تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
خانه | آرشیو | ايميل بهانه
بيگانه

 

پسرك تو چهره غمگين مادرش نگاه ميكنه و ميگه : مامااااان . شما بابا رو دوست نداري ؟

- با همين يه جمله انگار بغض مامان ميشكنه : چرا پسرم دوستش دارم .............

- پسرك : ولي دوستش نداري ، من ميدونم .

- مامان : شما از كجا ميدوني گلم؟

- پسرك : ميدونم كه بابامم شما رو دوست نداره ..... پس چرا با شما ازدواج كرد ؟؟!!!!

- مامان : .................

خدايا، جز سكوت چي ميتونست بگه ؟؟ ولي واقعا" چرا ؟؟؟!!! چرا دست به دست هم دادن تا يه زندگي رو خراب كنن.. چرا ؟؟

---------------------------------------------------

وقتي يه ضربة كوچولو دست يا پاي پسركم و آزار ميده قلبم درد ميگيره، اين مواقع تيركشيدن قلبم رو حس ميكنم و دردش وجودم رو ميگيره، وقتي ديشب دهن قشنگشو غرق خون ديدم، يك لحظه قلبم از حركت ايستاد، باوجود مقاومتي كه اين مواقع دارم ، يكهو دست و پاهام كرخت شد و چشمام سياهي رفت ، پسركمو از بغل همخونه بيرون كشيدم و سريع زير شير آب سرد لبشو كه ازداخل و بيرون چاك نيم سانتي خورده بود و غرق خون بود شستم، خونش بند نمي آمد و تمام لباس خودش و آستيناي من خوني شده بود ، دستام ميلرزيد و قدرت نگه داشتنش رو تو بغلم نداشتم،بعدش بلافاصله يخ روي زخمش گذاشتم و محكم بغلش كردم، مثل يه گنجشك تو بغلم ميلرزيد، هركاري كردم نتونستم خودمو راضي كنم كه براي بخيه به درمانگاه ببرمش، چشمامو بستم و بعداز ضدعفوني يه پانسمان كوچولو زير لبش گذاشتم، بعدشم خودشو تو بغلم مچاله كرد و خوابيد، لبش درست مثل يه آلبالو قرمز و گرد شده بود. تا صبح كنارش خوابيدم و مراقبش بودم، با بغضي كه از صبح به خاطر جريحه دار شدن روحم داشتم ، يه بهانه پيدا كردم ، بهانه اي كه پراز باريدن بود و حسابي هم باريد، حسابي ...

---------------------------------------------------

وقتي منو زير مشت و لگد بي توجهيات له ميكني ازت بدم مياد .....

وقتي منو از بالاي ابر آرزوهام به پائين هل ميدي ازت بدم مياد ....

وقتي احساسات و بغض منو ناديده ميگيري ازت بدم مياد ....

وقتي منو نمي بيني ازت بدم مياد ....

وقتي صدامو نمي شنوي ازت بدم مياد  .....

و وقتي كه هر صدائي رو مي شنوي غيراز صداي منو ،  ازت متنفرم .....

 

                ---------------------------------------------------------------------------

 

                                      اسمم را گفتم          مرا نشناخت

                                      عينكم را برداشتم     مرا نشناخت

               حالا مطمئنم اگر پوست صورتم را هم كنار بزنم     بازمرا نخواهد شناخت

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 2:29 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar