كردم.

هنوز چشمام خواب آلو ولي آروم بود ، با اينكه موهامو تازه  رنگ كرده بودم، ولي چندتا تارموي سفيد دقيقا روي شقيقه هام بهم دهن كجي ميكردن ، با اينحال چرا لبخند روي لبم بود؟ داشتم به خودم ميخنديدم... ابروهامو با دست مرتب كردم دستي روي صورتم كشيدم، ، رنگ صورتم كاملا مهتابي شده بود، شايد سردم بود يا شايدم به خاطر اينكه از بالاي ابرا بي هوا پائين پرت شده بودم اين رنگي شده بود، مسواك رو برداشتم و روش خمير ماليدم و دوباره غرق افكار هميشگي شدم ....

------------------------

حسن درست ميگفت، پس چرا با گذشت اينهمه سال، گذروندن لحظات سخت و پراسترس، تنهائي، كلي آرزوي پشت در مونده، كلي شبهاي نخوابيده، كلي بغض قورت داده شده هنوزم بهانه به نظر شاداب و سرحال مياد؟؟!!!!!!! عجيبه كه چشماش به خوبي ميتونن همه چيزو پنهون كنن و لبهاش هميشه ميتونن بخندن و بغض رو شكست بدن !!!!!!!!

عجيبه، عجيب  !!!!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 10:14 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar