تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه

نمی دونم چرا هرچقدر سعی ميكنه خودش رو با من صميمی نشون بده و ارتباط خوبی برقرار كنه نمی شه يعنی من نمی تونم.

از اون آدمهايی كه من هيچوقت نتونستم باهاشون كنار بيام. يكی از دلايلش اينه كه شديدا دمدمی مزاجه و هرروز برخوردهای كاملا متفاوتی داره كه من از اين آدمها متنفرم. دوم اينكه متلك گو و تيكه پرونه هميشه از آدمهای كه پشت حرفهاشون حرف و منظور ديگه ای غيراز اون چيزی كه ميگن رو دارند و نمی تونن حرفشون رو واضح و مستقيم بفهمونن متنفرم. سوم اينكه با سن و سال و موقعيتی كه داره بسيار ضعيف و دهن بينه. چهارم اينكه اينقدر خشك و خونسرده كه وقتی داری باهاش حرف ميزنی فكر ميكنی كه خوابش برده و دلت ميخواد يه جيغ جانانه بكشی يا اينكه محكم بزنی روی ميز تا خوابش بپره و چون خودش خيلی كمر حرفه حوصلة شنيدن حرفهای كسی رو هم نداره. و بالاخره اينكه مطيع و فرمانبر كسی كه خود اون آدم مشكل مغزی داره و معيوبه (واااااااااااااااای كه چه شود)

لجم ميگيره كه فكر ميكنه خيلی هم خوش تيپه و حتی صبحها توی آسانسور هم عينك آفتابيش رو در نمياره

ديگه چی بگم اينهمه ضعف برای يك مديركافی نيست كه شما ازش بدتون بياد؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384 و ساعت 11:4 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar